تبليغاتX
* Sciport *
Scientific Report
پیشگیری از ابتلا به آنفولانزای خوکی:

دكتر ويناي گويال:

در هنگام اپيدمي جهاني يك بيماري، امكان عدم تماس با عامل آن بيماري تقريباً غيرممكن است در حاليكه امكان پيشگيري از ابتلاء به آن وجود دارد.
هنگامي كه هنوز سالم هستيد و بدن شما علائمي از ابتلاء به آنفولانزاي نوع A را نشان نمي‌دهد، رعايت چند دستورالعمل ساده از ابتلاء به بيماري و يا توسعه آن جلوگيري مي‌نمايد.

تنها راه ورود ويروس آنفولانزاي نوع A از طريق دهان يا بيني مي‌باشد. براي پيشگيري از بيماري كافيست نكات زير را رعايت نمائيد:
1) دستهاي خود را چندين بار در روز بشوئيد.
2) هيچيك از اجزاء صورت خود را لمس نكنيد و در مقابل اين وسوسه مقاومت نمائيد. (مگر براي خوردن، نوشيدن، شستشو و ساير امور ضروري)
3) دوبار در روز با آب نمك ولرم قرقره نمائيد (مي‌توانيد از محلول ليسترين نيز استفاده نمائيد.) ويروس آنفولانزاي نوع A از هنگام ورود از طريق دهان يا بيني به مدت 2 الي 3 روز در گلو باقي‌مانده و همانجا تكثير مي‌شود. با قرقره محلولهاي ضد‌عفوني كننده مانند آب نمك يا ليسترين مي‌توانيد از تكثير ويروس و ابتلاء به بيماري جلوگيري نمائيد. اين توصيه ساده را بي‌اهميت تلقي ننمائيد.
4) همانند بند 3، بيني خود را نيز حداقل يك بار در روز با آب نمك شستشو نمائيد. اين موضوع ممكن است براي برخي افراد كمي مشكل بنظر برسد اما با كمي تمرين موفق خواهيد شد.
5) مصونيت خود را از طريق مصرف غذاها و ميوه‌هاي حاوي ويتامين C افزايش دهيد. چنانچه ناچار از مصرف قرصهاي ويتامين C مي‌باشيد، از وجود روي (Zinc) در آنها اطمينان حاصل نمائيد.
6) هرچه مي‌توانيد مايعات گرم مانند چاي،‌قهوه و .... بنوشيد. اثر نوشيدن مايعات گرم مشابه قرقره نمودن آب نمك اما بصورت معكوس مي‌باشد. با قرقره نمودن، ويروس را از بدن خارج مي‌نمائيم و با نوشيدن مايعات گرم، ويروس را به داخل معده انتقال مي‌دهيم كه در آنجا امكان تكثير ندارد.

پيشنهاد مي‌كنم اين دستورالعملها را براي سايرين ليست نمائيد. شما نمي‌دانيد چه اشخاصي ممكن است با توجه به آن زنده بمانند.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 23:32  توسط Sciport | 
کشفهای جدید یک گردشگر انگلیسی در ایران

 

 
 
تابستان سال گذشته يک پسر ۲۸ ساله انگليسی به اسم جيمی به ايران ميره. جيمی در حال حاضر منتطر انتشار کتاب خاطرات سفرش به ايرانه که اين کتاب اسم عجيب غريبی داره: رپرهای ايرانی و پورن ايرانی!

جیمی
جیمی

در این سفر جیمی دو چیز مهم کشف میکنه، اول استفاده از الکل طبی (سفید) به جای مشروب و اینکه گروه "مدرن تاکینگ" معروفترین گروه دنیاست!

داستان این سفر را از زبان خود جیمی بخونید:

تابستان سال پیش به ایران رفتم و از اکثر نقاط دیدنی ایران دیدن کردم. من کل مسیر از انگلستان تا مرز ایران با ترکیه را با سواری گرفتن مجانی از ماشینهای گذری طی کردم.

در این سفر، از کشورهای فرانسه، بلژیک، آلمان، اتریش، مجارستان، کرواسی، صربستان، بلغارستان و در نهایت ترکیه رد شدم. گذشتن از این کشورها هم به اندازه خودش جالب بود.

در برنامه سفر اولیه من، ایران مقصد نهایی نبود، من تصمیم داشتم که از فرانسه تا بندر شانگهای در چین را از طریق جاده ابریشم طی کنم.

برای دنبال کردن این مسیر مجبور شدم که برای گرفتن ویزای ایران هم اقدام کنم و این ویزا رو خیلی سخت گرفتم؛ چند ماه طول کشید.

خیلی از دوستانم به من توصیه کردن که به هیچ وجه به ایران سفر نکنم. به این دلیل که به گفته های اونها ایران جای خطرناکیه و حتی امکان داره که اونجا جون آدم در خطر باشه.

جیمی
جيمی با يک گردشگر خارجی ديگه در قلعه الموت

از اونجا که من موفق نشدم که به اندازه کافی پول برای دنبال کردن مسیرجاده ابریشم پس انداز بکنم تصمیم گرفتم که به ایران برم، چون تنها کشوری بود که برای دریافت ویزاش خیلی سختی کشیدم و نمی خواستم به همین راحتی ها از دستش بدم.

من تا قبل از سفر به ایران هیچگونه مطلب مثبتی در مورد ایران نشنیده بودم. تمام مطالبی که من شنیده بودم منفی بود. تمام عکسهایی که از ایران در روزنامه ها دیده بودم، عکسهای سیاه و سفید بود که اکثرا موضوعشون حجاب یا مراسم عزاداری مذهبی بود.

به همین دلیل ایران برای من کشوری بود کاملا متفاوت از سایر کشورهایی که معمولا توریستها اروپایی می روند. ایران برای من یک دنیای تازه بود.

برخورد با ایران واقعی

در واقع در دومین روز سفرم در ماکو بود که فهمیدم که ایران واقعی با اون تصویری که من در ذهنم داشتم خیلی متفاوته. اولین چیزی که نظرم را جلب کرد مهمان نوازی ایرانیها بود. من در ماکو به یک کباب فروشی رفتم. در اونجا یک نفر همه پول غذای من را حساب کرد، فقط به خاطر اینکه خارجی بودم و مهمان شهرشون. حتی اون شخص تمام نقاط دیدنی شهر را هم به من نشون داد.

در تبریز که بودم در نهایت خستگی و با یک کوله پشتی گنده بر روی پشتم و در به در به دنبال پیدا کردن هتل، یک نفربه طرف من اومد و پرسید که آیا به کمک احتباج دارم یا نه؟ من هم در اون شرایط بدون هیچ گونه معطلی قبول کردم.

جلوی یک تاکسی را گرفت و از من پرسید که آیا دلم میخواد که به همراه او و همسرش در عصر همون روز به یک رستوران برم. از من پرسید که چه ساعتی قرار بگذاریم و از اونجایی که من ساعت همراهم نبود، ساعت خودش را از دستش باز کرد و به من داد! من در کمال ناباوری، ابتدا از قبول کردنش طفره رفتم ولی بعد از اصرار شدید، این پیشنهاد سخاوتمندانه را قبول کردم.

این شخص به من گفت که اینجوری حتما مجبور می شم که سر قرار حاضر بشم. این یک چیزیه که به هیچ وجه امکان نداره یک انگلیسی در مورد یک توریست خارجی انجام بده.

جیمی
جيمی در قهوه خانه ای در ماسوله

البته من قبلا شنیده بودم که در ایران یکی از عادات اجتماعی، تعارف کردنه. به این معنا که امکان داره به شما پیشنهادی از روی ادب بشه ولی این پیشنهاد واقعی نیست تا زمانی که شما سه بار رد کنید و اگر برای بار چهارم باز هم پیشنهاد تکرار شد، میشه اون پیشنهاد را قبول کرد.

شب با اونها به رستوران رفتم و در اونجا به من پیشنهاد کردن که به جای ماندن در هتل به منزل اونها برم.

در خانه اونها بود که برای اولین بار با فرهنگ غربی در ایران برخورد کردم. از من پرسیدن که من به چه موسیقی گوش می کنم، من از یک سری گروه نام بردم که اونها تا به حال نشنیده بودند. اونها از مایکل جکسون، کریس دی برگ، پت شاب بویز و گروه مدرن تاکینگ (Modern Talking) نام بردن، من گفتم که اسم گروه مدرن تاکینگ را تا به حال نشنیدم. در کمال تعجب جواب دادند که چطور همچنین چیزی ممکنه؟ این گروه یکی از معروفترین گروهای دنیا هستن.

اونها کتابی به من نشون دادن که ترجمه اشعار این گروه از انگلیسی به فارسی بود و به من گفتند که اشعار این گروه شبیه به حافظ است که وقتی اشعار حافظ را خوندم متوجه شدم که اصلا اینجوری نیست!

بعدها آهنگهای این گروه و همینطور کریس دی برگ را به کررات در ایران شنیدم که به گفته یک نفر، دلیل محبوبیت کریس دی برگ در ایران اینه که این خواننده جزو معدود خوانندگان غربیه که آثارشون اجازه پخش در ایران رو داره، اون هم به دلیل آموزشی و تا حدی مذهبی بودن اشعار کریس دی برگه!

کشف مشروب جدید

چند تا پسر جوون که باهاشون در ماسوله آشنا شده بودم منو به یک مهمونی در فشم دعوت کردن. در حالیکه دور هم نشسته بودیم یکی از بچه ها گفت برم مشروب بگیرم و برگردم ، من پیش خودم فکر کردم که آخه در کوه چه جوری میشه مشروب خرید! بعدا فهمیدم که اون شخص رفته به داروخانه در دهی نزدیک و الکل طبی خریده!! من اونجا برای اولین بار در عمرم از الکل سفید طبی به عنوان مشروب استفاده کردم!

بعد از مدتی بچه ها تصمیم گرفتن با اون حالت به تهران برگردند و شروع کردن به رانندگی به سمت تهران. آن دورانی که توی ماشین بودم و تجربه آن رانندگی، یکی از بدترین تجربه های من در طی اقامتم در ایران بود! اما در یک مهمانی دیگه در تهران، هم برای بار اول دختر های بدون حجاب دیدم که برام خیلی جالب بود، هم در آن مهمانی مشروب درست وحسابی به مهمان ها تعارف شد.

در همدان هم که بودم به یک مهمانی دعوت شدم. یه روز وقتی داشتم در یک داروخانه سعی می کردم با حرکات دست به فروشنده بگم که خمیر دندون می خوام ، یک پسر جوان از مشتریهای داروخانه، به کمکم آمد. بعد به من گفت که آیا دوست دارم با بقیه دوستهاش آشنا بشم، من هم قبول کردم. رفتیم به منزل یکی از اونها و آنها شروع کردن به مشروب خوردن و یکیشون از من پرسید که آیا مایل هستم یک "فیلم سوپر" ببینم، من هم با توجه به معنی کلمه سوپر در زبان انگلیسی که به معنی بهترین هست، گمان کردم که یک فیلم خیلی خوب ایرانی منظورشون هست ولی در کمال ناباوری متوجه شدم که منظور اونها از فیلم سوپر، همون فیلم سکسی است، این هم یکی از عجیب ترین تجربه هام در ایران بود!

ایرانیها، مهمان نوازترین ملت دنیا!

به نظر من جامعه ایران در حال گذار از یک جامعه بسته به سمت یک جامعه بازه. مثلا در یزد، در یک قهوه خانه سنتی دیدم که گروهی دختر و پسر نشستن و با هم بلند بلند حرف می زنن و شوخی می کنن. کسانیکه با من بودند، گفتند که تا همین چند سال پیش گفتگو بین پسرها و دخترها به این صورت امکان پذیر نبود.

من در داخل ایران در شهرهای مختلف یک تفاوت آشکار فرهنگی دیدم ، مثلا جوانهایی که در تبریز یا یزد با هاشون آشنا شدم از نظر فرهنگی و رفتاری خیلی با جوانهای تهران، شیراز و اصفهان فرق داشتن.

یکی از مسایلی که در ایران باهاش برخورد کردم، این بود که تاکسی ها و مغازه دارها به دلیل اینکه خارجی بودم بیشتر ازم پول می گرفتن. این پدیده در اکثر نقاط توریستی دنیا به چشم می خوره ولی در ایران خیلی شدیده. من خیلی از وقتم سر چونه زدن و پایین آوردن قیمتها تلف شد!

ولی باز تکرار می کنم که شدت مهمان نوازی و مهربانی ایرانیها غیر قابل وصف هست و من همچنین چیزی تا به حال ندیده بودم!


+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 14:21  توسط Sciport | 

کل گل گندم

انگار نه انگار اين جا وبلاگ آشپزيست. ولی امروز می‌خوام در مورد نحوه قاطی کردن الکل صحبت کنم. همون طور که می‌دونين الان تو ايران الکل طبی یه نام الکل اتحاديه در حال توليد هست. اين الکل که معروف به گل گندم هست هم اينک به طور مجاز در داروجانه‌ها و حتی سوپرها با قيمت 2500 تومان ( حدوداً 3 دلار) فروخته می شه. خيلی ها می‌گن که دولت بر اساس فشار سازمان حقوق بشر اقدام به توزيع اين‌ها کرده . چون مشروبات تقلبی با ضرر و زيان فراوان در سطح کشور به وفور هست. چون در خانه يکی از دوستان از ترکيبات اين الکل صددرصد بسی رنج بردم گفتم ترکيب ايده آل اونو خدمتتون بگم. گر چه اين الکل مشروب دانشجوهاست ولی الان در خانواده ها هم به سرعت در حال گسترشه! هم مطمئن ، هم ارزون و مقرون به صرفه!


مواد لارم کل الکل( 600 سی‌سی )


 يک ليتر آب معدنی (1000 سی‌سی)


آب ميوه برای اسانس


600 سی‌سی الکل رو با يک ليتر آب معدنی قاطی می‌کنيم. تا اين حا الکلی با درصد 37.4 دازيم که چير خوبيست. از اين جا به بعد به ظرفيت و مزاج بستگی داره. کافيه که مقدار خيلی کمی آب ميوه ( من آلبالو يا سيب تکدانه رو پيشنهاد می‌کنم) به اون برای رنگ اضافه ‌کنيم. فقط اگه خواستين مشروب پررنگی داشته باشين و درصدش هم بالا باشه از مقدار آب کم کنين و آب ميوه رو بيشتر کنين. چون خيلی دير رنگش پر رنگ می‌شه.


 نکته : از تکان های شديد جداً خود داری کنين. چون باعث ترکيبات نامطلوب الکل و اکسيژن ميشه!


نکته : بايد اذعان کنم که بهتره در خوردنش زياده روی نکنين. چون از يه حدی بيشتر بشه تا دو روز موجبات سنگينی شما ميشه!! ( تجربه من در حد يک سوم بود)


راستش هنوز ترکيب ايده آلی برای آب جو و الکل پيدا نکردم و با هر درصدی و آب جويی ، قابل مقايسه با موارد مشابه نبود!! اگه دارين دريابين. الکل رو که وارد بازار کردن. اميدوارم در ميکده رو هم باز کنن!

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 6:4  توسط Sciport | 

پشت پيشخوان شلوغ است اما کنج داروخانه، يک آدم مشکوک با يک کيسه نايلون سياه، تا خرخره پر از چيپس و پفک و ماست موسير، خودش را الکی سرگرم مسواک‌ها و خمير دندان‌ها کرده تا سر آقای دکتر کمی خلوت شود.

اين روزها کمی الکل طبی رقيق شده که بوی تندش هم با اسنانسی، آب ميوه‌ای يا نوشابه‌ای قابل تحمل شده باشد، نوشيدنی الکلی محبوبی است برای مردم سرزمينی که سی سالی است زندگی‌نامه خريداران و فروشندگان مشروبات الکليش پر از حکم دادگاه است.

شيشه ها شکست 

جوانان قديم می‌گويند از همان اول هم بوی الکل به مذاق انقلاب خوش نيامد، چون روزهای شلوغ سال ۵۷ سوپرمارکت‌ها بی سر و ‌صدا شيشه‌های مشروب را سر به نيست می‌کردند و مشروب فروشی‌ها و پياله فروش‌ها هم يا کرکره‌ها را به کل پايين کشيدند يا شدند ساندويچ و آب ميوه فروشی.

انقلاب اما درِ کارخانه‌های توليد مشروبات الکلی را به کل تخته نکرد. چند کارخانه بزرگ و معروف که زمانی مردمی‌ترين نوشيدنی‌های الکلی را توليد می‌کردند، کمی خودشان را تغيير دادند تا به جای عرق کشمش و ودکا، شيشه‌های الکل طبی و صنعتی روانه بازار کنند؛ اما با نظارت دقيق وزارت بهداشت.

از آن طرف، بازار زيرزمينی مشروبات الکلی هم به راه افتاد. بازاری که سی‌سال است زنده است و ابتکارش هم، به قول يکی از دست‌اندرکاران، در مشت ارمنی‌هاست: «سال‌های اول انقلاب که حسابی بگير بگير بود، با زحمت می‌شد توی کيسه نايلون عرق کشمش خريد و با ترس و لرز آورد خانه، قيمت هم بستگی داشت به رابطه فروشنده و خريدار.»

به سلامتی کبد 

اما از عواقب زيرزمينی شدن، بی‌قيمتی و نايابی را که کنار بگذاريم، می‌ماند قلابی شدن. چون ديگر از نظارت دولت هم بر کار توليد کنندگان خبری نيست. گله يکی از مصرف کنند‌گان مشروبات دست‌ساز، از نامطمئن بودن گالن‌های چهارليتری است که اين روزها به قيمت ۱۴ تا ۱۵ هزار تومان به فروش می‌رسد.

خبرگزاری ايسنا هم در گزارشی به نقل از دکتر مهدی بلالی، رئيس انجمن سم شناسی ايران، وجود اتانول در مشروبات دست ساز را به عنوان بيشترين عامل مسموميت‌ها معرفی می‌کند. اتانول در کبد اکسيد می‌شود و ماده‌ای سمی توليد می‌کند که باعث کوری چشم می‌شود.

پزشک اورژانس يکی از بيمارستان‌های تهران می‌گويد: «آمار دقيقی وجود ندارد، هر هفته چند نفر را می‌آورند که به خاطر خوردن مشروبات الکلی دست ساز مسموم شده‌اند، اغلب مسموميت‌ها يا به خاطر زياد خوردن است يا وجود ناخالصی، گاهی در مشروبات قرص‌های آرام بخش حل می‌کنند که خيلی خطرناک است.»

به گفته نديمی، دکتر داروساز، الکل طبی که بيشتر از چغندر گرفته می‌شود، قابل خوردن است به شرطی که خالص باشد و ماده ديگری به آن اضافه نشده باشد. البته الکل دشمن کبد است و هرچه درصد خلوص بالاتری داشته باشد مضرتر است.

بوی گندم 

توزيع الکل طبی تا سال ۱۳۷۸ بسيار محدود بود و زير نظر مستقيم وزارت بهداشت انجام می‌شد. سهميه پزشکان و درمانگاه‌ها و داروخانه‌ها هم ماهی چند بطری بود.

اما در اين سال با نظر وزارت بهداشت، توزيع الکل طبی به کارخانه‌های سازنده سپرده شد. ديگر محدوديتی نبود و هر داروخانه‌ای اجازه يافت به اندازه مصرفش الکل طبی بخرد.

مسؤل فنی يکی از داروخانه‌ها، آغاز همه گير شدن مصرف الکل طبی را همان سال می‌داند، اما يک داروساز که صاحب داروخانه‌ای در جواديه تهران است، انفجار پديده «الکل طبی» در جامعه را به بعد از ورود "الکل گندم" به ورود در اوايل دهه ۸۰ نسبت می‌دهد.

کارخانه نيمه دولتی "اتحاديه" که بزرگترين توليد کننده الکل طبی و صنعتی کشور است و جوانان قديم هم از نامش به نيکی ياد می‌کنند، در سال ۱۳۸۱ برای اولين بار الکل طبی گرفته شده از گندم را با يک بسته بند جذاب وارد بازار کرد و بعد از آن بود که پای چيپس و ماست خورها به داروخانه‌‌ها باز شد.

بطری الکل گندم، مقطع مستطيلی دارد و شبيه بطری مشروب‌های خارجی است.

پيمان، يکی از طرفداران الکل گندم می‌گويد: «حداقل آدم می‌داند که الکل صنعتی يا آب قرص نمی‌خورد، بديش هم اين است که آدم ياد آمپول و بيمارستان می‌افتد.»

کم کم با رونق گرفتن بازار فروش الکل طبی، کارخانه‌های ديگری هم دست به کار شدند و حتی کار به جايی کشيد که يک کارخانه، الکل طبی طعم‌ دار توليد کرد.

الکل، ضدعفونی می شود 

اما حدود يک سال پيش وزارت بهداشت که از سوی نيروی انتظامی تحت فشار قرار گرفته بود، کارخانه‌های توليد کننده الکل طبی را موظف کرد ماده‌‌ای تلخ کننده به توليداتشان اضافه کنند که عملاً الکل را غير قابل نوشيدن می‌کرد.

بی‌توجهی کارخانه‌ها سرانجام باعث واکنش وزارت بهداشت شد: ۱۷ مهرماه، خبرگزاری فارس در گزارشی به نقل از روابط عمومی وزارت بهداشت آورد: « عمده مشکلات فعلی [درباره الکل] به ديدگاه يک سويه و صرفا اقتصادی در گذشته باز می‌گردد که... شرايط را برای عرضه و سوء مصرف اين ماده مساعد نموده و آن را به کالايی سودآور بدل می نمايد و در اين شرايط بعضا عوامل سودجو با ناديده گرفتن حرمت شرعی و عوارض سوء اجتماعی اين ماده نسبت به فعاليت غيرمجاز و کنترل نشده در اين زمينه می‌پردازند. از اين رو معاونت غذا و داروی وزارت بهداشت...نسبت به لغو پروانه ساخت پنج واحد الکل سازی اقدام نموده است.»

قرار است از اين به بعد، الکل طبی را با مواد شيميايی ضد عفونی کننده به بازار بفرستند: «با توجه به قدرت ضعيف ضد ميکروبی اتانول و همچنين کاهش احتمالی سوء مصرف آن امروزه در بسياری از کشورها اين نوع الکل با مواد موثر و ضدعفونی کننده ديگر ترکيب و به صورت فرآورده‌های بسيار کاراتر به کار می‌رود در اين راستا اداره کل نظارت بر مواد مخدر با انجام مطالعات کارشناسی، تدوين و بازنگری مقررات و ضوابط در صدد است تا از اين طريق زمينه را برای فعاليت صحيح و ضابطه‌مند توليد، توزيع و عرضه کنندگان مجاز الکل فراهم آورد.»

اما هنوز الکل گندم ۹۶ درصد را می‌شود از داروخانه‌ها، با يا بدون نسخه، به قيمت حدود ۲ هزار تومان خريد، قيمت الکل طبی معمولی هم حدود هزار تومان است.

*(برگرفته از مجله اینترنتی زیگزاگ)

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 6:0  توسط Sciport | 

اختلافات خانوادگی مانع بزرگ تربیت

اختلافات خانوادگی مانع بزرگ تربیت
کانوان خانواده آشیانه ی کودک است. خودش را وابسته می داند و بدان دلگرم است. اگر پدر و مادر رفیق و صمیمی باشند آشیانه اش را استوار و گرم و باصفا می یابد و احساس آسایش و امنیت می کند و در چنین آشیانه ای بهتر می تواند پرورش یابد و قوا و استعدادهای درونی خویش را به ثمر رساند. نزاع و کشمکش و اختلافات پدر و مادر امنیت و آسایش را از کودکان خانواده می گیرد و آن جوجه های بی پر و بال را مضطرب و پریشان می سازد. پدر و مادر عصبانی هستند و دعوا می کنند اما نمی دانند که کودکان بیچاره در چه حالی بسر می برند.
بیچاره ها از ترس و دلهره در گوشه ای می خزند یا از لانه فرار می کنند و به کوچه و خیابان پناه می برند. یکی از خاطرات تلخ زندگی کودکان تماشای صحنه های دعوای پدر و مادر است که غالبا تا آخر عمر آن را فراموش نمی کنند و در روح حساسشان آثار سوئی خواهد گذاشت.
چنین کودکانی غالبا عقده دار، پریشان، بدبین، مبتلای به دلهره و ضعف اعصاب خواهند بود. دختر این خانواده ممکن است بداخلاقیها و ناسازگاریهای پدرش را به حساب همه ی مردها بگذارد و از شوهر کردن بیمناک گردد. پسر این خانواده ممکن است بداخلاقیها و دعواهای مادرش را به حساب همه ی زنها بگذارد و از ازدواج بیزار شود. با پدر و مادر یا یکی از آنها کینه پیدا می کنند، حتی ممکن است دست به انتقام هم بزنند. آمار نشان می دهدکه بسیاری از کودکان بزهکار و ولگرد و معتاد، در اثر اختلافات و کشمکشهای دائمی پدر و مادر بدین دامها گرفتار شده اند.
شما اگر خاطرات دوران کودکی خودتان را به نظر بیاورید خاطرات تلخ اختلافات پدر و مادرتان را (اگر بوده است) در رأس همه خواهید یافت که بعد از سالهای سال هنوز محو نشده است.
یکی از دانشمندان می نویسد: پدران و مادران باید بدانند که مجادله های بزرگترها در خانواده روی کودکان انعکاس سنگینی دارد. روابط متقابل بزرگترها در تشکیل شخصیت کودک تأثیر زیادی می گذارد.... اگر در خانواده ای تواق و وحدت وجود نداشته باشد در این صورت پرورش صحیح کودکان امکان ندارد. بزرگترها که سرگرم مجادله های خود می شوند از معاشرت با کودکان و پرداختن به تربیت آنها باز می مانند. در چنین مواردی کودکان اغلب خوب درس نمی خوانند. عصبانی، تندخو، گوشه گیر می شوند. کودک مخصوصا در سنین بالا در وضع مشکلی می افتد. او دلش بحال پدر و مادرش می سوزد و نمی تواند تصمیم بگیرد که طرف کدام را بگیرد و از کدام پشتیبانی کند و گاهی بدون آنکه تشخیص بدهد به صورت غیرمنصفانه ای بر ضد هریک از آنها قهر آلود می شود.(1)
... در ضمن نامه اش می نویسد: یکی از بدترین لحظات دوران کودکی من، موقعی بود که پدرم با مادرم دعوا می کردند و یکدیگر را دشنام می دادند. در این مواقع، من و خواهر و برادرانم به گوشه ای می خزیدیم و حالت و حوصله هیچ کاری را نداشتیم تا وقتی که وضت به حالت عادی درآید.
یادم هست که خواهر کوچکترم با مشاهده ی این وضع، شروع به گریه می کرد و تا مدتی به حال عادی نبود. اکنون بعد از چند سال، مبتلا به ضعف اعصاب شدید شده است، و به نظر می رسد که دعوای آنها در روح خواهر کوچکترم بیشتر اثر نهاده است.

و ... در ضمن نامه اش می نویسد:

از دوران کودکی خاطره ی تلخی دارم که هیچگاه آن را فراموش نمی کنم. پدری داشتم بداخلاق و بدرفتار و عصبانی و خودخواه . در خانه مرتب ایراد و بهانه می گرفت. و با ایراد و بهانه هایش جمع ما را از هم می پاشید. پدر و مادرم از بامداد تا نصف شب با هم دعوا می کردند. نمی دانم چطور خسته نمی شدند. آن هم درباره ی امور کوچک و ناچیز . شبی نبود که بدون گریه بخوابیم. در اثر همین، مبتلا به ضعف اعصاب شدم. می ترسیدم و خوابهای وحشتناک می دیدم. به دکتر مراجعه کردیم گفت در اثر اختلافات خانوادگی است. و دوائی جز آرامش ندارد. خوشحالی من وقتی بود که ازدواج کردم و از آن خانه نجات یافتم. اما هنوز هم با اینکه زندگی خوبی دارم، مثل آدمهای شکست خورده هستم و در زندگی پیشرفت نمی کنم. شما را به خدا ای پدران و مادران! اگر هم اختلافی دارید در حضور کودکانتان دعوا نکنید.
و ... در ضمن نامه ی مفصلش می نویسد: بدترین خاطره ی دوران کودکی من اینست: هشت ساله بودم که بین پدر و مادرم اختلاف و مشاجره ی شدیدی روی داد.
بچه ها از ترسشان هرکدام در گوشه ای مخفی شدند. این حادثه چنان در روح من اثر گذاشت که تا مدتها مضطرب و پریشان بودم. از خانه و افرادش بیزار بودم. دلم نمی خواست از مدرسه به منزل برگردم. از خدا می خواستم مریض شوم و بمیرم. گاهی هم به فکر خودکشی می افتادم. بعضی شبها خواب می دیدم که با همسر آینده ام دعوا و جنگ و جدال دارم، و در عالم خواب نقشه می کشدیم که چگونه از حق خود دفاع کنم... در اوائل ازدواج بدنبال بهانه می گشتم تا با همسرم دعوا کنم و ثابت کنم که می توانم عصبانی شوم و فریاد بکشم و بدین وسیله ثابت کنم که شخصیتی دارم خوشبختانه همسرم خونسرد و عاقل بود، و مدارا می کرد سپس با دلیل و برهان مرا قانع می ساخت. خوشبختانه چند ماهی بیشتر طول نکشید. وقتی به اشتباه پدر و مادر و نقطه های ضعف خودم پی بردم اخلاقم را عوض کردم و اکنون زندگی آرامی داریم.
و ... در ضمن نامه اش می نویسد: در سن نه سالگی بودم که پدر و مادرم در اثر اختلافات جزئی تصمیم به جدائی گرفتند. من و خواهر و برادرم را به منزل پدربزرگم فرستادند. بعد از آن کار ما فقط گریه بود. وقتی به دیدار مادرم می رفتم شبها از خواب می پریدم و می گفتم: به منزل پدرم نمی روم. بعد از مدتی بعضی از خویشان پدر و مادرم را آشتی دادند و مادرم به منزل آمد. اما همین مدت کوتاه چنان در روح من اثر کرد که هنوز هم آثار آن باقی است. اکنون سعی می کنم که اگر هم اختلافی داریم آن را در حضور فرزندانم مطرح نسازم.
و ... در ضمن نامه مفصلش می نویسد: من از دوران کودکی خاطره های بسیار تلخی بیاد دارم و ازآن دوران کمتر خاطره ی خوشی را می توانم پیدا کنم. گاهی که به فکر گذشته می افتم چنان ناراحت می شوم که بی اختیار اشکم جاری می گردد.
علت آن همه ناراحتی اینست ! از زمانی که یاد دارم پدر و مادرم دائما بر سر پول بحث و دعوا داشتند و بدین وسیله زندگی را بر من و خواهر و برادرانم که هشت نفر بودیم تنگ کرده بودند. و از همین جهت با شوهرم جر و بحث نمی کنم و بر سر پول جنجال راه نمی اندازم و زندگی را بر خودم و شوهر و فرزندانم تلخ نمی نمایم.
و ... در ضمن نامه اش می نویسد: در سن پنج سالکی که بهترین دوران بچگی است، پدر و مادرم اختلاف شدیدی پیدا کردند. پدرم برای دومین بار ازدواج کرده بود. در اثر همین اختلاف مادرم طلاق گرفت و شش بچه را بجای گذاشت. یک روز تلخ که من و برادرم مشغول بازی بودیم مادرم برای خداحافظی به منزل آمد. خدا می داند که ما بچه ها چقدر ناراحت شدیم. مادرم رفت و ما را نزد مادر پدرم تنها گذاشت. مدت دو سال از غصه ی بی مادری و بی التفاتی پدر رنج بردیم.
بعدا مادرم آمد مرا با برادرم به خانه ی خودش برد و با ارثی که از مادرش داشت از ما نگهداری کرد. بچه های دیگر هم آمدند. مادر هم مادری کرد هم پدری، فداکاریهای او را هرگز فراموش نخواهم کرد.
و ... در ضمن نامه اش می نویسد: پدر و مادرم مرتب دعوا داشتند و در منزل ما جنجال بپا بود. مادرم مرتبا قهر می کرد و بچه را نزد من که یک دختر هشت ساله بودم می گذاشت و می رفت. من ناچار بودم از کودکان دو ساله و چهار ساله و شش ساله و حتی شش ماهه پرستاری کنم. گاهی هم از پدرم کتک می خوردم. با همه این احوال می خواستم درس هم بخوانم. بدین جهت در کلاس دوم مردود شدم. آموزگارانی که از احوالم اطلاع داشتند رحم می کردند و نمره ی اضافی می دادند. با همین اوضاع شش کلاس درس خواندم و به دبیرستان راه یافتم. اکنون که مادر شده ام تصمیم گرفته ام که با جنگ و دعوا اسباب ناراحتی خودم و شوهر و فرزندانم را فراهم نسازم.
پدران و مادرانی که احساس مسؤولیت می کنند و به تربیت فرزندان خویش علاقمند هستند باید از نزاعها و کشمکشهای داخلی جدا اجتناب نمایند و هیچگاه در حضور فرزندانشان دعوا نکنند. با قهرها و کدورتهای طولانی اسباب ناراحتی و پریشانی آنها را فراهم نسازند. چیزی بدتر از این نیست که پدر یا مادر از خانه قهر کنند و فرزندان بیگناهشان را بگذارند و بروند. اگر پدر و مادر بدانند که در این مدت گرچه کوتاه باشد، فرزندانشان در چه حالی به سر می برند، دست از لجبازیها و ستیزه گریهای خویش برمی دارند. این قبیل خاطرات تا آخر عمر فراموش نمی شود و روح و روان کودکان را فرسوده و پریشان می سازد. البته شاید کمتر خانواده ای پیدا شود که هیچگونه اختلاف سلیقه ای نداشته باشند ولی زندگی زناشوئی احتیاج به گذشت دارد. پدران و مادران مسؤول و آگاه اختلافات خودشان را با تفاهم و منطق و استدلال برطرف می سازند. و اگر هم گاهی بناچار بگومگو می کنند سعی دارند که در حضور فرزندانشان نباشد. و اگر بچه ها توجه پیدا کردند می توان به آنها تذکر داد که نزاعی در کار نیست بلکه مشکلات و اختلاف سلیقه داریم و در صدد یافتن راه حل می باشیم و چندان اهمیتی ندارد. پدر مادر هیچگاه ولو در حال عصبانیت، نباید دم از طلاق و جدائی بزنند، زیرا این موضوع علاوه بر اینکه بنیاد زناشوئی را متزلزل می سازد برای کودکان نیز ایجاد ناامنی و اضطراب می نماید جدا شدن زن و مرد نیز بزرگترین خیانت به کودکان است، زیرا آشیانه ی آنها را متلاشی می گرداند. و آنان را بدبخت و پریشان می سازد. زیرا کودک پدر و مادر را با هم می خواهد نه یکی از آنها را تنها. بعد از طلاق، اگر پدر بچه ها را تحویل بگیرد و ثانیا ازدواج کند کودکان بیگناه ناچارند زیر دست نامادری زندگی کنند. نامادری هم هرچه خوب باشد جای مادر را نخواهد گرفت، غالبا هم به بچه های شوهرش اذیت و آزار خواهد کرد. اذیتهای نامادریها را در مجلات و روزنامه ها می خوانید. و اگر مادر، بچه ها را تحویل بگیرد گرچه بهتر از پدر می تواند از آنها نگهداری کند اما بهرحال جای پدر خالی است و دور بودن از پدر آنها را رنج می دهد. و اگر هر دو لجبازی کنند و فرزندان خویش را نزد دیگری بگذارند که وامصیبتا.
بهرحال، زن و شوهر قبل از بچه دار شدن آزادند اما بعد از تولید نسل وظیفه دارند که از اختلافات بپرهیزند و کانوان خانوادگی خویش را حتی القوه حفظ کنند و اسباب ناراحتی و اضطراب فرزندان بیگناهشان را فراهم نسازند و الا در پیشگاه عدل الهی مسؤول و مؤاخذ خواهند بود.

پی نوشت ها :

1- روانشناسی تجربی ص 673.

برگرفته از کتاب آئین تربیت

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 4:40  توسط Sciport | 
تاثير سوء مشاجرات پدر و مادر بر سلامت خانواده...


اکثر بچه ها متوجه ناسازگاری ها و تعارضات پدر و مادر می شوند و اگر بطور مداوم شاهد زد و خورد آنها باشند، نشانه هایی از پریشانی و ناراحتی های فیزیکی و احساسی از خود بروز می دهند.
برخی تحقیقات نشان می دهد که بچه ها حتی از شش ماهگی نسبت به استرس صداهایی که در اطراف خود می شنوند و برخوردها و منازعات پرخاشگرایانه واکنش میدهند.

واکنش های فیزیکی:

بچه ها در هر سن و سالی در برخورد با دعوا و مشاجرات پدر و مادر خود، واکنش هایی از شوک و ضربه نشان می دهند. ندرتاً می خواهند که این دعوا ادامه پیدا کند از اینر معمولاً سعی می کنند:
  • دخالت کنند؛ یا
  • با ایجاد سر و صدا و اعتراض توجه والدینشان را جلب می کنند یا آنها را به خنده وامی دارند؛ یا
  • از موقعیت فرار می کنند.
به طور کلی، هر چه بچه ها کوچکتر باشند، احتمال گریه کردن و نشان دادن واکنش های ترس از آنها بیشتر است. بچه های بزرگتر برای تمام کردن درگیری معمولاً حرف می زنند.
واکنش های احساسی:
شواهد و مدارک تجربی نشان می دهد که چیزهایی که والدین تجربه می کنند، بچه ها هم تجربه خواهند کرد. از اینرو، اگر والدین عصبانی و ناراحت باشند، این احساسات به سایر اعضای خانواده نیز سرایت خواهد کرد. از آنجا که بچه ها والدینشان را الگوی خود می دانند و به آنها تکیه می کنند، دیدن آنها در حال دعوا و مشاجره برایشان ناراحت کننده خواهد بود.
این نوع رفتار می تواند منجر به ایجاد احساس استرس و اضطراب در بچه ها شود. حس "خانواده" در آنها به همراه حس اعتماد به نفسشان تخریب می شود. وقتی میبینند پدر و مادر قانون شکنی می کنند درحالیکه همیشه آنها را از آن منع میکردند، باعث از بین رفتن حس اعتماد در آنها شده و این تجربه برای بچه ها بسیار گیج کننده خواهد بود.
اگر دعوا و مشاجره بخشی از زندگی عادی پدر و مادر باشد، بچه ها همیشه منتظر بروز بحث و درگیری بین آنها خواهند بود. علاوه بر این رفتارهای حفاظت از خود، بچه ها برای جلوگیری از بروز این درگیری ها خود را خسته می کنند. این مسئله آنها را در موقعیتی بسیار دشوار قرار می دهد و مجبورشان می کند که نقش یک آدم بزرگ را بازی کنند، درحالیکه نه از نظر فیزیکی و نه شناختی به آن اندازه نرسیده اند.

تاثیرات طولانی مدت:
  • الگوهای رفتاری ناسازگار در بچه ها زمانی شکل می گیرد که می خواهند خود را با دعواها و مشاجرات پدر و مادر وفق دهند. آنها گریه می کنند، علائمی از ترس نشان می دهند، در دعوای والدین دخالت می کنند و فرار میکنند.
  • بچه ها ممکن است حساس و مضطرب شوند. این خصوصیات رفتاری می تواند تاثیر بسیار هنگفتی بر اعتماد به نفس، تصویر نفس و عزت نفس آنها داشته باشد. وقتی الگوهای احساسی منفی از زمان کودکی در آنها شکل گیرد، اصلاح و تغییر آنها بسیار دشوار شده و در زندگی آینده آنها خطرساز خواهد شد.
  • اگر بچه ها بطور مداوم شاهد این دعواها باشند، به ویژه در محیط خانه، این رفتارها را تقلید کرده و در بازی با دوستانشان و در موقعیت های دیگر همانها را اجرا می کنند. مدل سازی از رفتارهای والدین، پدیده ای رشدی است که اگر دعوا کانون آن باشد، تاثیراتی بسیار مخرب خواهد داشت.
شواهد تجربی از والدینی که با آنها کار کرده ام من را به این باور می رساند که اکثر والدین از مشاجرات لفظی درحضور فرزندان خود خودداری می کنند. اکثر والدین از تاثیر احتمالی این مشاجرات بر روی فرزندانشان آگاهی دارند و سعی می کنند آن را در اتاقی دیگر و دور از فرزندانشان انجام دهند.
والدین اکثراً سعی می کنند حرفها و مشاجراتشان را شب ها بعد از اینکه بچه ها به خواب رفتند انجام دهند تا خطر شنیده شدن آنها توسط بچه ها و ناراحت شدن آنها کمتر شود. توصیه می شود که اگر والدین می توانند احساسات خود را کنترل کنند، بهتر است مخالفت ها و ناسازگاری های خود را به تعویق بیندازند تا محیط و زمانی مناسب برای خالی کردن آنها پیدا کنند. بهتر است این مشاجرات در محلی به غیر از خانه انجام شود، پارک یا سایر محیط هایی که بچه ها در آن حضور نداشته باشند، مناسب تر است.
اما برای بسیاری از والدین دور نگه داشتن مشاجرات از خانه، غیرممکن است. خلق و خو به سرعت عوض می شود و قبل از اینکه حتی خودتان هم متوجه شوید، دعوا را راه انداخته اید.

تاثیر را به حداقل برسانید:
  • بچه ها را وارد نکنید—آنها توانایی سازگار شدن ندارند. علائم و نشانه های پدیدار شدن دعوا و مشاجره را تشخیص دهید و آنرا به زمانیکه بچه های حضور نداشته باشند معوق کنید.
  • یک قدم به عقب بردارید، تا ده بشمارید، آرام شوید و خودتان را از محیط خطر دور کنید. بهترین علاج عصبانیت، به تاخیر انداختن آن است.
  • از زبان احساسی در مشاجرات خود استفاده نکنید. بچه ها معمولاً متوجه میشوند که چه می گویید.
  • از تاثیرگذاری حرف ها و رفتارهایتان بر روی بچه ها آگاه باشید. بعنوان والدین، بچه ها بعنوان الگو به شما نگاه می کنند و از رفتارهای شما تقلید می کنند. اگر از فرزندانتان توقع دارید که درست رفتار کنند، پس اول خودتان باید درست رفتار کنید.
  • ناراحتی هایتان را روی کاغذ بیاورید. به این ترتیب می توانید آنها را به همسرتان نشان داده و آنها هم جوابتان را روی کاغذ بیاورند. معمولاٌ آوردن افکار روی کاغذ شما را متوجه می کند که موضوع چندان شدیدی برای دعوا و مشاجره وجود نداشته است. وقتی افکار در ذهن ما بماند، شدت آنها بیشتر و بیشتر خواهد شد.
  • با مراجعه به مشاور خانواده، طریقه رفتار با همسرتان را اصلاح کنید.
  • سعی نکنید با سکوت عصبانیتتان را نگه داشته یا آنرا مخفی کنید. بچه ها به همان اندازه که نسبت به دعوا و مشاجرات حساسند، به ناسازگاری های غیرکلامی نیز حساسیت دارند.
  • با نشان دادن علاقه خود به همسرتان جلوی چشم بچه ها، مشاجراتتان را با محبتتان متوازن کنید.
در مورد ناسازگاری ها با فرزندتان صحبت کنید:

1. برای توصیف ساده احساساتتان بعد از مشاجره با فرزندتان وقت بگذارید، بدون اینکه بخواهید همسرتان را بدنام کنید.
2. فرزندتان را مطمئن کنید که همدیگر و آنها دوست دارید.
3. برای فرزندتان توضیح دهید که دعواها و مشاجرات کوچک هر از گاهی ممکن است در خانواده اتفاق بیفتد و سعی خواهید کرد که از این به بعد دعوای شدید نداشته باشید.
4. اجازه بدهید فرزندتان درمورد مشاجره سوال کند. بچه ها ممکن است درمورد رابطه پدر و مادرشان دچار ترس و نگرانی شوند چون درواقع بحث و مشاجره شما را خوب نمیفهمند. از اینرو، باید به آنها فرصت دهید این نگرانی ها را به حداقل برسانند.
5. شدت دعوا را کنترل کنید. اگر می بینید که دعواهایتان روز به رز شدیدتر و بیشتر می شود، کمک بگیرید. از روانشناس و مشاور خانواده بخواهید که موقعیت بین شما را کمی آرامتر کرده و نظرات هر دو شما را جویا شود.

هرچقدر هم که تلاش کنیم، دعوا و مشاجره بین پدر و مادرها هیجوقت از ریشه کنده نمی شود. اگر بچه های ما شاهد مهر و علاقه ما به یکدیگر باشند، و خودشان نیز به اندازه کافی از این محبت دریافت کنند، وقتی دعوا و مشاجره ای هم پیش بیاید، در نظر آنها این مشاجره در یک رابطه دوستانه و گرم و بامحبت اتفاق افتاده است و تاثیر چندان منفی بر آنها نخواهد داشت.
__________________

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 4:20  توسط Sciport | 

Generalized Anxiety Disorder (GAD) Story - A Common Experience

"It has just always seemed like I was a worrier. I often feel restless and unable to relax. Sometimes, it comes and goes in a matter of minutes, and at other times, it's a constant series of thoughts, emotions and behaviors that don't stop for hours, sometimes even days. I worry about things like what i should fix for the dinner party, or whether or not somebody will like the present I got for them. It is becoming exceedingly difficult to let things go, to just drop them and move on."

"Restless and sleepless nights are the norm, not the exception. There are times when I just wake up completely wired in the middle of the night. And though I am up and on the move, I find it difficult to concentrate, even on simple things like reading a newspaper or book. Every once in a while, I feel a little light headed. I feel my heart start pounding. Just feeling the racing of my heart makes me worry even more. I was always imagining things are worse than they really are."

"I often times miss work. I feel really bad about this, but it just seems like there is nothing I can do. This, of course, leads to constant worry that I am going to lose my job."


Generalized anxiety disorder is a real illness, and if left untreated, may get worse over time. Speaking to a qualified medical professional is the first step to finding relief. Only a medical professional such as a medical doctor, psychiatrist or psychologist is qualified to diagnose and treat a generalized anxiety disorder.

Help is available through numerous methods that may include psychotherapy, prescription drugs and support groups.

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 9:12  توسط Sciport | 

What is
Generalized Anxiety Disorder?

 

"I just dread being alone at night. I don’t know why, but I do......"

"My thoughts won’t shut off. They’re constantly running, making me worry, worry, worry......"

"Will I ever be my old self again?"

"I can’t remember ever feeling relaxed and calm....What would that be like?"

"I’m always on edge....."

"I hate having to go to work anymore. I haven’t always been this way....."

Generalized anxiety disorder is a relatively common anxiety problem, affecting 3-4% of the population, that turns daily life into a state of worry, anxiety, and fear. Excessive thinking and dwelling on the "what ifs" characterizes this anxiety disorder. As a result, the person feels there’s no way out of the vicious cycle of anxiety and worry, and then becomes depressed about life and the state of anxiety they find themselves in.

Generalized anxiety usually does not cause people to avoid situations, and there isn’t an element of a "panic attack" involved in the prognosis, either. It’s the thinking, thinking, thinking, dwelling, dwelling, ruminating, ruminating, and inability to shut the mind off that so incapacitates the person. At other times, thoughts seem almost non-existent because the anxious feelings are so dominant. Feelings of worry, dread, lack of energy, and a loss of interest in life are common. Many times there is no "trigger" or "cause" for these feelings and the person realizes these feelings are irrational. Nevertheless, the feelings are very real. At this point, there is no "energy" or "zest" in life and no desire to want to do much.

This emotional fear and worry can be quite strong. If a loved one is ten minutes late, the person with generalized anxiety fears the very worst -- something’s dreadfully wrong (after all, they’re ten minutes late!), there’s been an accident, the paramedics are taking the person to the hospital and his injuries are just too critical to resuscitate him....."Oh, my God!.....WHAT AM I GOING TO DO?" Feelings of fear and anxiety rush in from these thoughts, and the vicious cycle of anxiety and depression runs wild.

Some people with generalized anxiety have fluctuations in mood from hour to hour, whereas others have "good days" and "bad days". Others do better in the morning, and others find it easier at the end of the day. These anxiety feelings and moods feed on themselves, leading the person to continue in the pattern of worry and anxiety -- unless something powerful breaks it up.

Physical manifestations of generalized anxiety may include headaches, trembling, twitching, irritability, frustration, and inability to concentrate. Sleep disturbances may also occur. Elements of social phobia and/or panic may sometimes be present, such as high levels of self-consciousness in some situations, and fear of not being able to escape from enclosed spaces.

It is also common, but not universal, for people with generalized anxiety to experience other problems, such as a quickness to startle from it, a lack of ability to fully relax, and the propensity to be in a state of constant motion. It is difficult for some people with generalized anxiety to settle down enough to have a quiet, reflective time where they can calm down, relax, and feel some peace and tranquility. Strategies to peacefully calm down and relax are one part in overcoming this problem.

Normal life stresses aggravate generalized anxiety. The person who typically performs well at work and receives a sense of accomplishment from it, all of a sudden finds that work has become drudgery. If work is perceived as a negative environment, and the person no longer feels fulfilled, then considerable worry takes place over these situations. As a result, the anticipatory anxiety about going to work can become quite strong.

Generalized anxiety has been shown to respond best to cognitive-behavioral therapy, an active therapy that involves more than just talking to a therapist. In CBT, the person gradually learns to see situations and problems in a different perspective and learns the methods and techniques to use to alleviate and reduce anxiety. Sometimes medication is a helpful adjunct to therapy, but for many people it is not necessary. Research indicates that generalized anxiety is fully treatable and can be successfully overcome over the course of about three to four months if the person is motivated and works toward recovery.

Generalized anxiety must be chipped away from all sides and that is what CBT is designed to do. No one has to live with generalized anxiety disorder......treatment for GAD has been shown to be both effective and successful.

Please seek a therapist who understands anxiety and the anxiety disorders. Remember, that just because a person has a degree behind their name, does not mean they understand and can treat an anxiety disorder. Feel free to ask questions of any professional and make sure your therapist understands and knows how to treat generalized anxiety. It is usually a good idea to see a specialist in this area (they don’t charge more), but they do have a practice that is geared toward the anxiety disorders.

The Anxiety Bookstore

Generalized Anxiety Home Page

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 9:11  توسط Sciport | 

What Is Social Anxiety?

Social anxiety is the third largest psychological problem
in the world today...

 


A woman hates to stand in line in the grocery store because she's afraid that everyone is watching her. She knows that it's not really true, but she can't shake the feeling. While she is shopping, she is conscious of the fact that people might be staring at her from the big mirrors on the inside front of the ceiling. Now, she has to talk to the person who's checking out her groceries. She tries to smile, but her voice comes out weakly. She's sure she's making a fool of herself. Her self-consciousness and anxiety rise to the roof...

Another person sits in front of the telephone and agonizes because she's afraid to pick up the receiver and make a call. She's even afraid to call an unknown person in a business office about the electric bill because she's afraid she'll be "putting someone out" and they will be upset with her. It's very hard for her to take rejection, even over the phone, even from someone she doesn't know. She's especially afraid to call people she does know because she feels that she'll be calling at the wrong time -- the other person will be busy -- and they won't want to talk with her. She feels rejected even before she makes the call. Once the call is made and over, she sits, analyzes, and ruminates about what was said, what tone it was said in, and how she was perceived by the other person....her anxiety and racing thoughts concerning the call prove to her that she "goofed" this conversation up, too, just like she always does. Sometimes she gets embarrassed just thinking about the call.

A man finds it difficult to walk down the street because he's self-conscious and feels that people are watching him from their windows. Worse, he may run into a person on the sidewalk and be forced to say hello to them. He's not sure he can do that. His voice will catch, his "hello" will sound weak, and the other person will know he's frightened. More than anything else, he doesn't want anyone to know that he's afraid. He keeps his eyes safely away from anyone else's gaze and prays he can make it home without having to talk to anyone.

A man hates to go to work because a meeting is scheduled the next day. He knows that these meetings always involve co-workers talking with each other about their current projects. Just the thought of speaking in front of co-workers raises his anxiety. Sometimes he can't sleep the night before because of the anticipatory anxiety that builds up. Finally, the meeting is over. A big wave of relief spills over him as he begins to relax. But the memory of the meeting is still uppermost in his mind. He is convinced he made a fool of himself and that everyone in the room saw how afraid he was when he spoke, and how stupid he acted in their presence. At next week's meeting, the boss is going to be there. Even though this meeting is seven days away, his stomach turns raw with anxiety and fear floods over him again. He knows that in front of the boss he'll stammer, hesitate, his face will turn red, he won't remember what to say, and everyone will witness his embarrassment and humiliation. He has seven miserable days of anxiety ahead of him -- to think about it, ruminate over it, worry about it, over-exaggerate it in his mind.......again and again and again.....

A student won't attend her university classes on the first day because she knows that in some classes the professor will instruct them to go around the room and introduce themselves. Just thinking about sitting there, waiting to introduce herself to a roomful of strangers who will be staring at her makes her feel nauseous. She knows she won't be able to think clearly because her anxiety will be so high, and she is sure she will leave out important details. Her voice might even quiver and she will sound scared and tentative. The anxiety is just too much to bear---so she skips the first day of class to avoid the possibility of having to introduce herself in class.

Another young man wants to go to parties and other social events---indeed, he is very, very lonely---but he never goes anywhere because he's very nervous about meeting new people. Too many people will be there and crowds only make things worse for him. The thought of meeting new people scares him---will he know what to say? Will they stare at him and make him feel even more insignificant? Will they reject him outright? Even if they seem nice, they're sure to notice his frozen look and his inability to fully smile. They'll sense his discomfort and tenseness and they won't like him --- there's just no way to win --- "I'm always going to be an outcast," he predicts. And he spends the night alone, at home, watching television again. He feels comfortable at home. In fact, home is the only place he does feel completely comfortable. He hasn't gone anywhere else in twelve years.

In public places, such as work, meetings, or shopping, people with social anxiety feel that everyone is watching, staring, and judging them (even though rationally they know this isn't true). The socially anxious person can't relax, "take it easy", and enjoy themselves in public. In fact, they can never fully relax when other people are around. It always feels like others are evaluating them, being critical of them, or "judging" them in some way. The person with social anxiety knows that people don't do this openly, of course, but they still feel the self-consciousness and judgment while they are in the other person's presence. It's sometimes impossible to let go, relax, and focus on anything else except the anxiety and fear. Because the anxiety is so very painful, it's much easier just to stay away from social situations and avoid other people altogether.

Many times people with social anxiety simply must be alone---closeted---with the door closed behind them. Even when they're around familiar people, a person with social anxiety may feel overwhelmed and have the feeling that others are noticing their every movement and critiquing their every thought. They feel like they are being observed critically and that other people are making negative judgments about them.

One of the worst circumstances, though, is meeting people who are "authority figures". Especially people such as bosses and supervisors at work, but including almost anyone who is seen as being "better" than they are in some respect. People with social anxiety may get a lump in their throat and their facial muscles may freeze up when they meet this person. The anxiety level is very high and they're so focused on "not failing" and "giving themselves away" that they don't even remember what was said in the conversation. But later on, they're sure they must have said the wrong thing.....because they always do.

How is it ever possible to feel "comfortable" or "natural" under these circumstances?

To the person with social anxiety, going to a job interview is pure torture: you know your excessive anxiety will give you away. You'll look funny, you'll be hesitant, maybe you'll even blush, and you won't be able to find the right words to answer the questions coherently. Maybe this is the worst part of all: You know that you are going to say the wrong thing. You just know it. It is especially frustrating because you know you could do the job well if you could just get past this terrifying and intimidating interview.

Welcome to the world of the socially anxious.

Social anxiety is the third largest psychological problem in the United States today. This type of anxiety affects 15 million Americans in any given year. Unlike some other psychological problems, social anxiety is not well understood by the general public or by medical and mental health care professionals, such as doctors, psychiatrists, psychologists, therapists, social workers, and counselors. In fact, people with social anxiety are misdiagnosed almost 90% of the time. People with social phobia come to our anxiety clinic labeled as "schizophrenic", "manic-depressive", "clinically depressed", "panic disordered", and "personality disordered", among other damaging misdiagnoses.

Because few socially-anxious people have heard of their own problem, and have never seen it discussed on any media, such as the television talk shows, they think they are the only ones in the whole world who have these terrible symptoms. Therefore, they must keep quiet about them. It would be awful if everyone realized how much anxiety they experienced in daily life. Then what would people think about them? Unfortunately, without some kind of education, knowledge, and appropriate treatment, social phobia/social anxiety continues to wreak havoc throughout their lives. Adding to the dilemma, when a person with social anxiety finally gets up the nerve to seek help, the chances that they can find it are very, very slim.

Making the situation more difficult is that social anxiety does not come and go like some other physical and psychological problems. If you have social anxiety one day......you have it every day for the rest of your life.....

The feelings I described to you at the beginning of the article are those of people with social anxiety disorder. That is, their symptoms apply to most social events and functions in almost every area of life. I suffered from social anxiety myself for twenty years before I ever saw the term or read about its symptoms in a book. (The first book that specifically dealt with social phobia was not published until the 1990's.)

As with all problems, everyone with social anxiety has slightly different secondary symptoms. Some people, for example, cannot write in public because they fear people are watching and their hand will shake. Others are very introverted and they find it too difficult to hold down a job. Still others have severe anxiety about eating or drinking in the presence of other people. Some people with social anxiety feel that a certain part of their body (such as the face or neck) are particularly "strange looking" and vulnerable to being stared at. Others experience a muscle spasm (usually around the neck and shoulders) and it becomes the center of their focus ---"it's so embarrassing that if someone sees it I will be humiliated forever!"

One thing that all socially anxious people share is the knowledge that their thoughts and fears are basically irrational. That is, people with social anxiety know that others are really not critically judging or evaluating them all the time. They understand that people are not trying to embarrass or humiliate them. They realize that their thoughts and feelings are somewhat exaggerated and irrational. Yet, despite this rational knowledge, they still continue to feel differently.

It is these automatic "feelings" and thoughts that occur around social situations that must be met and conquered in therapy. Usually these anxious feelings are tied to thoughts that are entwined in a vicious cycle of negative expectations and negative appraisals. It is a catch-22 situation: there is no way out without the appropriate therapy.

Here comes the good part.

How can social anxiety be treated? Many therapeutic methods have been studied, but cognitive-behavioral therapy is the only modality that has been shown to work effectively. In fact, treatment of social anxiety through cognitive-behavioral methods has the capacity to produce long-lasting, permanent relief from the anxiety-laden world of social anxiety.

Social anxiety responds to relatively short-term therapy, depending on the severity of the condition. I have seen significant progress in just twelve individual sessions, although most people respond better with sixteen to twenty-four meetings. To overcome social anxiety, completion of a behavioral therapy group is also essential (when people feel ready for this and not before). 

What socially anxious people do not need is years and years of therapy or counseling. You can't be "counseled" out of social phobia. In fact, socially anxious people who are taught to "analyze" and "ruminate" over their problems usually make their social anxiety and fears much worse, which in turn leads to depression, which just reinforces the fact that "I will never get better". (Shudder...this statement does NOT have to be true.)

THERE IS A BETTER LIFE FOR ALL PEOPLE WITH SOCIAL ANXIETY. Without treatment, social anxiety is a torturous and horrible emotional problem; with treatment, its bark is worse than its bite. Add to this that current research is clear that cognitive-behavioral therapy is highly successful in the treatment of social anxiety. In fact, the people who are unsuccessful are the ones who are not persistent in their practice and who won't stick with simple methods and techniques at home. They are the ones who give up. 

If a person is motivated to end the years and years of crippling anxiety, then cognitive-behavioral treatment provides the methods, techniques, and strategies that come together to lessen the anxiety and make the world a much more enjoyable place. 

Many of us have been through the crippling fears and constant anxiety that social phobia produces -- and have come out healthier and happier on the other side. You can too.

---Thomas A. Richards, Ph.D.
Psychologist

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 17:46  توسط Sciport | 
  نام ها و اسطوره ها نگاهی به تاثیر اسطوره های یونانی بر نامگذاری بیماری ها و نشانه های پزشکی اسطوره ها دنیای رازآلودی دارند. بعضی ها می گویند هر ملتی آرزوهای بلندش را در اسطوره هایش جستجو می کند؛اسطوره هایی که برخی از آنها در عرصه هایی از دنیای طب و طبابت نیز نفوذ کرده اند. شواهد موجود نشان می دهد که در طب قدیم از برخی داستان های اسطوره ای برای برخی نامگذاری ها استفاده شده است؛ به نحوی که نام بسیاری از نشانه ها ، بیماری ها و حتی رشته های علمی از همین قبیل داستان ها اخذ شده است. در این میان، البته سهم روان پزشکی و روان شناسی از سایر رشته ها بیشتر است. وقتی یک دانشجوی پزشکی، کتاب درسی خود را ورق می زند، به نام های نا آشنایی برخورد می کند که رنگ و بوی روزگار مدرن را ندارد و اگر علاقمند باشد وجه تسمیه این نام ها را بداند، به چند نوع نامگذاری برمی خورد. برخی نام ها از روی شخصیتی که برای اولین بار ، یک نشانه یا یک اختلال را شرح داده، گرفته شده اند. این، احتمالا ساده ترین نوع نامگذاری یک آسیب جسمی یا روانی است.برخی دیگر از بیماری ها نامشان را از شخصیت هایی گرفته اند که از اختلال مزبور رنج می برئه اند. توع سوم این نامگذاری ها اما از همه پیچیده تر و جالب تر است.نام بسیاری از بیماری ها و نشانه های پزشکی به شخصیت ها یا داستان های اسطوره ای اشاره دارد و از آنجا که تقریبا تمام این نشانه ها و بیماری ها در غرب نامگذاری شده و ریشه های تمدن و عقل گرایی غربی ها به یونان نسبت داده می شود، منبع این نامگذاری ها معمولا اسطوره های یونانی هستند. ظاهرا برای اینگونه از نامگذاری ها، علل زبان شناختی خاصی وجود دارو؛ مثلا اینکه آنها با این کار،یک زبان خاص پزشکان برای خود به وجود می آورند که غیر پزشکان از آن سردرنمی آورند و این،حریم حرفه ای پزشکان را محفوظ می دارد.اگر موافق باشید، ریشه های زبان شناختی چند نشانه و بیماری روان پزشکی را در سرزمین های دوردست اسطوره ای با هم جستجو کنیم. از «پسیخه» زیبارو تا پسیکولوژی پسیکولوژی، این دم دستی ترین واژه ای که روان پزشکان و روان شناسان از آن استفاده می کنند، به یک اسطوره بر میگردد. ریشه این کلمه psyche است که خود یونانی ها، آن را پسیخه یا پسیشه تلفظ می کردند: یک شهدخت یا دختر ملکه که از بس زیبا و دلربا بوده، همه عاشقش بودند و هیچ کس جرات نداشته به خواستگاری اش برود. ونوس، خدابانوی زیبایی که پسیخه را رقیبی برای خودش می دیده، به غیبگوی شهر دستور می دهد که به پدر پسیخه بگوید: «باید دخترت را بیارایی و او را بر تخت سنگی بنهی تا عروس مرگ شود.» پدر و مادر پسیخه، این کار را به اجبار انجام می دهند و در سوی دیگر داستان، ونوس به پسرش دستور می دهد وقتی پسیخه را بر تخت سنگ می گذارند، او را با تیر بزند. اما تا چشم پسر ونوس به پسیخه می افتد، عاشقش می شود...و خلاصه اینکه از او اصرار به ازدواج و از ونوس انکار، که ما جاودانگان نمی توانیم با یک موجود میرا همانند پسیخه ازدواج کنیم. پسیخه در مقابل این استدلال مادر، از او می خواهد کاری کند تا پسیخه جاودان شود. ونوس 4 بار پسیخه را امتحان می کند و پسیخه از هر 4 آزمون سربلند بیرون می آید و جاودان می شود. بعد از آن یونانی ها به روان آدمی که به جاودانگی وی رسد، می گویند پسیخه؛ و احتمالا آن 4 آزمون نیز آزمون هایی مربوط به توانایی های روانی بشر بوده است، مثلا یکی از آزمون های 4 گانه ، جدا کردن حبوبات از یکدیگر بوده که تاویلش همان توانایی ذهنی در طبقه بندی کردن اشیاء و مفاهیم است. از «پان» زشت رو تا حمله پانیک حمله پانیک را اغلب با این نشانه ها می شناسیم:اضطراب و ترس شدید همراه با احساس مرگ قریب الوقوع. کسی که این اختلال را برای اولین بار نامگذاری کرده ، قطعا با داستان «پان»؛ یکی از خدایان نه چندان مشهور یونان باستان به خوبی آشنا بوده است. «پان» با اینکه یکی از خدایان مهربان و خوش سیرت یونان باستان بوده، تصور می شده است که صورت زشتی دارد. یونانی های قدیم اعتقاد داشتند «پان» یک بینی بزرگ و برگشته، دو لب کلفت، یک دهان گشاد،دو گوش نوک تیز و بسیار پهن،موهای سرخ و وز کرده و دو شاخ ناهموار دارد.حالا تصور کنید چهره ای با این خصوصیات در یک نیمه شب هولناک در گوشه یک جنگل ناگهان جلوی شما سبز شود. چه حالی به تان دست می دهد؟ قطعا ترس و وحشت! متاسفانه این «پان» اسطوره ای هم به همین ویژگی مشهور بوده است که آدم ها و سایر جانوران را به شدت بترساند و مشاهده ترس آنها لذت ببرد. جالب است بدانید قبل از مدون شدن علم روان پزشکی نیز یونانی ها به هر کسی که از تاریکی و صدای باد و چیزهایی از این قبیل می ترسید، می کفتند پانیک. البته «پان» اسطوره ای به خاطر همین ویژگی های وحشتناکش عاقبت خوشی نداشت. او جلوی هر دختری سبز شدتا از او خواستگاری کند، دختر فرار کرد و بالاخره «پان» به دنبال یکی از همین دخترهایی که خیلی دوستش داشت دوید و چیزی نمانده بود دستش به او برسد که دخترک از پرندگان اسطوره ای کمک خواست تا او را به رود«لایدون»بیندازند.آن ها این کار را کردند و «پان» هم خودش را به رودخانه انداخت تا دخترک را هر طوری شده تصاحب کند، ولی درست وقتی که مطمئن بود که دست های دخترک را گرفته است،دید که تنها دسته ای نی را در آغوش کشیده است. «پان» بعد از آن حادثه شروع کرد به نی لبک زدن و در این هنر، استادی تمام عیار شد! از «اودیپوس» شهریار تا عقده ادیپ عقده ادیپ، نه بیماری است، نه نشانه بیماری. فروید از این اصطلاح برای توصیف یک فرایند روانی که در طول یکی از مراحل رشد روانی-جنسی پسران اتفاق می افتد، استفاده کرد. او معتقد بود پسرها در سن 3 تا 5 سالگی نسبت به مادر خود میل جنسی پیدا می کنند و به همین خاطر دوست دارند رقیب خود، یعنی پدرشان را از سر راه خود بردارند.به عقیده فروید، پسرها از این میل احساس گناه می کنند و برای حل این تضاد با پدرشان همانند سازی می کنند؛ تا هم مادر را به طور غیر مستقیم داشته باشند، هم از ترس طرد شدن توسط پدر رهایی پیدا کنند.اما سوال این است که چرا فروید اسم این کنش و واکنش روانی را عقده ادیپ گذاشته است؟ فکر می کنید این قصه از کجا شروع شده است؟ اسطوره ها می گویند ماجرا از این قرار است که لائوس ، پادشاه تبس و پدر ادیپوس بود. او در روزهای اول ازدواجش از پیشگوی خود خواست تا آینده را برای او پیش بینی کند.پیشگو به او خبر داد که ژوکاست، همسر لائوس ، پسری برایش ده دنیا خواهد آورد که پدر را خواهد کشت و با مادر ازدواج خواهد کرد. به دنبال این پیشگویی، وقتی پسر لائوس به دنیا آمد،پادشاه فورا او را به یکی از نگهبانانش داد تا نوزاد را به کوه ببرد و جانش را بگیرد. اما در این مسیر، ناله کودک دل نگهبان را به درد آورد و او به حجای کشتن کودک، او را از بلندترین درخت جنگل آویزان کرد. مدتی بعد چوپانی از آنجا رد شد. چوپان ناله های کودک را شنید و او را با خود به شهر دیگری به نام کرنت برد. ملکه شهر که خودش فرزند نداشت، این نوزاد را به فرزندی پذیرفت و اسمش را گذاشت اودیپ؛ یعنی کسی که پایش ورم کرده است. بقیه داستان را می شود حدس زد. اودیپ بزرگ شد و در نوجوانی از یک غیبگو شنید که پدرش را خواهد کشت و با مادرش ازدواج خواهد کرد. اودیپ از آنجا که فکر می کرد پدر واقعی اش، پادشاه کرنت است؛ برای فرار از این سرنوشت شوم به یک شهر دیگر فرار کرد و در آن شهر پدر واقعی اش را طی حادثه ای کشت.اما این تراژدی به کشتن پدر ختم نشد؛ چراکه او با قتل پدرش در شهر تبس توانسته بود سایه این اژده های هولناک (پدرش، همان پادشاه تبس)را از سر ساکنان شهر بردارد و مردم را نجات بدهد. پادشاه تبس که حالا برادر ژوکاست بود، به پاداش این کار، خواهرش(ژوکاست) را به او داد و ژوکاست کسی نبود جز مادر اودیپوس. وقتی این ازدواج سر گرفت، قحطی به شهر آمد و غیبگوها نیز به شهر آمدند و حقیقت را آشکار کردند.اودیپوس از فرط احساس گناه ، چشم های خود را کور کرد و تا آخر عمرش آواره بیابان ها شد. ظاهرا داستان مشابهی هم برای الکترا، یکی از خدابانوهای یونان وجود دارد که مادر خود را کشت و با پدرش ازدواج کرد. فروید نام عقده 3 تا 5 سالگی دختران را هم به همین ترتیب عقده الکترا گذاشته است. از «نارسیس» زیبارو تا نارسیسیم در اختلال شخصیت نارسیستیک(خودشیفته)، شخصیت فرد به نحوی شکل می گیردکه همیشه فکر می کند از دیگران برتر است، مدام بر این برتری تاکید و دیگران را به همین سبب تحقیر می کند. چنین شخصیتی همیشه به شیوه ای بیمارگونه خودش را دوست دارد و دائما می خواهد که طرف اول توجه دیگران باشد. این نام هم از افسانه نارسیس یا نرگس اخذ شده است. نارسیس یک نوجوان بینهایت زیبارو و طناز و برخلاف تصور عموم پسر بوده است و هر دختری که او را می دیده به او علاقمند می شده است.اما عشق هیچ کدام از آنها در قلب سنگی نارسیس رسوخ نمی کرده است. تا اینکه یک بار بر اثر جریان هایی که در بخش «اکو» توضیح اش آمده است، نارسیس برای اولین بار تصویر خودش را در آب می بیند و دیوانه وار عاشق خودش می شود و دست در آب می کند تا تصویر خودش را در آغوش بگیرد. اما تصویر با هر تکان او محو می شود. او آنقدر مجنون خودش شده بود که تن به آب شپرد تا همیشه در آغوش تصویر خودش باقی بماند.نارسیس به خاطر خودشیفتگی اش جان داد و در کنار آن برکه بعدها گلی رویید که به آن گل می گویند نرگس یا همان نارسیس. از «اکو»ی عاشق تا اکولالیا به تکرار بیمارگونه بخش های پایانی کلام یک شخص توسط یک شخص دیگر ، می گیند اکولالیا یا پژواک گویی. این نشانه در اختلال اسکیزوفرنی کاتاتونیک دیده می شود. نام اکو را علاوه بر روان پزشکان، متخصصان لوازم صوتی هم زیاد به کار می برند.می گویند اکو یکی از عاشقان پروپا قرص نارسیس بوده و در عین حال، ناکام ترین عاشق او. چون به غیر از این که همیشه با جواب منفی نارسیس رو به رو می شده، مورد رشک هرا(همسر زئوس، خدای خدایان)هم واقع می شود.هرا که فکر می کند اکو، زئوس را از راه به در برده است، اراده می کند و نیروی سخن گفتن را از اکو می گیرد. اکو بعد از آن فقط می تواند بخش های پایانی یک جمله را بگوید. او بی تابانه انتظار نارسیس را می کشد اما دقیقا همان روزی که نارسیس را می بیند، طبق معمول جواب رد می شنود و نارسیس در راه فرار از او خودش را در آب چشمه می بیند و آه دل اکو گرفتارش می کند. منبع: مجله نظام پزشکی
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 22:55  توسط Sciport | 
دنياي اسرارآمیز عقده ها ي رواني .هنگام سفر به دالا ن هزار توی «ماهیت آدمی» هیجان انگیزترین زمان، لحظه های مواجهه با عقده های درونی انسان است. لحظه هایی که بارقه های امید و نومیدی نسبت به مقام آدمی توامان درخشش می کنند. در این لحظه هاست که گیج و منگ به قضاوت کوچکی یا برعکس عظمت و پیچیدگی مفهوم شگرف «انسان» می نشینیم. سرزمین عقده های درونی که ترجمان تنهایی ها و دغدغه ها و التهاب ها و نگرانی ها و مخفی کاری های همه ماست، قلمرو نابی است برای شناخت ماهیت پیچیده انسان. ● تعریف عقده روانی عقده ها (complex) موضوعات عجیبی که در اعماق وجود انسان قرار گرفته باشند تلقی نمی شوند بلکه مجموعه های رفتاری پیوسته حاضری هستند; همانند استعداد موسیقی یا بهتر بگوئیم زبان خارجی آشنایی که در ما وجود دارند و ما جز در یک موقعیت خاص از آنها استفاده نمی کنیم. به بیان ساده تر عقده ها بخش های رفتاری ای هستند که به صورت تکه تکه به حیات خود ادامه می دهند و در «من» آدمی ادغام نشده اند و به صورت گستره پررنگی از «علا یق» خود را نشان می دهند. ذوق عامه این واژه را در معنایی نسبتا خاص به کار می برد و آن به معنی «وجود مانع در جریان طبیعی یا عادی یک فعالیت» یا «ناراحتی روحی یا امتناع از رفتار سازگار عادی» است. ولی این برداشت عمومی از واژه عقده نسبتا اشتباه است چرا که در نوشته های اکثر نظریه پردازان بزرگ، عقده لزوما رفتار نابهنجار نیست. برای مثال بودن (Boubouin) روانکاو سوئیسی می نویسد: «این عقده ها نیستند که نابهنجار و مرضی هستند بلکه برخی از دگرگونی ها یا تورم آنهاست که بیمارگونه تلقی می شود». وی به متمایز کردن عقده های عادی می پردازد و درباره آنها می گوید «اینها ارکان روح» هستند. از نظر وی عقده های عادی همان تمایلا ت و گره های علا یقی هستند که در وجود کلیه انسان های روی زمین وجود دارند و تقریبا ۳ دسته هستند: الف) علا قه به شی» (که با رفتارهای مربوط به آن شی» خاص مشخص می شوند مثل وصول، تماشا کردن، شناختن، تملک، احتراز کردن، خراب کردن و مانند آن). ب) علا قه به «من» و اعتبار آن (از راه مقایسه خود با دیگری، اثبات وجود خود، حق خواهی، شناساندن خود و شناختن خویش و…). ج) علا یق شخصی ویژه (نظیر یک سری رفتارهای خاص و کنش - واکنش ها). عقده های عادی یا طبیعی ممکن است به صورت حالا ت مرضی در آیند برای مثال «کنجکاوی» یک انگیزه طبیعی است و طی آن لذت دیدن و دانستن دنبال می شود. در میان کنجکاوی ها، کنجکاوی درباره جنس مخالف امری طبیعی است. ولی ممکن است با فردی مواجه شویم که در این راه با ممانعت ها و تنبیه هایی روبه رو شده است که هم آتش کنجکاوی او را تیزتر کرده اند و هم در وی احساس گناه پدیده آورده اند. لذا در او «عقده ای» پیدا می شود که مربوط به علا قه ای شدید و احاطه گر برای شناخت و برملا ساختن اسرار و رموز به طور کلی و مطالب مربوط به جنسیت به طور اخص است. لذا چنین فردی تمایل به رفتارهای اغواگرایانه و نمایشی پیدا می کند وانگهی به نحو مقاومت ناپذیری مجذوب اسرار و رموز است و «محرم» انجمن های مخفی شدن را در سر می پروراند… بنابراین عقده ای در وی شکل می گیرد که بودون آن را عقده خودنمایی لقب داده است. بنابراین عقده یک گرایش عادی است ولی در اثر احاطه مفرطی که بر مجموعه روان و رفتار پیدا می کند، به صورت مرضی در می آید و انعطاف «من» انسان را از بین می برد و آزادی آدمی را محدود می کند. این جاست که یونگ معتقد می شود «هنگامی که عقده ای بر ما حکومت می کند ما دیگر خودمان نیستیم… یک عقده فعال گاهی ما را در یک حالت عدم آزادی غوطه ور می سازد…». ● شیوه های عملکرد عقده ها چهار عملکرد اصلی وجود دارد که مستقیما در تغییر شکل عقده ها دخیل هستند: ۱) اعتلا در اثر این عملکرد، عقده به قلمرویی انتقال می یابد که از لحاظ اجتماعی یا معنوی مقبول باشد و برای «من» انسان به صورت یک فعالیت حاوی رغبت یا علا قه و حتی ارزش (اجتماعی، اخلا قی، معنوی یا زیباشناسی) درمی آید. برای مثال اگر عقده ویرانگری بر نیاز به ویران ساختن، شکستن و خرد کردن اشیا مسلط شود به صورت تخصص در مواد منفجره، معادن، ساخت یا آزمایش ماشین های خراب کننده و کاربرد ابزارهای ویژه انهدام و خرد کردن اعتلا می یابد. اما اگر همان عقده بر نیاز به آزارگری مبنی بر کشتن، شکم دراندن، سوراخ کردن، تکه تکه کردن، خونریزی و غیره سلطه یابد، اعتلا های اجتماعی متعددی امکان بروز می یابند که از مامور اعدام تا قصابی و حتی تخصص در جراحی یا پزشک قانونی را دربرمی گیرد. عقده خودنمایی مثال دیگری است. عقده خودنمایی (نشان دادن خود، به نمایش گذاشتن خود و بدن، جلب توجه دیگران، ایفای یک نقش در برابر دیگران، خود را مورد تحسین قراردادن و…) از لحاظ اجتماعی کلیه فعالیت های مربوط به صحنه، صفحه تلویزیون، بساط و تریبون و موارد مشابه را در بر می گیرد; از نقش یک فروشنده دوره گرد گرفته تا استاد دانشگاه در حین تدریس و سخنرانی پرشور یا حتی کمدین حرفه ای. همچنین عقده حقارت با کاربرد تواضع و کناره گیری ارادی و افراطی اعتلا می یابد. ۲) تلافی از کوششی برای انکار عقده از طریق ایجاد یک رشته رفتارها در مورد همان موقعیت هاست; رفتارهایی که دقیقا عکس رفتارهای عقده ای است. مثلا راه رفتن با گام های صدادار و نظامی ضمن زدن سوت و خوشحالی به هنگام شب در حالی که فرد ترس بسیار از تاریکی دارد! این امر خود یک رفتار لحظه ای برای تلا فی است. به خود باد انداختن، خود را معتبر نشان دادن و حالت نخوت به خود گرفتن به منظور ترساندن دیگران: درحالی که فرد مایل است هر چه زودتر خود را نجات دهد! این نوع رفتار همانا رفتاری موقعیتی است که به منظور پنهان داشتن احساس حقارت یا احساس گناه اتخاذ می شود. مثال اگر یک مجرم قدیمی و کهنه کار است که به صورت یک تصحیح کننده بی گذشت کلیه خطاها یا یک پیرو آرمان ها و ارزش های اخلاقی به صورت جزمی در می آید. ۳) جبران این عملکرد که بسیار شبیه تلافی است عبارت است از باطل ساختن اثرات مغشوش کننده یک عقده ضمن ایجاد یک رفتار معکوس موفق و رضایت بخش برای فرد. مثلا کودک ۱۰ ساله ای که از یک عقده حقارت در رنج است و علت آن ضعیف بودن، بیمار بودن یا از لحاظ جسمانی در بین گروه همسن و سال ها توان کمتر داشتن است، تلاش خواهد کرد و از راه جبران به یک برتری ذهنی یا هنری فایق آید و در یکی از این دو زمینه به درخشندگی و کمال آرمانی برسد. ۴) توجیه دفاعی توجیه دفاعی یا توجیه عقلانی عبارت است از خنثی کردن کامل عقده یا بهتر بگوییم انکار فعالانه آن. یکی از نمونه های مناسب این عملکرد توجیه دفاعی عقده احساس گناه در فرد کمال طلب افراطی است: این فرد برعکس اکثر مردم که به سادگی از خود و از کار خود حتی اگر دلخواه نباشد، راضی می شوند، شخص دقیقی است که به صورت افراطی در پی کمال است. در توجیه عقلانی فرد دیگر از عقده خود رنج نمی برد زیرا آن را انکار کرده ● ویژگی های رفتار عقده ای واکنش یا رفتار عقده ای دارای خصایص زیر است: ۱) رفتار عقده ای افراطی، حد ناشناس و اغراقآمیز است; بدین معنی که با کوچکترین نشانه ای به راه می افتد. مثلا مرد یا زنی که به یک عقده طردشدگی مبتلا شده است و فرمول تکراری «من طرد شده ام» یا «هیچ کس مرا دوست ندارد» ورد زبان اوست، دارای واکنشی شدید است; یعنی دارای واکنش شدید عاطفی و فاصله گیری خشن از دیگری، فقط به این بهانه که شیوه استقبال شما از وی به هر دلیلی همراه با محبت، خوشحالی و ظواهر مثبت مورد انتظار آن مرد یا زن نبوده است. ۲) خود مختاری عقده ویژگی دیگر واکنش عقده ای است به این معنا که می تواند علیرغم خواست ارادی «من» فرد به حرکت درآید و رفتار او را تعیین کند. یونگ در این زمینه می نویسد: «عقده ها دارای گونه ای خودمختاری بارز هستند و شباهت به موجودات مستقلی دارند که در درون روح ما گونه ای زندگی انگلی را طی می کنند.» ۳) خود شخص نسبت به عقده داشتن خودآگاهی ندارد یعنی نمی داند کدام عقده را دارد مگر در یک صورت و آن هنگامی است که در برخی از موقعیت ها یا شیوه کلی زندگی خود، احساس ممانعت، مزاحمت یا رکود کند. ۴) باید میان عقده و یک عادت تمایز قایل شد. عادات نیز همانند عقده ها به نحوی استقلال پیدا کرده اند و از من ارادی خارج هستند; چنان که جویدن ناخن، وسواس، کندن مو، سیگار کشیدن و… به خودی خود عقده شمرده نمی شوند. عقده فقط در پاسخ به یک موقعیت واقعی پدیدار می شود و یک واکنش «عاطفی و اخلاقی» نسبت به یک موقعیت خاص است. «ناتوانی در تحمل کمترین سرزنش یا کمترین شوخی» نشانه ای از یک عقده است حال آنکه تیک هایی مانند «پلک زدن» از نشانه های داشتن عقده نیستند. ● سرزمین اسرارآمیز عقده ها هنری مورای فهرستی از عقده ها را معرفی کرده است که به شرح زیر هستند. وی معتقد است این عقده ها نابهنجار نیستند مگر زمانی که به صورت افراطی آشکار شوند و اجازه ندهند که شخصیت به صورت انعطاف پذیر رشد کند: ۱) عقده مهرطلبی دهانی (complx aggression oral): این عقده ترکیبی از فعالیت های دهانی، تمایلات پذیرا و نیاز به حمایت و حفظ شدن را نشان می دهد. نمودهای رفتاری این عقده شامل مکیدن، بوسیدن، خوردن، نوشیدن، تشنه محبت بودن، همدردی، حفاظت و عشق است. ۲) عقده پرخاشگری دهانی (complx aggression oral): رفتارهای دهانی و رفتارهای پرخاشگرانه را به صورت توام شامل می شود از جمله گاز گرفتن، تف انداختن، فریاد کشیدن و پرخاشگری زبانی مثل ریشخند و طعنه. ۳) عقده طرد دهانی (Complex rejection oral): رفتارهایی مثل استفراغ کردن، ایرادی بودن افراطی در مورد غذا، کم خوردن، ترسیدن از آلودگی دهان (مثلا ترس از بوسیدن)، میل به انزوا و اجتناب کردن از وابستگی به دیگران را شامل می شود. ۴) عقده طرد مقعدی (Complex rejection anal): پرخاشگری غالبا بخشی از این عقده است ودر رفتارهای خصمانه و آزارگرانه، بی رحمی، ویرانگری، قشقرق، انداختن و پرت کردن اشیا، شلیک کردن تفنگ و منفجر کردن مواد منفجره نشان داده می شود. ۵) عقده نگهداری مقعدی (Complex retention anal): در انباشتن، پس انداز کردن و جمع کردن اشیا به صورت وسواسی یا افراطی، پاکیزگی، آراستگی، نظافت، لجبازی و خساست خود را نشان می دهد. والدین بیش از حد پرتوقع و کنترل کننده که آموزش توالت رفتن را خیلی زود یا خیلی شدید تحمیل می کنند احتمالا موجب شکل گیری این عقده در کودک می شوند. ۶) عقده انزوای ساده: این عقده به صورت میل به بودن در مکان های کوچک، گرم و تاریک که امن و پرت باشد تجربه می شود. برای مثال فرد ممکن است آرزو کند که به جای اینکه صبح از رختخواب بلند شود، زیر پتو بماند. افراد دارای این عقده به وابسته بودن به دیگران، منفعل بودن، گرایش داشتن به رفتارهای امن و آشنایی که در گذشته کارساز بوده اند، متمایل هستند. ۷) عقده میزراهی (Complex urethral): عقده میزراهی که منحصر به نظریه مورای می باشد، به جاه طلبی مفرط، حس تعریف شده عزت نفس، خودنمایی، شب ادراری و خودشیفتگی مربوط می شود. این عقده با اقتباس از مظهر افسانه ای یونان که به قدری به خورشید نزدیک شد که موم نگهدارنده بال های او ذوب شد، گاهی اوقات عقده ایکاروس نامیده می شود. اشخاص دارای این عقده هدف های بلندپروازانه دارند و رویاهای آنها با شکست بر هم می خورد! به غیر از هنری مورای روانکاوان دیگری نیز به برخی از عقده ها اشاره کرده اند. برای مثال «بودون» به توصیف عقده های زیر پرداخته است: ۱) عقده ادیپ: عقده ادیپ پیش از هر چیز گرهی در احساسات شدید است، احساساتی که زندگی عاطفی کودک بین ۳ تا ۵ سالگی را تشکیل می دهد و به طور کلی در بردارنده امیال عاشقانه کودک نسبت به ولی جنس مخالف خود از یکسو و رقابت حسودانه همراه با آرزوی مرگ نسبت به ولی هم جنس از سوی دیگر می باشد. نام عقده ادیپ از داستان ادیپ شاه اثر سوفوکل گرفته شده است. این عقده در دختران عقده الکترا نامیده می شود. از لابه لای تعبیر و تفسیر خلق و خو های تکراری زندگی روزمره، عشق ها و «تعهدات» می توان به شکل بروز یافته این عقده پی برد. مثلا یک فرد پرخاشجوی انقلابی موجودی است که نتوانسته است بر عقده ادیپ خود فایق آید و پرخاشگری خود (که در اصل در مسیر مخالفت با پدرش است) را به پرخاشگری علیه قدرت حاکم بدل ساخته است و این مطلب به منظور به اثبات رساندن خود به عنوان یک قدرت است… ۲) عقده قابیل: این عقده که صورت بیمارگونه طرد و پرخاش نسبت به موضوعی مزاحم و نامطلوب است، همان عقده حسادت برادری است، عقده ای که به صورت رفتارهای طرد، منع، بی اعتبار ساختن و پرخاش نسبت به هر رقیب واقعی یا فرضی درآمده است. ۳) عقده تخریب: این عقده تمایل به خراب کردن، ضایع ساختن، کثیف کردن، به هدر دادن و از دیدگاه فرهنگی، خراب کردن و عیب جویی کردن و بی اعتبار ساختن دیگران و عقاید است. این عقده می تواند در حد سادیسم (یعنی لذت بردن از رنج دادن دیگران، صدمه زدن و تنبیه کردن) یا خودآزاری (یعنی لذت بردن از آزارخود در پی چیزی که موجب رنج فرد می شود و خوش آمد از درد کشیدن) پیش رود. ۴) عقده خودنمایی: شامل میل مفرط به دیدن و دیده شدن، شناختن و دانستن، تحسین و توجه دیگران را تحریک کردن، در جریان اسرار و رموز قرار گرفتن و… می شود. ۵) عقده تولد: این عقده تغذیه کننده تردیدهایی درباره اصل یک مطلب یا چیز یا هویت است و مبدا تردیدهای شخصیتی است که حتی ممکن است چهره ای روشنفکرانه و تعمیم گرایانه به خود بگیرد و به صورت پرسش هایی درباره منشا پیدایش انسان یا تصورات مربوط به تولد دوباره (مثل تناسخ) در آید. ۶) عقده دیان (Diane): یا عقده دختری که می خواست پسر باشد: عقده ای که منشا حق طلبی های زنان، طرد زن بودن، مادر بودن، رفتارهای ظریف زنانه و وظایف زنانه است. ● سایر عقده ها همچنین بسیاری از نظریه پردازان دیگر به توصیف و نامگذاری عقده ها پرداخته اند که در اینجا فقط نمونه هایی از آنها ارائه می شود: ۱) عقده ژوناس (Jonas): این عقده به معنی گرایش به در امان نگه داشتن خویش است و برگشت خیالی به داخل شکم مادر و پناه بردن به یک حامی به محض آنکه مشکلات اعلام خطر می کنند. ۲) عقده لوهنگرین: مبنی بر سعی در تامین سعادت دیگران و خانواده خود، ضمن چشم پوشی از لذات زندگی برای خویشتن و سپس با رسیدن به این هدف ناپدید شدن، است. (لوهنگرین قهرمان افسانه ای آلمان بود که دعوت به نجات شاهزاده خانم برابانت می شود. او شاهزاده را از دست دشمنانش نجات می دهد و با او ازدواج می کند. اما از دختر می خواهد که هرگز راز مربوط به اصل او را نپرسد، چون به قول خود وفا نمی کند، لوهنگرین با همان زورق سبدی که به وسیله قویی کشیده می شد، دختر را ترک می گوید). ۳) عقده پرومته (Promethee): یا عقده ادیپ در عرصه حیات معنوی عبارت است از تمایل به داشتن قدرتی همانند استادان خویش، پی بردن به رمز قدرت آنان و مجذوب خود ساختن آنان، ضمن قبول خطر برانگیختن خشم و انتقام آنها. (پرومته نخستین موجد تمدن جهان به شمار می رود و چون به جای گوشت گاو، استخوان های آن را به زئوس هدیه کرد و آتش را از آسمان ربود و به انسان هدیه کرد، مورد خشم او قرار گرفت). ۴) عقده امپدوکل (Empebocle): مبنی بر آنکه آتش بزرگترین پاک کننده است و بنابراین این فرض «به آتش انداختن خود» و خودسوزی باعث تغییر مدار دنیایی می شود که می خواهیم «کانون» روشنگر آن باشیم. ۵) عقده ژوکاست (Jocaste): در بین زنان عبارت است از نیاز به حفظ پسر خود در نزد خویش و خاموش ساختن تمایل به استقلال و تمایل به اثبات مرد بودن پسر خود از طریق محبت افراطی. نتیجه این وضع مردان بزرگسال وابسته ای است که به همسر خویش به چشم مادر خود نگاه می کنند. ۶) عقده کرونو (Kronos): عقده پدری است که به فرزندانش ستم می کند، با شخصیت خود آنها را خرد می کند یا از استقلال طلبی آنها جلوگیری می کند. این عقده از آن «پدران آزارگر» است. نویسنده : محمدامین شریفی کارشناس رشد روانشناس بالینی
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 22:45  توسط Sciport | 
اختلال شخصیت اسکیزوفرنی‌گونه
( Schizotypal Personality Disorder )

________________________________________
این اختلال شخصیت یك وضعیت مؤمن و فرا گیر است که مشخصه‌اش الگوهای تحریف شده فکری، رفتاری و کارکردی است. حدس زده می‌شود که این نوع اختلال شخصیت در سه درصد بالغین وجود داشته باشد. افرادی که دچار اختلال شخصیت اسکیزوفرنی‌گونه هستند بیشتر در معرض افسردگی و اختلالات روان‌پریشی قرار دارند.
عوارض
افرادی که دچار اختلال شخصیت اسکیزوفرنی‌گونه هستند، نوعاً شرایط زیر را دارند:
• افکار، رفتارها و برداشت‌های نامتعارف و غیرعادی
• ادعای خواندن افکار دیگران یا توانایی پیشگویی آینده
• مشکلات عمده در ایجاد ارتباط با دیگران
• اضطراب حاد اجتماعی که با گذشت زمان یا آشنایی برطرف نمی‌شود
• حرف زدن با خود، نادیده گرفتن دیگران یا عکس‌العمل‌های نامناسب
درمان
اختلال شخصیت اسکیزوفرنی‌گونه از طریق روان درمانی بهبود می‌یابد.

رویکردهای درمان متفاوتی شامل درمان‌های روان‌پویشی یا رفتار درمانی قابل استفاده است. اختلالات شخصیتی باعث به وجود آمدن الگوهای مخرب فکری می‌شوند. بنابراین درمان شناختی-رفتاری غالباً درمان بسیار اثربخشی است. این روش به بیمار کمک می‌کند که رفتارهای سازگارانه‌تر و الگوهای فکری دقیق‌تری را شکل دهد.

روان درمانی گاهی همراه با دارو درمانی صورت می‌گیرد. داروهایی که معمولاً در این مورد تجویز می گردند شامل داروهای ضدافسردگی، ضد روان‌پریشی و ضد اضطراب هستند. دارو درمانی به تنهایی برای درمان اختلالات شخصیتی توصیه نمی‌شود و بهتر است همراه با روان درمانی باشد.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 1:8  توسط Sciport | 
اختلال شخصیت اسکیزوتایپال

نگاه اجمالی
حتی مردم عادی هم در روابطشان با اسکیزوتایپال‌ها آنها را عجیب و غیر عادی تشخیص می‌دهند. «تفکر سحر آمیز ، عقاید انتساب ، اشتباهات حسی و مسخ واقعیت » قسمتی از دنیای این بیماران است. در صحبت‌های بیمار کلمات غیر معمول ، شگفت انگیز و افکار عجیب و غریب (افکار خرافی) مشاهده می‌شود.

ممکن است «ادعای دست یافتن به بعد چ‍‍هارم یا حس ششم ، تله‌پاتی و پیش گویی را داشته باشند. چون اسکیزوتایپال‌ها به شدت خرافی هستند ممکن است به گروه‍ها و فرقه‌هایی با رفتار و آداب عجیب و غریب بپیوندند. احتمال اسکیزفرنی شدن این بیماران بسیار است.

ملاکهای تشخیص اختلال اسکیزوتایپال‌ها
کمبودهای اجتماعی ، احساس ناراحتی حاد ، دگرگونیهای ادراکی و شناختی و رفتار عجیب از اوائل بزرگسالی شروع می‌شوند و برای تشخیص اختلال وجود پنج علامت (یا بیشتر) از علائم زیر ضروری است:



عقاید انتساب (به غیر از هذیانهای انتساب)
باورهای غریب و تفکر سحرآمیز (مثل موهوم پرستی ، نهان بینی و تله‌پاتی) که بر رفتار شخص تأثیر گذاشته و با فرهنگ بیمار هماهنگ نیست.
تجربیات ادراکی غیر عادی.
تفکر و تکلم غریب (نظیر ابهام ، استعاره ، حاشیه پردازی).
سوء ظن یا تفکر پارانوئید.
عاطفه محدود یا نامتناسب.
رفتار یا ظاهر غیر عادی و خاص.
غیر از بستگان درجه یک دوست نزدیک (محرم) ندارند.
اضطراب اجتماعی مفرط که با آشنایی کاهش نمی‌یابد و بیشتر به افکار پارانوئید مربوط است.


تشخیص افتراقی اختلال اسکیزوتایپال
اختلال شخصیت اسکیزوفونی: بیماران اسکیزوتایپال سابقه پیکوز (قطع ارتباط با واقعیت) را ندارند (با وجود شباهت علائمشان به علائم اسکیزوفرنی) بنابراین از اسکیزوفرنی قابل تفکیک است.


اختلال شخصت پارانوئید: بیماران پارانوئیدی با افکار سوء ظن مشخص می‌شوند و افکار عجیب و غریب ندارند.
علت شناسی اختلال شخصیت اسکیزوتایپال
بطور کلی در مورد اختلالات شخصت (بجز اختلال شخصیت ضد اجتماعی) تحقیقات کمی صورت گرفته است. با این وجود مطالات مختلفی که بر روی زندگی افراد مبتلا به اسکیزوفرنی شده است؛ نشان می‌دهد که آنها در واقع شخصت‌های اسکیزوتایپال داشته‌اند. بنابراین در تفکر بالینی امروز اسکیزوتایپال را شخصت پیش از بیماری اسکیزوفرنی معرفی می‌کنند. بدلیل همبستگی این دو بیماری در علائم و نشانه‌ها این فرض وجود دارد که ژنتیک (توارث) علت ایجاد این اختلال باشد.

انواع درمان اختلال اسکیزوتایپال
روان درمانی
هر نوع روان درمانی مستلزم احترام به عقاید و فعالیتهای بیمار است. وقتی بیمار احساس کند باورها و فعالیت‌هایش از سوی درمانگر مورد «انتقاد ، مسخره شدن ، و قضاوت» قرار گرفته‌اند احتمال واکنش‌های دفاعی و قطع درمان وجود دارد.

دارو درمانی
همراه با روان درمانی استفاده از داروهای «نورولپتیک» (ضد جنون) ، برای کم کردن افکار عجیب و غریب مفید خواهد بود. اگر اختلال همراه با افسردگی باشد استفاده از «ضد افسردگی‌ها» مفید است.
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 1:1  توسط Sciport | 

نگاه اجمالی

عنوان اختلالات شخصیت که بگونه‌ای دیگر مشخص نشده یا (Nos) است شامل گروهی از اختلالات شخصیت است که در قالب هیچ یک از ده نوع اختلال شخصیت رسمی Dsm-IV و در واقع در مورد ویژگیها و علائم این اختلالات تحقیق و مطالعات زیادی وجود ندارد و به روشنی شناخته نشده‌اند، این اختلالات عبارتند از: '' اختلال شخصیت منفعل - مهاجم ، اختلال شخصیت افسرده ، اختلال شخصیت سادیستی و اختلال شخصیت سادو مازو خیستی (خود شکن).

اختلال شخصیت منفعل-مهاجم (Passive Aggressive Disorder)

ویژگی بالینی

بهترین توصیف از شخصیت‌های منفعل - مهاجم این است که این افراد بلی می‌گویند و به نه عمل می‌کنند، آنان پرخاشگری پنهانی خود را بصورت انفعال ، عدم کارایی ، رفتارهای منفی و فراموشی عمدی نشان می‌دهند؛ اما برای این رفتارهای منفی خود دلیل تراشی (Rationalization) می‌کنند و اشتباه را به دیگران (که با آنها ارتباط دارند) نسبت می‌دهند؛ ولی با آنها قطع رابطه نمی کنند. بیماران مبتلا به اختلال شخصیت منفعل - مهاجم به نفرت خود بیشتر از رضایت خویش وابسته هستند و ممکن است هرگز ندانند برای لذت بردن خود چه چیزی می‌خواهند.

ملاکهای تشخیص افتراقی اختلال شخصیت منفعل- مهاجم

  • الگوی مستمر مقاومت منفی در مقابل در خواست دیگران برای عملکرد کافی که در اوایل بزرگسالی شروع شده و در زمینه‌های گوناگون ظاهر می‌شود. برای تشخیص اختلال وجود حداقل چهار علامت از علائم زیر ضروری است :

  1. منفعلانه در انجام تکالیف شغلی و اجتماعی مقاومت می‌کند.
  2. از اینکه دیگران اورا درک نکرده و قدرش را نمی‌دانند، شکایت می‌کند.
  3. ترشرو و اهل جر و بحث است.
  4. بطور غیر منطقی انقاد کرده و به اولیا امور اهانت می‌کند.
  5. نسبت به کسانی که ظاهرا شانس بیشتری دارند رشک و تقویت می‌کند.
  6. از بدبختی‌های خود بطور اغراق آمیز و مستمر شکایت می‌کند.


یک مثال

آقای حسن.ج. 35 ساله به دعوت دوستش برای کار در فروشگاه جواب مثبت داد و شخصیت منفعل - مهاجم او باعث شکست کاری او گردید. و برای کمک گرفتن به یک مشاور مراجعه کرد. متن زیر قسمتی از مصاحبه مشاور با ایشان است :



م :...
م : مشکل از کجا شروع شد!
ب : بگذار به تو بگویم. کاری که دوستم کرد این بود که صبح یک روز برای کارکنان سخنرانی گذاشت. این اولین باری بود که از او رنجیدم. او از این راه می‌خواست نامردانه به ما فشار بیاورد که سر وقت بیایم.
م : در این مورد (دیرآمدن) با او مشکل پیدا کردید؟
ب : مشکل؟ ما با هم دوست بودیم. ولی بعضی وقت‌ها من دیر می‌آمدم چون یا ما ماشینم خراب می‌شد یا کاری برایم پیش می‌آمد. ولی او چیزی به من نمی‌گفت ولی حس می‌کردم که خوشش نمی‌آید.
م : دوستت خودش هم دیر می‌کرد؟
ب : شوخی می‌کنی! این یارو همیشه کار می‌کند. از صبح اول وقت تا غروب آنجا کار می‌کند. اگر من می‌دانستم که او اینطوی از آدم بیگاری می‌کشد راهم به آنجا نمی‌افتاد (بیمار این پیش فرض را در ذهن خود دارد که هر کس برای دوستش کار کند می‌تواند از او انتظاراتی داشته باشد مثل: دیر آمدن ، سخت نگرفتن و از زیر کار شانه خالی کردن به همین دلیل از پرکاری دوستش انتقاد می‌کند و آن را روش برای بیگاری کشیدن تفسیر می‌کند)

اختلال شخصیت افسرده (Depressed Personality Disorder)

ویژگی بالینی

ویژگی همیشگی این افراد در طول عمرشان قرا گرفتن در طیف افسردگی است. این افراد بدبین ، ناتوان از احساس لذت ، فاقد اعتماد به نفس و بطور مزمن غمگین هستند. این اختلال تازه در Dsm-Iv طبقه بندی شده است. ولی تعدادی از روان پزشکان اروپایی ویژگی این افراد توصیف کرده‌اند. توصیف کلاسیک شخصیت افسرده در سال 1963 توسط آرتور تویز (Arthur Toyes) و لاورنس کولب (Lourence Kolb) ارائه شده است.

این افراد از شادی طبیعی زندگی سهم اندکی برده‌اند، تنها ، عبوس ، غمگین ، بدبین و خود ملامت گر هستند. مستعد ابراز احساس پشیمانی و بی‌کفایتی و ناامیدی هستند. غالبا دقیق ، کمال طلب و با وجدان و دل مشغول کار هستند. عمیقا احساس مسولیت می‌کنند و به آسانی تحت شرایط تازه احساس دلسردی می‌کنند. از عدم مقبولیت می‌ترسند و در سکوت رنج را تحمل می‌کنند به آسانی ، هر چند معمولا نه در حضور دیگران ، اشک می‌ریزند. میل به تردید ، بلا تصمیمی و احتیاط احساس ناامنی ذاتی آنها را فاش می‌کند.

تشخیص افتراقی شخصیت افسرده

تشخیص افتراقی بین اختلال افسردگی (که در محور I کدگذاری می‌شود) و اختلال شخصیت افسرده ضروری است. بدین ترتیب که اختلال افسردگی شدیدتر و معمولا دوره‌ای است ولی اختلال شخصیت افسرده خفیف‌تر و مربوط به تمام عمر است.

درمان

  • روان درمانی: روان درمانی درمان انتخابی برای اختلال شخصیت افسرده است. واین بیماران چون واقعیت سنگین خوبی دارند به روان درمانی بینش گرا و روان کاوی به خوبی پاسخ می‌دهند، اگر چه احتمالا درمان طولانی خواهد بود. همچنین می‌توان از شناخت درمانی ، گروه درمانی و روشهای خود یاری استفاده کرد.

  • دارو درمانی: همراه با روان درمانی استفاده از ضدافسردگی می‌تواند بعضی از علائم را بهبود بخشیده ، نتایج روان درمانی را به حداکثر برساند.

اختلال شخصیت سادیستی (sadistic Personality Disorder)

ویژگی بالینی

بیماران سادیستیک الگوی مستمر از رفتار خشن ، تحقیرآمیز و سوء استفاده گرانه نشان می‌دهند که متوجه افراد دیگر است. خشونت فیزیکی همراه با قساوت و بی‌رحمی برای ایجاد درد در دیگران صورت می‌گیرد. آنها دوست دارند مردم را جلو دیگران تحقیر نموده و خوار سازند. آنها این رفتار و گفتار خود لذت می‌برند. بطور کلی شخصیت‌های سادیستی مفتون خشونت ، اسلحه ، جراحت و شکنجه هستند. سادیسم ماخوذ از رسم مارکی دوساد (Marguisde Sade) نویسنده قرن 18 فرانسه است که بارها با نوشته‌ها و رفتار جنسی خشونت آمیز خود زندانی گردید.

تشخیص افتراقی اختلال شخصیت سادیسمی

این اختلال بیشتر در قالب اختلال سادیسم جنسی (sexual Sadism Disorder) مشاهده می‌شود. در اختلال شخصیت سادیستی لذت بردن به تنهایی کافی است و لازم نیست که حتما این لذت شامل لذت جنسی هم باشد. ولی در اختلال سادیسم جنسی شخص باید از اعمال خود لذت جنسی بدست آورد. همچنین اختلال سادیسم جنسی در محور I کدگذاری می‌شود و جزو اختلالات جنسی است.

یک مثال

''متن زیر قسمتی از مصاحبه بین مسئول درمانگاه و شوهر یک بیمار است که همسرش در اثر ضرب و شتم او دچار آسیبهای شدید بدنی شده و در بیمارستان بستری است. او به بیمارستان آمد، تا همسر خود را ببرد ولی همسرش حاضر نیست حتی شوهرش را ببیند :



م : سلام آقای ... من مسئول اینجا هستم. پرستار گفتند شما می‌خواهید مرا ببینید؟
ش : (بلند می‌شود و به طرف مصاحبه‌گر می‌رود و با صدای آهسته و فشرده حاکی از خشم می‌گوید) درست فهمیدی. می‌خواهم همسرم را ببرم ولی پرستار می‌گوید که او حتی حاضر نیست با من حرف بزند.
م : (با نگاهی شگفت زده به صورت او) شما می‌خواهید او را ببرید؟
ش : شما نمی‌توانید او را اینجا نگه دارید؟
م : یک لحظه صبر کنید ... پرستار به شما چه گفت؟
ش : او گفت همسرم اینجا بستری است. ولی حاضر نیست با من صحبت کند. حتی وقتی تلفن زدم او حاضر نشد با من تلفنی صحبت کند.
م : ظاهرا همسر شما خواسته‌اش را واضح گفته است.
ش : من باور نمی‌کنم. اینها یک مشت مزخرفات هستند. زن من جرات این کار را ندارند!
م : شما گفتید همسرتان جرات این کار را ندارد (با تعجب) نمی‌فهم؟
ش : (با صدای بلند ولی فشار کمتر) توی زندگی زنانشویی ما ، زن من زنه و من هم مرد هستم. او نباید ضد من باشد.
م : از کجا اینقدر قاطع حرف می‌زنید؟
ش : گوش کن ، من هیچ توضیحی به تو بدهکار نیستم. ولی باشه ، به تو می‌گویم. وقتی ما ازدواج کردیم همسرم کاملا نا‌بالغ بود. هر وقت ما بحثمان می‌شد به مادرش زنگ می‌زد و جریان را به او می‌گفت. من به این کثافت کاری خاتمه دادم.
م : چطور این کار را کردید؟
ش : مثل اینکه حرف مرا باور نمی‌کنید. من به زنم گفتم به مادرش تلفن نزند ولی او یواشکی به مادرش نامه نوشت. من هم وقتی متوجه شدم نامه را از دستش گرفتم و حسابی زدمش، و بعد مجبورش کردم که نامه را با صدای بلند بخواند و من فقط نگاه کردم. وقتی خواندن نامه تمام شد به او گفتم: بخورش او بمن نگاه کرد. می‌دانست منظورم چیه. مجبورش کردم نامه را ریز ، ریز کرده و بخورد. حالا او از این کثافت کاری دست برداشته و قوانینی را که دست کم می‌گرفت از حفظه.

اختلال شخصیت مازوخیستی (خود شکن) (Masochism Personality Disorder)

مازوخیسم (Masochism) ماخوذ از نام لئوپولدفون ساخر- مازوخ (Leopold Vinsacher Masoch) رمان نویس قرن 19اتریش است که قهرمان داستانهای او از مورد آزار و تسلط واقع شدن بوسیله زن‌ها لذت جنسی می‌برند.

ویژگی بالینی

این بیماران علایق خود را بخاطر دیگران فدا می‌کنند. از چیزهایی که دوست دارد و از موقعیت‌های شغلی که برایش پیش می‌آید به نفع شخص دیگری کنار می‌رود و چون کسی از او نخواسته که دست به فداکاری بزند، در نتیجه کارهای او باعث رنجش دیگران و طرد او می‌شود (و نه حس قدرانی و پذیرش) با این حال تفسیرهای اشتباه بیمار در مورد علت طرد باعث می‌شود که او این اعتقاد را پیدا کند که بقدر کافی ایثار نکرده است و در نتیجه بر حقارت خود می‌افزاید. این بیماران خواسته‌ها و نیازهای شخصی را به خود خواهی نسبت می‌دهند و از دنبال کردن آنها نفرت دارند، حتی صحبت در مورد آنها را گناه می‌دانند.

به قول فروید این بیماران مجبور به تکرار اشتباهاتشان هستند. از لحاظ جنسیت ، زنان معمولا افرادی مورد سوء استفاده ''جسمی ، جنسی ، و روانی قرار می‌گیرند و مردان افراد منفعلی هستند که با دستمزد اندک وفادار نه بکار و دیگران وابسته‌اند.

یک مثال

مصاحبه زیر مربوط به زنی است به نام ‘‘ل’‘ 47 ساله که شوهرش با بی وفایی او را ترک کرده و مدت 6 هفته است که به علت ‘‘اختلال افسردگی اساسی (Major Depressive Disorder) در بیمارستان بستری و تحت درمان قرار گرفته است :



م : خانم ل مدتی است که اینجا با مایی. الان خوب می‌خوابی، اشتهای خوبی داری و وضعیت بهتری شده. ولی احساس می‌کنم بار عذاب بزرگی بر دوشت سنگینی می کند.
ب : بلی ، اینجا هستم؛ در حالیکه باید توی خانه باشم و از بچه هایم مراقبت کنم (بیمار 11 فرزند دارد).
م : بلی ، نگرانم، چون خودت خواستی بیشتر اینجا بمانی، من فکر کردم بهتره کمی بیشتر اینجا بمانی.
ب : اما من واقعا احساس می‌کنم بهتر شدم لااقل از دو هفته پیش بهتر شدم.
م : (متعجب و کمی تحریک شده) چرا به من نگفتی؟ من که هر روز با تو صحبت می‌کنم.
ب : فکر کردم، شما به من بگویید چه وقت آماده هستم.
م : (با تردید) اما تو خودت را منزوی می‌کنی و توی تختخوابت می‌خوابی و از اتاقت بیرون نمی‌روی؟
ب : چون نمی خواهم دیگران را با مشکلات خودم ناراحت کنم. آنها بقدر کافی برای خودشان مشکلات و گرفتاری دارند. من واقعا الان احساس می‌کنم که باید پیش بچه‌هایم باشم.
م : الان چه کسی از بچه‌هایت مواظبت می‌کند؟
ب : خواهرم و شوهرش. اما این درست نیست. آنها نباید این کار را فقط برای من بکنند. من خیلی آنها را ناراحت کرده‌ام (احساس گناه می کند و اشک در چشمانش پرمی‌شود).
م : شوهرت چکار می کند؟
ب : او گذاشته رفته (ترک کرده).
م :او رفته؟ ... چرا هیچ وقت چیزی در این مورد به من نگفتی؟
ب :خجالت می‌کشیدم. ما هنوز زن و شوهر هستیم ... .
م : چه اتفاقی افتاده که ترکت کرده؟
ب : حدس می‌زنم خیلی به او سخت گذشت!
م : منظورت چیه؟
ب : خوب ، وقتی خانه می‌آمد بچه‌ها همیشه خانه بودند. بچه‌ها همه جا بودند. فکر می‌کنم نمی‌توانست تحمل کند (او به این فکر نمی‌کند که هر چقدر هم بچه‌ها شلوغ باشند، باز هم پدر بچه‌هایش است و مسولیت بچه‌ها را دارد، در عوض همه چیزا را گردن خودش می‌اندازد و این تفسیر را دارد که کم‌کاری کرده و با کم‌کاریش باعث زحمت خواهر و شوهرخواهرش و همچنین رنجش شوهرش شده است).

مباحث مرتبط با عنوان

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 0:46  توسط Sciport | 

اختلالات هيستريك:


اختلالات هيستريك يا هيستري يك بيماري نوروتيك است كه در آن علائم جسماني ويا ديگر علائم بخاطر برخي سود و نفع فرضي يا حقيقي بوجود مي آيد۰ براي مثال :
براي اجتناب از يك موقعيت سخت يا جلب توجه وحمايت نسبت به خود وغيره۰

اغلب بيماران از انگيزه اساسي خود آگاهي ندارند۰ شكل غالب اختلالهيستريك ، يك علامت نمايشي از بيماري جسماني بدون نشانه قطعي از بيماري فيزيكي ميباشد ۰ اين اختلال موقعي كه فرد با موقعيت استرس زا روبرو ميشود ، تكرار ميشود۰ اگر چه اغلب در زنان خيلي شايع است ، اما هيستري ميتواند در هر دو جنس اتفاق بيفتد۰

فرمهاي شايع بروز:



بيماران هيستريك با تنوع وسيعي از علائم مشاهده ميشوند۰

الف: علائم سوماتيك:

بنظر ميرسد كه در بعضي از بيماران يك نوع خاص از علائم بطور تكراري اتفاق مي افتد بعنوان مثال :
فلج يكي از اعضاء بدن، ناتواني در حرف زدن يا ديدن ، درد حاد در ناحيه شكم ،
استفراغ ، فقدان حس در يك قسمت از بدن وغيره

در ساير بيماران خصو صأ در زنان علائم متعدد سوماتيك مشاهده ميشوند كه از وقتي به وقت ديگر متفاوت است

تشنج هاي هيستريك :

اين اختلال در طبقات پائين اجتماعي ، اقتصادي به مراتب شا يع تر است ۰
در تشنج هيستريك بيمار سعي مي كند كه يك تشنج صرعي را نمايش دهد ۰ با وجود اين بيهوشي كامل و حركات پرشي قرينه در دستها و پا ها وجود ندارد ۰
بي اختياري ادرار و گاز گرفتن زبان مشاهده نمي شود ۰
تشنج طولاني تر است واز نيم الي يك ساعت طول مي كشد ۰
در طول تشنج بيمار به محرك هاي درد آور از قبيل فشار با لاي كره چشم پاسخ مي دهد۰ وهمچنين چنانچه سعي كنيد كه چشم ويا دهان بيمار را باز كنيد مقاومت مي كند ۰
تشنج هيستريك هيچ موقعي از شب اتفاق نمي افتد و تقريبا” هميشه در حضور ساير افراد روي مي دهد۰

علائم رواني :

اينگونه از اختلالات هيستريك بندرت اتفاق مي افتد ۰ در اينجا بيمار جدا” خود را از محيط استرس زا جدا مي كند ويك فقدان كلي آگاهي از محيط اطراف و خودش را ارائه مي كند ۰
بعدا” هيچگونه خاطره اي از وقايعي كه در طول حمله وجود داشته ندارد۰ (۰ فراموشي هيستريك) در نوع ديگر از اين اختلال بيمار ممكن است از خانه وكاشانه خود سرگردان شده ونميداند كجاست ويا نامش چيست ۰ اين حالتها فرارهاي هيستريك ناميده ميشوند۰

ديگر نوع اختلال عبارت است از :


اختلال چند شخصيتي : در اين اختلال بيمار هويت قبلي خود را فراموش مي كند و خود را با شخصيت جديدي منطبق ميسازد ۰ و شروع به زندگي كرده يا اصرار دارد كه شخص ديگريست وشغل ونام ديگري دارد ۰

زمانی که همه از حادثه می گریزند ما به قلب حادثه حمله می کنیم
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 0:28  توسط Sciport | 
معيارهاي تشخيصي اختلال شخصيت اسكيزوتايپال


معيارهاي تشخيصي اختلال شخصيت اسكيزوتايپال بر پايه چهارمين ويرايش كتابچه تشخيصي و آماري اختلالات رواني عبارت است از:
    
    الف- كاستي ها و نواقصي در روابط اجتماعي و بين فردي كه مشخصه آن بروز رنج و مشقتي حاد در روابط صميمانه و كاهش توانايي دارا بودن اين روابط و همچنين آشفتگي ها و برهم خوردگي هاي شناختي يا ادراكي و نامتعارف (اكسنتريك) بودن رفتار است: به گونه يي كه اين الگوي ژرف و فراگير از اوايل بزرگسالي آغاز شده و در زمينه هاي گوناگون به چشم آيد كه نشانه اش وجود دست كم پنج تا از موارد زير است:
    
    1- افكار انتساب (رفرنس) به خويشتن: نه هذيان هاي (روان پريشانه) انتساب به خود
    
    2- باورهاي عجيب يا انديشه هاي جادويي كه بر رفتار اثر بگذارند و با هنجارهاي برآمده از خرده فرهنگ فرد همخواني نداشته باشند. (مانند خرافاتي بودن، اعتقاد به غيب بيني، تله پاتي و دورآگاهي، حس ششم و نيز گمانه ها، تخيلات يا اشتغال هاي ذهني غريب در كودكان و نوجوانان)
    
    3- تجربه هاي نامعمول ادراكي، از جمله فريفتارها و خطاهاي ادراكي (ايلوژن هاي) پيكري
    
    4- پندار و گفتار عجيب (براي نمونه مبهم، حاشيه پردازانه، استعاره يي با شرح و تفصيل بيش از اندازه و فراوان يا كليشه يي و قالبي)
    
    5- شكاكيت يا فكر بدگمانانه
    
    6- حالت عاطفي نابجا يا محدود
    
    7- رفتار يا حالت ظاهري عجيب، نامتعارف يا ويژه خود
    
    8- نداشتن دوستان صميمي يا مورد اطمينان، به جز بستگان درجه نخست
    
    9- اضطراب بيش از اندازه در ميان جمع، به گونه يي كه با آشنا شدن هم كاهش نيابد: اين اضطراب بيشتر به ترس همراه با بدگماني مرتبط است و نه به قضاوت منفي درباره خودش
    
    ب- فقط در سير اسكيزوفرنيا، اختلال خلقي با ويژگي هاي روان پريشانه (سايكوتيك)، ديگر اختلالات روان پريشانه يا يكي از اختلالات ژرف و فراگير رشد (اوتيسم، آسپرگر و...) پيدا نشده باشد.
    
    نكته: اگر اين معيارها پيش از آغاز اسكيزوفرنيا وجود داشته باشند، قيد «پيش مرضي» را بايد افزود: براي نمونه، «اختلال شخصيت اسكيزوتايپال (پيش مرضي)».

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 0:20  توسط Sciport | 
http://www.avoidantpersonality.com/stories/personalstories.htm
+ نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 10:23  توسط Sciport | 
Avoidant Personality Disorder

Individuals with avoidant personality disorder are very uncomfortable in social situations, overwhelmed by feelings of inadequacy, and extremely sensitive to negative evaluation. They are terrified by the thought of being embarrassed in front of others and so withdraw and avoid others. They tend to have low self-esteem and to believe that they are unworthy of being liked or accepted. They are also very self-conscious and view their accomplishments as being of little or no worth.

They actively avoid situations that require social contact due to a dread of criticism, disapproval or rejection. A fear of saying something foolish or of embarrassing themselves makes them timid and hesitant in social situations. Even in intimate relationships they often express themselves carefully - afraid of being shamed or ridiculed.

Individuals with this disorder believe themselves to be unappealing or inferior to others. They usually have few or no close friends, though many actually yearn for intimate relationships, and frequently feel depressed and lonely. To escape these feelings, some take refuge in an inner world of fantasy and imagination which they consider safer than reality.

Avoidant personality disorder is similar to social phobia, and the two disorders often coexist. Both disorders cause a fear of humiliation and low confidence, but a key difference between the two is that people with a social phobia primarily fear social circumstances, while people with the personality disorder tend to fear close social relationships.

It is estimated that between 0.5 and 1.0 percent of adults have avoidant personality disorder - men suffering the disorder as frequently as women.

Diagnostic Criteria for Avoidant Personality:

A pervasive pattern of social inhibition, feelings of inadequacy, and hypersensitivity to negative evaluation, beginning by early adulthood and present in a variety of contexts, as indicated by four (or more) of the following:

(1) avoids occupational activities that involve significant interpersonal contact, because of fears of criticism, disapproval, or rejection

(2) is unwilling to get involved with people unless certain of being liked

(3) shows restraint within intimate relationships because of the fear of being shamed or ridiculed

(4) is preoccupied with being criticized or rejected in social situations

(5) is inhibited in new interpersonal situations because of feelings of inadequacy

(6) views self as socially inept, personally unappealing, or inferior to others

(7) is unusually reluctant to take personal risks or to engage in any new activities because they may prove embarrassing

Treatment of Avoidant Personality:

It is not uncommon for individuals with avoidant personality disorder to enter therapy, but keeping them in treatment can often be a challenge as many of them soon begin distrust the therapist's sincerity and start to fear his or her rejection.

Therapists tend to treat people with avoidant personality disorder much as they treat people with social phobias and other anxiety disorders. Desensitization techniques have proven to be quite effective, and similar to the treatment of a social phobia, the avoidant personality disorder may be taken outside of the office. Such approaches have had at least modest success.

Group therapy may also be recommended to provide practice in social interactions and to help desensitize the individual to the exaggerated threat of rejection.

Antianxiety and antidepressant drugs are sometimes useful in reducing the social anxiety of people with avoidant personality disorder, although the symptoms usually return when the medication is stopped.

Personal Stories of Avoidant Personality:

"I'm told i was a very nice active boy,untill i went to kindergarten,where my troubles started.I was quite active, almost hyper active kind of child and was quite soft and kind compared to other kids,thus provoked rejection in group - they hated me to degree when i'd be tottally avoided by most members of group.Being physical abused (punched,kicked,pushed etc) did not help me,and i grew quite avoidant.Pretty much same happened in school, I was picked upon,made fun of,and beaten up once in awhile.My parents were not told about most of this of course, and i led quite isolated lifestyle,having only few friends i can actually trust.Most of them rejected me after 1-2 years of friendships anyways.to the end of middle school i started to "fight back" a little,started working out and went to some karate sections for a little while.Once i grew big enough most physical attacks ceased,and i was pretty tolerant to verbal ones.As i went to high school,I became somewhat more open and more secure,but even today people who do not know me closely percieve me as cold and avoidant.I tend to have agressive outbursts,because as i was growing being agressive was rewarded-it meant i would not be picked upon as much.It's hard to control those feelings,because it took a lot of courage to learn to be aggresive ,i was a totall "wuss" compared to other kids,and it took me long time to work that out.Now i'm working out how to be more controled and more open.I only visited psychiatrist once,but such anxiety took hold of me,i could never go back there.Now i'm in my 19's and i still got troubles to figure out. I have problems with building relationship with people,i not only dont trust people,i sometimes create situations where the other person feels left out.I can stop talking to that person for long time,but it's not because i'm trying to be manipulative(i'm almost certain this is major issue that stops most of my relationships)but because i need time to "think" person trough,to think if i can trust that person or not.Most people feel very bad,because they feel that i do not care about their feelings,and they feel hurt. Relationship create a lot anxiety for me - even if i look cold,i might be experiencing a waterfall of emotions,feel angry,depressed and just want to smash things or hurt someone.However,on bright side,i think i'm on my way to a more normal personality- as time passes,i accept myself more,and i work out some of the issues i have.Unfortunately,Schoolwork and my general education suffered greatly,i probably will have to take extra courses and pay extra money for school. Personally,for people with this kind of thing,i think it's best to slowly build up charcter-start working out at gym, doing physical activities - it will not only improve your body,but more you hang around people,more you will learn and it will be easier to be in a society."
- Anonymous

For more personal stories of living with this disorder please visit this page.

If you would like to share your story of living with this disorder, or if you are a loved one of avoidant individual and would like to tell your tale - please email me and I will include it on this page.

added:

To a normal person, casual social activity actually strengthens and reaffirms their own unique, personal identity.  And when they get stroked, admired, and complimented, it also increases their self-esteem.  To an AvPD person, casual social activity just underscores a feeling of alienation, and stifles his or her own true identity.  It is an effort that is energy-inefficient and devoid of pay-off.

+ نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 10:21  توسط Sciport | 

عشق از نظر علمي چيست ؟

زندگي بدون عشق مثل استفاده از تنفس مصنوعي است.Go to fullsize image

آيا من به خاطر اينكه به شما نياز دارم دوستتان دارم؟ يا به خاطر اينكه دوستتان دارم به شما نياز دارم؟ (اريج فرام)

وقتي به كسي مي گوييد «دوستت دارم» به چه معني است؟ جوابها و تفاسير زيادي به اين سؤال وجود دارد. اما زماني كه اين سؤال را مي پرسيد اكثريت مردم مي گويند كه عشق يك حس است و در قالب كلمه نمي گنجد. مردمي كه عاشق شدن را تجربه كردند از يك احساس دروني شبيه خواب گرم و شيرين گاهي از گيجي و بي فكري صحبت مي دهند. مارازيتي دوناتلا روانپزشك از دانشگاه پيزا بيان كرده كه «ديوانه وار عاشق شدن براستي باعث بيماري رواني مي شود.»

هميشه مردم مي پرسند «عشق واقعي را چگونه بشناسم؟ چگونه مطمئن شوم چه زماني عشق آسيب به من مي زند؟» در تلاشي براي پاسخ به اين سؤالها، از مردمي كه احساس عاشقي را تجربه كردند سؤال شد و اين نتايج طبق تحقيقات انسان شناس پروفسور هلن اي. فيشر بدست آمد:

مردمي كه عاشق شدند نيروي قوي را حس مي كنند كه سبب كشش اين دو جنس به هم مي شود، گاهي اين نيرو، كشش قوي فيزيكي است و به گفته روانشناسان عامل مهمي در عشق خيالي است. گاهي فراتر از اين بوده و تحقيقات جديد پيشنهاد مي كند بدنهاي ما فرايندهايي را ايجاد مي كند كه مطمئن مي شويم عاشق جنس مخالف شده ايم.

شرح عشق از نظر بيولوژي

فرد ممكن است روابط نامشروع با شريكش صرفاً بخاطر لذت جنسي داشته باشد، در آن هنگام كشش قوي را به شريكش احساس مي كند. در موارد زيادي يكي يا هر دو طرف در يافتن عشق ثابت و با دوام اشتباه مي كنند. بي شك مي دانيم كه چنين اشتباهاتي چه بهاي گزافي دارد. هلن اي. فيشر در بررسي اش گفت: «مغز اين مراحل را طي مي كند: شهوت، كشش و وابستگي» كه اين كشش را مي توان از نظر زيستي شرح داد. او دريافت كه بعد از اوج لذت جنسي، سطح هورمونهاي واسوپرسين در مردان و اكسي توسين در زنان طغيان مي كند. اين هورمونها بعنوان علت وابستگي شناخته شدند، كه منجر شد فيشر نتيجه بگيرد حضور اين مواد شيميايي در بدن مسؤول نزديكي زوجها بعد از آميزش جنسي است.

در مقاله اي در سربرم، يك مغزشناس به نام دانافرم سه سيستم مرتبط با همسر، توليدمثل و والدين را توضيح مي دهد. اين سيستمها شهوت، كشش و وابستگي ناميده شده است.

شهوت: راهي غريزي است كه آنقدر مرد و زن تحريك مي كند. تا عمل جنسي بين آندو انجام شود.

كشش: اين سيستم دو شريك را بطور شهوت آميزي متمركز مي كند تا تلقيح انجام گيرد. فيشر متوجه شد فرضيه سيستم كشش بعنوان راهي فردي است تا بهترين شريك را انتخاب و اين تمركز را ادامه دهد. افراد كه فكر مي كردند بطور ژنتيكي برترند ، و هنوز هم هستند، مي توانند شريك زناشويي مطلوبي باشند.

وابستگي: اين روش عاطفي (اصطلاح «عشق مهربان») بوجود آمده است تا زاد و ولد و حيات نسل ضمانت شود. منظور اصلي از افزايش سطح هورمونهاي واسوپرسين و اكسي توسين كه در بالا ذكر شد حفظ زندگي مشترك والدين است، حداقل تا زماني كه فرزند توانايي مراقبت از خود را داشته باشد. جالب است بدانيد شهوت و كشش هميشه دست به دست هم نمي دهند. چراكه در گزارشي وقتي مرد و زن تستسترون را به خود تزريق كردند ـ تستسترون هورموني است كه بعنوان افزاينده تمايل جنسي شناخته شده است ـ سكسشان افزايش يافت اما آنها عاشق هم نشدند.

در اين گزارش فيشر همچنين به مطالعات اجرا شده د.مارازيتي و همكارانش اشاره كرد كه عاشق شدن را مربوط به سطوح پايين هورمون سروتونين مي دانند. اما بر طبق گفته مارازيتي، اين تعادل شيميايي در انسانها ثابت نيست، تاييد مي كند كشش شهواني براي هميشه پابرجا نمي ماند. در آزمايشي بعد از اين مدت كه افراد را در حالت شيفتگي بين 12 تا 18 ماه بررسي كردند، سطوح سروتونين در بدن مردان و زنان شيفته و از خودبيخود تغيير مي كند و بازگشت سطوح مشابه در افرادي كه عاشق نشدند، ديده شد.

اين تحقيق از اين نظر مهم است كه چگونگي عملكرد سيستم بيولوژيكي را همراه با فرايند احساسي شرح مي دهد. هر زمان كه ما شريك مناسب را پيدا كرديم، مي توانيم به سيستم هاي بيولوژيكي و شيميايي مان اعتماد كنيم كه ما را در رسيدن به اهداف احساسي كمك مي كند. و زماني كه شريكمان جذابيت كمتري برايمان دارد لزوماً به اين معني نيست كه عشق ديگري غير از ما دارد. ساده تر اينكه فرايندهاي بيولوژيكي بطور طبيعي كار خود را انجام مي دهد.

مردم مي گويند كه در جستجوي همسر مطلوبشان هستند شخصي كه چگونگي نگاه به زندگي خود، مهمترين ارزشهايش و نيروي محركي كه سبب حركتش است را با ما تقسيم كند. پروفسور ناتانيل براندن، مي گويد «وقتي شخصي را مي بينيم فكر مي كنيم چگونه خودش را آزمايش مي كند. ما سطح هيجان يا فقدان هيجان فردي را حس مي كنيم. كشش يا دفع فوري ما غيرارادي است بخاطر اينكه بدن و احساسات ما واكنش سريعتري نسبت به فكري كه در قالب كلمه بگنجد، شكل مي دهد.»

آندرا ان.جونز در نظريه جواني در روزنامه اي كه توسط سرويس Pacific News منتشر شد گفته: هر شخصي يك موجود زنده منحصر بفرد است. آنچه در يك لحظه احساس مي كنيم اينكه شريك انتخابي ما چيزي دارد كه مي تواند زندگي ما را كامل كند. چنين شخصي احتمالات جديدي را مي آورد كه مي تواند ما را توانگرتر كند. اين مطلب به اين معني نيست كه شخص جديدي كه يافتيم تنها شخصي است كه مي تواند زندگي ما را بهبود بخشد. ممكن است اشخاص ديگري هم چنين باشند. به اين دليل نتيجه گيري مي شود براي هر شخصي بيش از يك معشوق وجود دارد.

اين قضاوت فوري از سازگاري در اولين برخوردتان كه با همديگر آشنا مي شويد، اتفاق مي افتد. چون فرايندهاي منطقي فكري سريعترند، همه شما در اولين ارتباط اين مطلب را حس مي كنيد اما دليلي براي توضيح آن نداريد.

پس از اين با شريكتان خودماني تر مي شويد و شروع به يافتن راهي كه او هست، واكنش ها و تجربيات عاطفي و غيره مي كنيد. توانايي تشخيص تشابهات و تفاهمات فردي را داريد، بنابراين اولين كشش متقابل برايتان روشن است. درست است كه كشش متقابل زوجها را بهم نزديك مي كند اما عشق كششي عميق تر از آن ايجاد مي كند.

 

عاشق شدن، دوست داشتن نيست

بسياري مردم با كشش و جذب به همديگر مواجه شدند اما از آن ببعد شادتر زندگي نمي كنند چرا؟ چون بيشتر آنها كشش را با معني عشق اشتباه گرفتند.

در مورد عشق مطالب زيادي وجود دارد اما  اين مطلب در اينجا  صحيح تر به نظر مي رسد. بياييد توضيحي در مورد عشق دهيم. وقتي كسي را دوست داريد ارزش زيادي براي آن شخص قائليد چون انتخابي كرده ايد و براي افزايش اين علاقه و عشق راههايي را پيشنهاد مي كنيد. همچنين آسايش و پيشرفت را در بالاترين الويت انتخاب دوست و عشقتان قرار مي دهيد. بله اين يك انتخاب است و نياز به جمع آوري اطلاعاتي داريد كه نياز به صرف زمان دارد. پس دلايل و چيزهاي زيادي بعنوان اولين نشانه عشق وجود ندارد.

اگر چه در اين نمونه منظور از پيشنهاد راهكارهايي از سوي شما به اين معني نيست كه فداكاري كنيد يا از ابتكارات و تجارب ديگران محروم بمانيد. اكثر مردم «عشق ورزيدن» را به همراه «كمك از تجارب ديگران» بيان مي كنند. اما روانشناسان آشنا با رفتارهاي انساني، فهميدند كه «عشق ورزيدن» معناي ديگري دارد. زماني كه عشق مي ورزيد زندگي و شادي را بالقوه تجربه مي كنيد.

از اينرو كساني كه عشق به ديگران مي ورزند، باارزش ترين هديه اي كه مي بايستي ارائه دهند: شادي، فهم و عشقشان براي زندگي است. براي ديگران اين چيزها باارزش تر از پول است، و هنوز آنها مايل به عشق ورزيدن بطور رايگان و آزاد هستند. پس اتفاق عجيبي مي افتد. با عشق ورزيدن، زندگي ديگران را با شادي، سرزندگي و فهم يا درك كه بخشي از وجود آنهاست، پر مي كنند. زماني كه همه اين چيزهاي خوب زندگي شخص را ارتقا داد، شخص آن احساسات را بروز مي دهد، شادي تولدي نو مي بخشد كه مي تواند بين هر دو آنها تقسيم شود. بنابراين با عشق ورزيدن، مردم به طور غيرارادي عشق را دريافت مي كنند، ولو اينكه آنها با اين قصد و غرض عشق نورزيده باشند.

چرا ما به عشق نياز داريم؟

«بزرگترين چيزي كه تا كنون ياد گرفته ايم عاشق بودن و عشق ورزيدن است.» نات كينگ، ميلز ديويس.

از لحظه اي كه متولد شده ايم و حتي قبل از آن، طبيعت براي ما زمينه عشق ورزي مادر را فراهم آورده است. بدون آن عشق، زنده ماندن ما غير ممكن بنظر مي رسد. عشق مادر مترادف مراقبت، حمايت و پرورش كودك است. ارتباط ما با «مادر» اولين درك ما از عشق است. همانطور كه در جريان زندگي پيشرفت مي كنيم ياد مي گيريم كه عشق به معني حفظ و مراقبت از آسايش خودمان است.

عشق خالص مادر نشانه اي از عشق زيستن است، عشقي كه هدفي جز زنده ماندن ندارد. بعضي مردم مي خواهند كه از اين نوع عشق در روابط و مراحل ديگر زندگي خود مثل سنين بلوغ نيز داشته باشند. يكي از دوستان من بيان مي كرد كه مادرش به او گفته هر وقت زني را پيدا كردي كه مثل مادر به تو عشق بورزد، همچون مادري كه وجود و زندگي اش را نثار فرزندش مي كند، فوراً با آن زن ازدواج كن. دوستم نزديك به 50 سال دارد و هنوز ازدواج نكرده است.

عشق مادر ذاتاً يك طرفه است، گذشته از دريافتهاي جانبي كه دارد، ولي عشق بخشيدن او يك طرفه است. اما در تصور متعارف از عشق، طرفين متقابل، بخشيدن و دريافت عشق را تقسيم مي كنند. همه مي دانيم در روابط بهره برداري، هر دو شريك بهمديگر نياز دارند، «بهره بردار» نياز به كسي دارد كه از او بهره برداري كند و «وابسته» نياز به بهره برداري دارد. در چنين روابطي وابستگي متقابل تا وقتي كه طرفين وجود داشته باشند، ادامه مي يابد. برخلاف روابط مادر و بچه كه اين روابط نابرابر است.

همراهي و ياري

بديهي است كه همراهي نياز اساسي در زندگي است، انسانها هميشه نياز به همراه و ياور را ابراز مي كنند. افراد حداقل نياز به يك فردي دارند كه صميصيت و ارزشهاي مهم زندگي را با آنها تقسيم كنند.

همچنين مردم نياز به دريافت چيزهايي دارند كه به افراد ارزش دهد، چيزهايي كه خوشي و شادي ببخشد، چيزهايي كه بتوانند دوست داشته باشند و در نهايت دليلي براي زندگي به افراد دهد. ديده ايم افرادي كه كسي را براي دوست داشتن ندارند و حقيقتاً خود را تنها مي بينند، حيوانات يا گياهاني را در منزل خود نگه داري مي كنند. بخاطر داشته باشيد كه يك گياه سالم با اينكه مي تواند سموم را از هوا جذب كند و هواي سالمي را در اختيار قرار دهد اما به تنهايي نمي تواند زندگي خوبي را به ارمغان آورد.

 

آيا عشق هميشگي است؟

دي باي 33 ساله جمع كننده اعتبار براي شركت كشتيراني، اخيراً به رابطه 3 ساله اش پايان داد.«از لحظه اي كه با جري آشنا شدم، فهميدم كه او راه درست را پيدا كرده اما تجربه به من آموخت كه با هوشياري اقدام كنم. بعد از 4 ماه از آشناييمان، تصميم گرفتم براي اولين بار عقايدم را اصلاح كنم، جري همان شخصي بود كه من از يك انسان توقع داشتم. ما 3 سال با يكديگر شاد بوديم و جري مدام مي گفت وقتي راضي و خوشنود مي شوم كه شخصي را بيابم كه زندگي وموجودي مان را با هم تقسيم كنيم.

ما شغلهاي مختلف را با هم مرور كرديم، به تعطيلات رفتيم، حتي به سينما رفتيم، زندگي راحتي با هم داشتيم، اما به چند دليل هرگز فكر ازدواج را نمي كردم. ما بخشي از روز در باره آشنايي مان صحبت كرديم، اما با اينكه جري موضوع ازدواج را پيش كشيد ولي من احساس كردم هنوز آمادگي ندارم. جري خواست روابطمان را به سطح بعدي بكشاند اما من حس كردم در همين حد راحت ترم. او برايم ترسيم كرد كه اين نوع روابط هميشگي و پايدار نيست. اين مسأله مرا ترساند چون واقعاً او را دوست داشتم اما مي دانستم كه آمادگي ازدواج ندارم.

زماني كه متوجه شدم جري واقعاً مي خواهد ازدواج كند اتفاق عجيبي افتاد. من شروع به نارضايتي روابطمان كردم، مسائلي كه دوست نداشتم بيان كردم برخي هيجاناتم را از دست دادم و خواستم كه فقط يار و همراه او باشم. گويا بعد از همه لطف و خوبيهايي كه او به من كرده بود من در روابطم با او سهل انگاري كرده بودم. من حس كردم شايستگي او را ندارم و سرانجام توافق كرديم كه راهمان را از هم جدا كنيم، ولو اينكه با از دست دادن او تنها راه عشق من به او از دست مي رفت.

الان 4 سال از زماني كه روابط من و جري پايان يافت مي گذرد و من هنوز نفهميدم چه اتفاقي بين ما افتاد. من افراد ديگر را ديده بودم اما تا زمان نزديكي من و جري اين حس را تجربه نكرده بودم. دوستانم مي گفتند من هنوز آمادگي ازدواج را ندارم شايد هم درست مي گفتند. در روابطم با جري حس كردم بايد خودم باشم ما همديگر را دوست داشتيم و با هم زندگي كرديم بدون اينكه قيد و بندي به هم داشته باشيم (حداقل اين چيزي است كه من حس كردم). زماني كه او ازدواج را جدي گرفت من بيشتر از يك يار به او نگاه نمي كردم و اما اگر كس ديگري قصد پيوند وعلاقه به من را داشته باشد احساس پشيماني كرده و زخم من دهان باز خواهد كرد.»

آيا شما فكر مي كنيد اين رابطه عشقي درست بود؟ بعضي ها مي گويند يك اشتباه بود و چون دي باي و جري بدرستي با هم سازگار نبودند نبايستي اين ارتباط از ابتدا شروع مي شد.

اما بايد گفت اين رابطه موفق بود چون هر دو شريك 3 سال از زندگي شان ازهمديگر بهره بردند و معناي عشق را دريافتند. كسي مي گفت اگر يك لحظه در زندگي مي توانيد شادي واقعي را داشته باشيد، آن لحظه را بقاپيد و غنيمت شماريد چون شادي واقعي به آساني يافت نمي شود.

عشق يك نهاد زنده است، اگر خاموش و متوقف شود مي ميرد. سرزنده بودن به معني حركت به سمت جلو ست و رفتن به جايي كه سفر زندگي شما را مي برد.عشق تنها وقتي مي ميرد كه دوباره در شكل متفاوتي متولد شود. شايد دي باي و جري حركت كردند تا عشق را در جاي متفاوتي بيابند، اما آنها خود را هميشه با اين مطلب تسلي مي دهند كه لااقل يكبار عشق را بين خود تقسيم كرده اند.


+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 10:52  توسط Sciport | 
Allan Schwartz, Ph.D.
Dr. Schwartz's Weblog

Shame and Avoidant Personality Disorder


Allan N. Schwartz, LCSW, Ph.D.

Shame vs. Guilt

There is probably no more difficult and painful emotion than shame. Shame involves complete self-condemnation. It is a major attack against the self in which the individual believes they will be found utterly unacceptable by society. As a result of its overwhelming force, shame causes feelings of disgrace and dishonor. A person who feels shame wants to hide from everyone.

crying boy with arm covering faceBy contrast, guilt does not involve self condemnation. Instead, guilt involves self criticism for a mistaken act or behavior. The self criticism is directed at an error that one has committed for which they feel guilty and want to make restoration. Of course, psychologically speaking, there is overlap between shame and guilt where the shamed person may also have feelings of guilt.

However, shame is much more public than guilt. A person who feels shame expects condemnation from everyone. The person who feels guilt may be the only one who is aware that an error has been committed. A guilty person may feel a loss of self esteem but not to the extent that is experienced by the shamed individual. For example, a student who successfully cheats on an examination may feel guilty for the high grade the professor has awarded because it was not earned. But no one is aware of the cheating. On the other hand, a student who is caught cheating during an exam, with books open on his lap, right in front of his fellow students, may indeed feel extreme shame and embarrassment. The shame is due to the fact that everyone is aware of the serious nature of the infraction.

In the great American novel, The Scarlett Letter, by Nathanial Hawthorne, Hester Prynne exemplifies the power of shame. The novel takes place in puritanical Boston during the seventeenth century. As the novel points out, there was a scaffold in the center of Boston where sinners were publicly displayed. Towns-people would hurl insults at them to humiliate them for having sinned. Hester suffered this fate when it was discovered that her child was the product of an adulterous affair. She was sentenced to wear a large Scarlett Letter on her breast. She was socially isolated and alienated for her indiscretion.

Social Avoidance

There are a significant number of people who suffer from the personality disorder called Social Avoidance. Social Avoidance Disorder is sometimes mistaken for Social Anxiety Disorder or Social Phobia. The difference between an anxiety disorder or social phobia and an avoidant personality disorder has to do with the nature of personality disorders. A personality disorder is a lifelong pattern of behavior that causes problems with work and personal relationships. The fact that this is a lifelong pattern of behavior makes treatment extremely difficult.

The symptoms of avoidant personality disorder include lifelong patterns of behavior such as:

1. Social phobia with enormous anxiety about being around other people.

2. Extreme shyness.

3. Feelings of inadequacy and sensitivity to rejection and criticism.

4. Choosing loneliness and isolation instead of risking connecting to other people.

5. Extreme sensitivity to criticism and shame when criticized.

6. Avoiding criticism more than anything else.

7. Choosing social isolation as a way to avoid criticism.

8. Avoiding making eye contact at work or elsewhere.

9. Avoiding saying anything at work or elsewhere.

10. The avoidant individual is on the lookout for any signs of disapproval from others. This type of vigilant appraisal of others may even have a paranoid flavor to it but has more to do with the overpowering wish to protect themselves against ridicule, derision, and humiliation.

Shame and Its Relation to the Avoidant Personality

While shame is a universal human emotion found in all civilizations and cultures, there are different set of roots from which the reasons for shame spring. Here in western civilization, there is a lot of emphasis placed on being a separate, autonomous, unemotional individualist. Hollywood movies with actors such as Clint Eastwood, John Wayne, and Gary Cooper, portray the heroic male who is strong, courageous, and silent. These roles portray self-reliance to the utmost degree.

The high value placed on individuality and self sufficiency in Western Society plays a significant role in complicating things for those who struggle with avoidant personality disorder. The complication is that the value placed on individuality becomes a rationalization or excuse for avoiding social interaction. For these individuals, social interaction is so painful that it must be shunned at all costs. Yet, in most careers it is necessary to behave in socially acceptable ways in order to become successful. It soon becomes apparent to these individuals that they must rely on the cooperation of other people in the work place and elsewhere. Needing the cooperation of others at work is experienced as a threat because they are forced to face up to their social fears and long established patterns of behavior. In fact, the socially avoidant person may experience having to rely on others as a humiliation. Strongly invested in the belief that it is better to "go it alone," they want to withdraw into isolation. It’s a real conundrum, to want to avoid social contact on the one hand because it arouses too much anxiety and to have to admit to needing others in order to function successfully. Independence is highly valued regardless of issues of anxiety and the need for social avoidance.

At the very same time, the nature of the Socially Avoidant Person is such that any criticism, even the slightest, is experienced as acutely painful. In fact, being criticized causes the avoidant person to feel humiliated and, therefore shamed.

The Need to Belong:

The simple fact is that all of us, as members of the human species, have a need to belong. While most of us need to spend some time alone, too much aloneness results in depression. Even those with Avoidant Personality Disorder become depressed if they are alone too much of the time. The healthy need to feel accepted and to belong outweighs the wish to avoid.

In all of the cases of avoidant personality disorder I have treated the individuals were either married or in long term relationships. In addition, most were working or had been working until they were forced to resign as a result of overwhelming anxiety and severe depression. Most of the people I have treated were also extremely bright and had attained high levels of education and professional status. They ran into trouble quickly after they started their careers as a result of the demand put on them to be social in their job or profession. As a result of this trouble, they were forced to seek psychotherapy.

Of the cases of people with Avoidant Personality Disorder, those who were married also ran into difficulty with their spouses. The reasons for the marital difficulties had to do with the fact that the spouse with the personality disorder rarely wanted to go out and socialize. The unwillingness to be in social situations even included going to movies, restaurants, and having friends and family over for social visits.

Treatment

There are a variety of treatments available for Avoidant Personality Disorder. Medication can be useful in reducing anxiety and depression. Among the types of medications used are the anti depressants and/or the anti anxiety drugs. When these symptoms are reduced, individuals with this disorder often find it easier to make use of psychotherapy.

Cognitive-behavioral therapy is most useful with the social phobias and avoidant disorders because the emphasis is on changing thinking patterns as well as modifying behavior. The emphasis is on helping the patient face and become desensitized to the stimuli (social situations) that cause them the most trouble. Behavior modification includes learning the social skills necessary to function in society. Among the skills needed to be developed are: 1. making eye contact with people, 2. learning to greet people with a smile and rehearsing common verbal interactions between people, 3. learning how to be assertive in ways that are appropriate, 4. learning what to say or how to respond in a variety of social situations, and 5. learning and rehearsing how to carry on common everyday conversations with people.

Attending assertive training classes is something which can also be helpful for these individuals, as is group therapy, and learning the social skills necessary to function in society.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 17:5  توسط Sciport | 

Once burned twice shy"

That's not a good description of how it works with me.  I get burned just
about every
time I'm not shy, and I save my burns and re-apply them frequently
For example, (and I choose this example because it one of the less painful
to relive) I was at a barbecue party five years ago with some people from
work.  The subject of the town of Madison, Wisconsin came up.  I related a
story of how I was traveling with some people who decided to dumpster-dive
the Pizza Hut there.  A PH worker saw them, came out and said to stop, that
he'd bring them out a fresh pizza--and he did.  I was only in Madison for
about a day and a half but I had several experiences similar to that, it was
like being at a gathering!

Anyway, after I told the people at the party about this, I immediately
started thinking that they were thinking horrible thoughts about me--that
they were thinking I
was some sort of disease-ridden, worthless, dirty-filthy freak.

But there was no reason to think that.  The main guy I was talking to had a
Jerry Garcia poster in his cube and occasionally referred to himself as an
"old hippy" and in fact even looked a lot like Jerry.  It's pretty unlikely
he'd be thinking anything bad about me for being on the scene of an
attempted dumpster-diving many years ago.

 I told myself this and I knew this to be true, but my feelings didn't
believe me.  My emotions believed the voice that said I'd made a horrifying
grotesquery of myself in the minds of the people around me.  For the rest of
the time I was there I felt so humiliated I could barely breathe, let alone
talk.  I didn't show it though.  I left as soon as I could without being too
obvious about it.

I still remember it and at times I'll be letting my mind drift, suddenly
that event will pop into my head and I'm feeling every bit of the
humiliation and shame all over again.  In my memory I have a vast collection
of moments like this, some much worse (in some cases I actually did do
something embarrassing) and they all come back occasionally to pay me a
visit at some unsuspecting moment, like a surprise kick in the nuts.

I've made some progress in not letting these things pop into my conscious
mind, but I know they're all there in my memory, I can feel them seeping
their poison into my conscious.  (And for all you Freud-bashers out there,
I'm using the terms conscious and subconscious loosely.)

I have to find some way to neutralize the effect these saved humiliations
have before I can go forward.  The main cause of my hesitation around people
and avoidance of them is because I don't want to collect any more of these.

 a.k.a. 'Avoidant personality

> disorder' doesn't mean never trust again, it means "look before you
> leap."  Blind trust sucks.

I don't trust anyone, least of all myself.  But that lack of trust doesn't
protect me from harm.  Not at all.

> Speaking of proverbs: there are only 31 Chapters in the Book of
> Proverbs, and it only takes 5-10 minutes to read a chapter, so if you
> read a chapter a night you'll be through with the book in one short
> month.  :^)  There is a little sectarian stuff, but the vast majority
> of the Book of Proverbs 'crosses party lines' completely and is
> timeless.  A good read in any case.

Interesting.  I don't have that book.  Probably isn't sold separately, I
guess I might obtain another Bible.  Most mainstream religion horrifies me
but I know that each one has some precious gems at the core.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 16:23  توسط Sciport | 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 0:35  توسط Sciport | 
ر انساني يك ويژگي اخلاقي دارد. برخي آدم ها زود آشنايند، برخي دير آشنا، بعضي درونگرا ، بعضي برونگرا و برخي هم دوري گزين. اين مقاله به ويژگي شخصيت هاي دوري گزين مي پردازد. خصوصيات عمده اين اختلال شخصيت عبارت است از حساسيت زياد به طرد، تحقير يا شرمنده بودن. با وجود ميل شديد به محبت و پذيرش، احساس خود كم بيني شديد، باعث ترس از برقراري رابطه عاطفي و اجتماعي آنها با ديگران مي شود؛ مگر اين كه به نتيجه رسيده باشند كه بدون قيد و شرط مورد قبول و پذيرش قرار مي گيرند. افراد عادي به شنيدن نظر و ارزيابي ديگران علاقه دارند، اما اين بيماران، با كوچك ترين اشاره منفي از سوي مردم، مستاصل و بشدت متزلزل مي شوند؛ بنابراين از برقراري ارتباط سالم و صميمي با ديگران دوري مي جويند و در ارتباطات محدودي كه دارند نيز دائما منتظرند ديگران آنها را تحقير و تمسخر كنند. آنها ممكن است با يك يا دو دوست رابطه نزديك برقرار كنند، اما تداوم اين دوستي، بستگي به پذيرش بلاشرط آنان از سوي دوستان دارد.
    اين افراد، غالباً افسرده و مضطرب هستند و از عدم كفايت خود در برقراري روابط اجتماعي، خشمگين مي شوند. در روابط خانوادگي، شغلي، اجتماعي و زناشويي دچار مشكلات زيادي مي شوند. شيوع اين اختلال در مردان و زنان تقريبا به طور يكسان متداول است. علت اصلي ايجاد كننده اين مشكل، اختلالاتي است كه در دوران كودكي و نوجواني بين افراد مهم خانواده در رابطه با كودك و همچنين در برقراري روابط اجتماعي و عاطفي او پيش مي آيد. يعني بي ارتباطي، تنهايي و نياموختن روابط اجتماعي در خانواده سبب مي شود زمينه اين نوع اختلال شخصيت در بزرگسالي ايجاد شود. خانواده هايي كه در ارتباط با كودكان خود بي تفاوت، بي علاقه، بي ارتباط، گوشه گير و بي احساس هستند، اساس ايجاد اين نوع اختلال را در كودك پي ريزي مي كنند. اين اشخاص بسيار تشنه محبت و پذيرش ديگران هستند.
    يكي از ويژگي هاي اصلي اختلال شخصيت دوري گزين، رويگرداني است، از مردم، از تجربيات جديد و حتي از تجربيات قديمي. در اين اختلال معمولاً ترس از احمق به نظر رسيدن با ميل شديد به پذيرش و محبت تركيب مي شوند. افرادي كه دچار اين اختلال هستند بسيار علاقه مندند وارد روابط اجتماعي يا فعاليت هاي جديد شوند، اما تا وقتي قول پذيرش غيرانتقادي به آنها داده نشده باشد دوست ندارند حتي به مخاطرات جزيي اقدام كنند. آنها خجالتي هستند. كوچك ترين نشانه عدم تاييد توسط ديگران و كوچك ترين اثر شكست بالقوه موجب دوري گزيني آنها مي شود. آنها رويدادهاي آشكارا بي ضرر را تمسخر تعبير مي كنند.
    افراد مبتلابه اين اختلال از ناتواني نسبي شان در برقراري رابطه بي دردسر با ديگران ناراحت هستند كه اين خود به عزت نفس كم آنها مي افزايد و به نوبه خود آنها را نسبت به انتقاد و سرافكندگي حساس تر مي كند. اين احتمال هم وجود داردكه افراد مبتلابه اختلال شخصيت دوري گزين در موقعيت هاي اجتماعي مضطرب ترند و براي كنار آمدن با اين موقعيت ها از مهارت هاي اجتماعي ضعيف تري برخوردارند.
    

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 0:13  توسط Sciport | 
كودکان چگونه اجتماعی می شوند     
   خانواده تعلیم و تربیت شیوه های تربیتی

کودکان چگونه اجتماعی می شوند


کودکان چگونه اجتماعی می شوند

همسالان و دوستان از مهمترین عوامل اجتماعی شدن کودکان و نوجوانان به شمار می آیند. آنها از طرق مختلف بر یکدیگر تأثیر می گذارند و از یکدیگر تأثیر می پذیرند. بسیاری از محققان بر این عامل تأکید دارند و از آن به عنوان ارتباط افقی یاد کرده اند، یعنی ارتباطی که در بین افرادی نسبتاً هم سطح از لحاظ سنی، طبقه اجتماعی، تحصیلی، اقتصادی و ... برقرار است.
تا قبل از یک سالگی به ندرت ارتباطی معنی دار بین کودکان برقرار می شود. کودکان ده ماهه به گونه ای با یکدیگر برخورد می کنند که انگار عروسک اند، برای هم صدا در می آورند، موهای همدیگر را می کشند یا اعتنایی به یکدیگر نمی کنند. از حدود دو سالگی به بعد اولین ارتباط های معنی دار میان کودکان ایجاد می شود. البته دوام این ارتباط ها بسیار اندک است و در حد چند دقیقه بازی با یکدیگر باقی می ماند.
در سنین دبستانی و پیش دبستانی، کودکان علاقه مند به برقراری ارتباط با همسالانی اند که شاد و زیبا باشند و اسباب بازی ها، خوراکی ها و وسائل خود را در اختیار آنها قرار دهند. ارتباط و دوستی های این دوره حالت موقت و گذرا داشته، به سرعت شکل می گیرند و سریعاً تغییر می کنند. ویژگی های ارتباطات خاص این دوره تقریباً مطابق رشد اخلاقی کودکان این دوره است ( پیش قراردادی). کودک پایبندی مداوم به ارتباطات خود ندارد، به راحتی دوستانش را کنار می گذارد بدون این که علت خاصی وجود داشته باشد و درک عمیقی از دوستان، صمیمیت و ارتباط متقابل ندارد.
در سال های میانه و پایانی کودکی ارتباط براساس کمک به یکدیگر و رفع نیازهای هم شکل می گیرند و اعتماد به هم نقش مهمی در تداوم آن ایفا می کند. کودکان درکی ذهنی از دوستان پیدا می کنند و دوستان تنها اشخاصی نیستند که با هم بازی می کنند، بلکه کسانی اند که ویژگی ها و مشترکات خاصی بین آنها برقرار است که یکی از آنها دوست داشتن همدیگر است.
در دوران نوجوانی، همسالان مهم ترین نقش را در فرایند اجتماعی شدن فرد بازی می کنند. نوجوانان برای این که بتوانند هویتی مستقل از والدین پیدا کنند باید ارتباطی صمیمی و متقابل با همسالان خود برقرار نمایند. ارتباط و دوستی دوران نوجوانی دارای این مشخصه هاست: دوستان، یکدیگر را درک می کنند؛ افکار و احساسات عمیق و درونی خود را با یکدیگر در میان می گذارند، برای حل مسائل و مشکلات روانی خود به یکدیگر کمک می کنند و سعی دارند باعث دردسر و مشکل برای دوستانشان نشوند. سازگاری علائم و شخصیت دو نفر، ملاک انتخاب دوست است و پایان دوستی منوط به عهد شکنی و عدم وفای به عهد یکی از دوستان است.
تحول و تغییر در استدلال های پنهان مربوط به دوستی با فرد یا اشخاص خاص، با افزایش سن تغییر می یابد. در اولین مرحله رشد دوستی و ارتباط، معمولاً استدلال نهان در ارتباط بین دو کودک و نزدیکی فیزیکی آنها به همدیگر است. یعنی این دو به این دلیل ساده با هم دوست اند که همسایه، دوست خانوادگی، هم مدرسه یا هم کلاس اند. در مرحله دوم کودکان برای این با هم دوست هستند که همسایه، هم کلاس، هم مدرسه و دوست خانوادگی بوده، در ضمن قادرند نیازهای همدیگر را به بهترین وجه رفع نمایند و به هم اعتماد کنند. اما در مرحله سوم دوستی، مهم ترین اصل و دلیل برای دوستی نوجوانان شباهت و ویژگی های شخصیتی، قابل اعتماد بودن دو دوست و پای بندی طرفین به ملاک های مورد قبول در خصوص دوستی است. در همین حال ممکن است نوجوانان باهم همسایه، هم کلاس یا هم مدرسه باشند یا نباشند.

تأثیر ارتباط و دوستی بر کودکان، حتی نوجوانان:

دوستان و همسالان علاوه بر این که از عوامل مهم اجتماعی شدن فرد به شمار می آیند، می توانند روی یادگیری، پیشرفتِ و تحصیلی و مهارت های کلامی فرد نیز مؤثر باشند. از مهم ترین آثار مثبت همسالان، از بین بردن خودمداری است.
در محیطی که همسالان ارتباط صحیح و مناسب با هم دارند، مهارت های اجتماعی مهم مانند همکاری، رقابت و صمیمیت آموخته می شوند. در چنین شرایطی نه تنها یادگیری افزایش می یابد، بلکه رفتارهای اجتماعی مناسب نیز رشد می کند. ناتوانی در برقراری رابطه مطلوب بین همسالان، موجب طرد و عدم محبوبیت می شود. شواهد پژوهشی نشان می دهند که دانش آموزان مطرود و فاقد ارتباط افقی سالم، پرخاشگرترند و رفتارهای نامناسب دارند، پیشرفت تحصیلی و انگیزش آنها اندک است و از اختلالات هیجانی، اضطراب و افسردگی بیشتر رنج می برند.
اگرچه ارتباط و دوستی بین همسالان در تمام دوران کودکی حائز اهمیت است، اما به علت گرایش بسیار شدید نوجوانان به گروه همسالان، در این دوره اهمیت بیشتری می یابد. دوستی دوره کودکی، تنها رفاقت ساده ای است که بر اثر اشتراک عادات و به خصوص بازی ایجاد می شود. از حدود یازده سالگی به بعد این دوستی ها محکم تر و جنبه انتخابی آنها بیشتر می شود. در دوره بلوغ و نوجوانی، دوستی ریشه عمیق تری می یابد و با شور و هیجان توأم می شود. در این دوران، دوست حامی " من" یا به عبارت صحیح تر، یک من دیگر است و مانند آینه ، تصویر اطمینان بخشی به نوجوان می نمایاند. به همین سبب پیوندهای دوستی در شخصیت نوجوان تأثیر بسیار می گذارند و قطع آنها موجب وارد آمدن لطمه به شخصیت نوجوان می شود. دوستان نزدیک از طرفی به رشد نوجوان کمک می کنند و از طرف دیگر این امکان را فراهم می آورند که احساسات سرکوب شده خود اعم از خشم و هیجان را ابراز کند و نوجوان درمی یابد که دیگران هم امیدها و ترس هایی نظیر او دارند. دوستی های نزدیک به نوجوانان این آزادی را می دهد که از یکدیگر انتقاد کنند و به همین دلیل می آموزند که رفتار، علایق یا عقاید خود را اصلاح کنند، بی آن که از سوی سایرین طرد شوند. این نوع دوستی ها به نوجوان کمک می کند تا هویت خود را پیدا کنند، احساس اعتماد به نفس کرده، به هویت خود افتخار نماید. دوستی های دوره نوجوانی چون با عواطف و احساسات شدید توأم هستند، زودتر از بین می روند. نوجوانانی که مشکلات شخصی بسیار دارند به دوستان نزدیک نیازمندترند، اما توانایی چندانی برای حفظ دوستی ندارند. با ثبات ترین نوع دوستی هم بین نوجوانان گاهی شدت و ضعف پیدا می کند، به این دلیل که هر یک از طرفین در دوره ای است که نیازها، احساسات و مشکلاتش مدام تغییر می کند.
تجارب همسالان در دوران کودکی و نوجوانی با سازگاری بعدی آنها مرتبط است. کسانی که در دوران کودکی و نوجوانی دچار مشکلات ارتباطی ( اعم از ضعف در برقراری ارتباط، ارتباط بیمارگون و ...) باشند در بزرگسالی نیز مشکلاتی مانند اختلال شخصیت، دوری گزینی، بزهکاری، پرخاشگری و رفتارهای ضد اجتماعی خواهند داشت.
در کل همسالان امکانات یادگیری مهارت های اجتماعی، کنترل رفتار، انتقال ارزش های اجتماعی، کمک به رشد هویت فردی و استقلال از والدین را فراهم می آورند.

والدین و روابط همسالان:

در دوران کودکی و پیش از نوجوانی، فرد وابستگی عمیق به خانواده دارد و کلیه تعاملات و ارتباطات وی در چارچوب و تحت نظر خانواده صورت می گیرد و به علت عدم تداوم دوستی ها، ارتباط همسالان هیچ مشکلی ایجاد نمی کند. خانواده کنترل مستقیم روی رفتارها و ارتباطات فرزند خود با سایر دوستان اعمال می کند، به راحتی در دوستی های کودکان دخالت و اعمال نظر می کند و حتی درمورد نوع ارتباط و میزان ارتباط برای فرزندان خود حد و حدودی مشخص می نماید. اما در دوران نوجوانی، پیوند بین والدین و نوجوانان شروع به ضعیف شدن می کند و در مقابل، ارتباط بین همسالان و دوستان افزایش می یابد. اغلب پدران و مادران این نفوذ فزاینده را تهدیدی برای خود به حساب می آورند و معتقدند که ارتباط زیاد فرزندان آنها با دوستان و همسالانشان ممکن است به ارزش های خانوادگی آسیب برساند، یا محبت و عشق را که حق آنهاست و باید فرزندشان نثار آنها کند از آنان دریغ می کند. اما چنین نیست. تحقیقات متعدد ثابت کرده اند که همسالان ارزش های خانواده را تأیید می کنند. گرچه ممکن است همسالان برخی مسائل را بزرگ کنند و بر اختلاف سلیقه بین والدین و فرزندان بیفزایند، اما به ندرت می توانند مشکل آفرین شوند.اعمال کنترل شدید و دخالت های نابجای والدین در ارتباطات سالم فرزندان، خود مهم ترین عامل مشکل ساز است. والدین می توانند با ایجاد ارتباط قوی ( از طریق درک نیازهای نوجوانان، اشتیاق در کمک به آنها و اجازه دادن برای بروز احساسات خشم، خصومت، محبت و عشق آنها) با فرزندان خود، نظارت و کنترل غیر مستقیم بر دوستی ها و ارتباطات آنها اعمال نمایند و در ضمن موضع برتر خود را نزد نوجوان حفظ کنند. شک کردن به دوستی های سالم بین نوجوانان باعث بروز اختلاف بین والدین و فرزندان و حرارت بخشیدن به دوستی خواهد شد. اگر والدین به نوجوانان فرصت دهند تا با همسالان خود مشکلات ناشی از بلوغ را حل کنند، از حرارت و حدّت ارتباط هایشان کاسته خواهد شد. بهترین روش برای کنترل ارتباطات نوجوان این است که والدین طی مراسمی یا یک دعوت ساده با دوستان آنها آشنا شوند و بفهمند دوست آنها کیست. اطلاع از علایق و خواست های دوست نوجوان می تواند به اولیا کمک کند تا فرزندشان را بهتر درک کنند. در موارد بسیاری علت گرایش بیش از حد نوجوان به همسالان، ناشی از توجه ندیدن در خانواده است. توجه و محبت کافی به فرد که متناسب با سن وی باشد و او را به دوران جوانی و بزرگسالی رهنمون شود بهترین نوع توجه است. نوجوان در این سن مشاور است و دارای آن پختگی عقلی است که بتواند در مورد مسائل خود تصمیم گیرد و در سایر تصمیم گیری های خانواده شرکت کند. این برخورد به نوجوان کمک خواهد کرد تا ضمن رسیدن به استقلال، در کسب یک هویت موفق توفیق یابد.
خلاصه این که کودکان و نوجوانان برای رسیدن به رشد اجتماعی مطلوب باید با همسالانشان ارتباط مناسب برقرار کنند. همسالان می توانند از طریق الگو سازی و تعادل هم سطح با یکدیگر، ارزش های اجتماعی را به همدیگر انتقال دهند و نقطه اتکایی برای یافتن استقلال و از بین بردن خودمداری ایجاد کنند. در این بین، والدین باید تسهیل کننده روابط بین همسالان باشند و موقعیت و شرایط ارتباط درست و صحیح فرزندانشان با همسالان خود را فراهم سازند.

در کل ارتباط افقی، مثبت و مطلوب بین همسالان می تواند متضمن موارد زیر باشد:

آنان برای همدیگر احساس امنیت عاطفی و حمایت فراهم می کنند.
آنها می توانند الگوی همدیگر قرار گیرند. برای الگو قرار گرفتن و تقویت رفتارهای یکدیگر، امکان دارد همسالان اعمالی را تقویت کنند که با ارزش های بزرگ ترها هماهنگ باشد یا برعکس.
آنان در بسیاری موارد، برای همدیگر حکم معیارهای بهنجاری پیدا می کنند که موفقیت و شکست را می توان نسبت به آنها سنجید.
آنان به اشکال رسمی و غیر رسمی مهارت های اجتماعی بسیاری را به هم می آموزند.
در بازی و بحث، آنان به یکدیگر فرصت تمرین ابراز وجود داده، نقش ها و رفتارهای گوناگون را برای هم تشریح می کنند.
همسالان با حمایت خود می توانند از شدت وابستگی دوستانشان به خانواده بکاهند.
آنان می توانند از فشار اجتماعی که بزرگ ترها به آنها تحمیل می کنند بکاهند و در برخی موارد، یکدیگر را در مقابل تهدید و اجبار بزرگ ترها حمایت کنند.

ایران صدا

  دفعات نمایش : 114      تاریخ:  1388.1.22


+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 23:46  توسط Sciport | 

مقدمه : 

در حیطه کار با کودکان مهمترین و شایع ترین علت ارجاع کودکان به بخشهای کاردرمانی اختلال در توجه است.

 تقریبا محال است که کودکی به شما مراجعه کند و شکایت مادر نقص توجه نباشد. اما این نقص در توجه در اختلالات زیادی دیده میشود .ADHD   اولین اختلالی است با نقص توجه به ذهنمان می آید . پیش آمده کودکی را به ما ارجاع بدهند که تشخیصی نداشته باشد و علایمی از برخی اختلالات را داشته باشد اما این علایم آنقدر شدید و واضح نباشد که آن سایر اختلالات ( اوتیسم، آسپرگر ، ADHD ، افسردگی، . . )  باشند.  شاید این کودک ADD   باشد. من این پست را با استفاده ازاین منبع  :

 Attention Defict Disorder Misdiagnosis: approaching ADD from brain behavior / neuropsychological perspective for assessment and treatment  

و تجربیاتم در کار با کودکان در کلینیکها و مهد کودک نوشتم.از  شما درخواست میکنم با نظراتتون و تجربیاتتون کمکم کنید.

 

ADD   و ADHD     اختلالاتی هستند که در تمام طول  عمر زندگی فرد را تحت تاثیر قرار می دهند و کیفیت زندگی فرد را پایین می آورند. بارکلی (1990) روی این قضیه تاکید کرد که   ADD    یک اختلال بی نظمی( disregulation ) است که توسط رفتار ناپایدار و متغییر که ناشی از عدم تعادل بیو شیمیایی در مغز ایجاد میشود. بارکلی رفتار متغییر را بعنوان یک نقص عمومی تنظیم سازی(regulation) توصیف کرد.  این عدم تعادل بیوشیمیایی بعنوان یک عامل مشکل ساز در مهار شروع و ماندن روی یک کار در نظر گرفته میشود. که به تبع آن انجام وظایف روزانه مشکل میشود.

ویژگی های ADD   شامل  کندی شناختی خواب آلودگی، دوری گزینی، گیجی، پاسخ دهی آهسته، غرق شدن در دنیای خود، کم حرفی، نگرانی، منفعل بودن و مشغول شدن در کارها بصورت کلی و بدون پرداختن بجزییات  است.

برعکس کودکانADHD   که پر سر وصداییشان باعث دیده شدنشان و تشخیص میشود، کودکان ADD   توجه دیگران بخودشان جلب نمیکنند و کم کم به کناری رانده میشوند و فراموش میشوند! این بچه ها در اطراف گروه کار می کنند و چندان فعالانه درگیر گروه نمی شوند برخلاف کودکان ADHD   که تکانشگریشان در گروه تداخل ایجاد می کند. این عدم جذب در اجتماعات و گروههای همسالان باعث عدم جذب اطلاعات و درک ازآنچه در اطرافشان می گذرد می شود.شاید با کودکان افسرده اشتباه شوند. اما اگر فعالیت از نظر حسی به اندازه کافی برانگیزاننده باشد، درگیر خواهند شد.در حالی که کودک افسرده به ساپورت عاطفی برای درگیر شدن در فعالیت نیاز دارند. اگرچه کودک ADD  می تواند  به افسردگی هم مبتلا باشد.

این کودکان ایده ای برای مکالمات ندارند و اغلب قانع به همان چیزی هستند که بارها استفاده کرده اند و گفتارکلیشه ای و فاقد خلاقیت دارند.گاهی با اوتیسم اشتباه می شود اما بنظرم در اوتیستیک ها لحن این جملات کلیشه ای تقریبا ثابت است  اما در این کودکان لحن و تون صدا متغییر است.درضمن درک کودکانADD   از گفتار بهتر از اوتیستیک ها است. هر دو این کودکان ممکن است ارتباط چشمی را کمتر از حالت معمول برقرار کنند داشته اما کودکان اوتیستیک عدم برقراری ارتباط چشمی در تمامی حالات دیده میشود .

سرعت پردازش اطلاعات در این کودکان پایین است که نهایتا  باعث کندی در پاسخگویی می شود. ADD   بصورت اولیه یک اختلال در نگه داری تمرکز است که منجر به دست آوردهای ضعیف آکادمیک میشود. در این اختلال اشکال در کد گذاری، رمز گشایی و بازیابی اطلاعات وجود دارد.. این کودکان بنظر مشکل در حافظه و توالی بندی اطلاعات دارند. سرعت پردازش اطلاعات در این کودکان پایین است که نهایتا  باعث کندی در پاسخگویی میشود. این عدم توانایی در پردازش مناسب اطلاعات در طی دستور العملها، راهنماییها و ارتباط برجسته ترین ویژگی کودکان ADD   است.که بصورت بالینی با یک عدم حضور و آگاهی نمود می یابد. (جملات معروف این بچه پرته ، تو کلاس نیست، حواسش نیست).

یک حالت نوسان در علایم رفتاری و تواناییهای شناختی کودکانADD   وجود دارد. جالب است بدانید که اگر فعالیت بیش از حد محرک باشد علایم ADD دیده نخواهد شد. علایم  ADD در ابتدایی شروع کار دیده نمی شود اما در میانه کار و ادامه کار دیده می شود . همچنین علایم در کارهای مورد علاقه دیده نمی شود.( مثل بازی کامپیوتری که البته چندان پیچیده نیستند).

عملکرد پایین در مهارتهای آکادمیک، کم فعالیتی و گوشه گیری از دلایل ارجاع این کودکان به روانپزشکان است. اما بسیاری از این کودکان تشخیص داده نمی شوند.

 کودکان ADD خود را احمق  و نا لایق می دانند. احساس عدم کفایت، سردرگمی، خشم و افسردگی در ADD وجود دارد. اعتماد بنفس پایین ناشی از تصویر منفی از خود و احساس  عدم کفایت  منجر به گوشه گیری  و عدم درگیری در فعالیتها می شود که ممکن است حتی باعث عدم بروز آنچه که توانایی اش را دارند بشود.

 این کودکان را مورد ارزیابی عملکردهای یکپارچگی حسی و مهارتهای ادراکی حرکتی قرار دهید.

درمان شامل استفاده از داروهای محرک مثل ریتالین و کاردرمانی است.درمان با استفاده از تکنیکهای یکپارچگی حسی و رویکرد حسی حرکتی و تقویت مهارتهای ادراکی حرکتی انجام می پذیرد. دقت داشته باشید  که در کار با این کودکان ابتدا یک رابطه امن با آنها برقرار کنید. یعنی اول تاکید روی تواناییهایشان داشته باشید.تقویت اعتماد بنفس در جلسات اول بسیار مهم است . جملات و بازخوردهای کلامی مثبت در مورد تواناییهایش مهم است. حتی یک لبخند رضایت آمیز بسیار کمک کننده خواهد بود که روند درمانی خوبی را طی کنید زیرا انگیزه برای تلاش را در کودک فعال کرده اید. بگذارید احساس قدرت و کفایت کند. زدن یک برج مکعبی با توپ  که آن را متلاشی می کند، به همراه فریاد خوشحال و کف زدنتان احساس کفایت را در کودک ایجاد می کند. آنگاه آرام آرام به ناتواناییها نزدیک شوید.

در مورد راهکارهای درمان ، قبلا در مورد رویکرد یکپارچگی حسی مطلب داشتیم .امیدوارم بتوانم مطالبی رو در مورد مهارتهای ادراکی حرکتی رو در پستهایی داسته باشم.

 

منتظر نظراتتون هستم.

 

  

فائزه دهقان

کارشناس ارشد کاردرمانی

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 23:40  توسط Sciport | 
ختلال شخصیت دوری گزین

 

 

آنچه  شما درباره خود فکر می‌کنید، بسیار مهم‌تر از اندیشه‌هایی است که دیگران درباره شما دارند.

شخصیت دوری‌گزین:

این افراد نسبت به طرد شدن بسیار حساس هستند و این علامت اصلی این اختلال است. این بیماران نه خجالتی هستند، نه غیر‌اجتماعی. بر عکس علاقه شدیدی به روابط اجتماعی دارند ولی ترس از طرد شدن مانع اصلی دوری کردن آنها از روابط اجتماعی است.

اختلال شخصیت دوری‌گزین:

عبارت است از شخصیت خجول و ترسو به گونه‌ای که این افراد نسبت به طرد شدن از طرف دیگران فوق‌العاده حساس هستند و این باعث می‌شود خود را از اجتماع دور سازند. این افراد خجالتی و غیر‌اجتماعی نیستند و حتی به داشتن دوست و همنشین علاقه شدید دارند اما از دیگران پذیرش بدون انتقاد خواستارند.

خصایص بالینی:

علامت اصلی این اختلال حساسیت نسبت به طرد شدن از جانب دیگران می‌باشد و علی‌رغم اینکه علاقه به ارتباط با دیگران دارند ولی می‌ترسند که از طرف دیگران طرد شوند و همین امر باعث می‌شود که آنها دوست نزدیک نداشته باشند این اشخاص اعتماد به نفس پایینی دارند و از اینکه در جمع اظهار نظر کنند واهمه دارند. آنها خود را دست‌کم می‌گیرند، و افرادی ترسو هستند و کوچک‌ترین اشاره دیگران را مبنی بر تحقیر خویش قلمداد می‌کنند.

معیارها:

1- دوری کردن از فعالیت‌های شغلی به دلیل ترس از انتقاد و طرد شدن و عدم پذیرش.

2- محدویت در برقراری روابط صمیمانه با دیگران به دلیل ترس از تحقیر و شرمساری.

3- خود را از نظر اجتماعی فردی نا لایق و فاقد جذابیت و یا پایین‌تر از دیگران می‌دانند.

4- مردد در انجام کارهای مهم ویا شرکت در فعالیت‌ها به دلیل ترس از شرمندگی.

5- خواستار رابطه و بر خورد با افراد نباشد، مگر با برخی از کسانی که دوستشان دارد.

6- اشتغال ذهنی به این مسئله که مبادا در موقعیت‌های اجتماعی بر او خرده  بگیرند یا طرد شود.

مثال:

آتوسا بیست سال سن دارد ولی با وجود سنش دختری گوشه‌گیر و منزوی می‌باشد. او در فعالیت‌های گروهی با دوستانش شرکت نمی‌کند حتی در جمع‌های خانوادگی نیز با کسی هم صحبت نمی‌شود. در خانواده نیز فقط به مادرش اطمینان دارد و فقط با او صحبت می‌کند. مادرش از این موضوع سخت ناراحت است، چون دخترش در جمع خانوادگی و دوستانش با کوچک‌ترین حرفی منزوی و گوشه‌گیر می‌شود و سریعاً خود را از جمع دور می‌کند. این رفتار آتوسا باعث شده تا مادرش او را نزد روانپزشک برده تا دخترش همانند هم‌سن و سالا‌نش در اجتماع بدون ترس و نگرانی زندگی کند.

 

 

نويسنده : مهدي رحيمي گل سفيدي

www.TyeKal.com

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 23:39  توسط Sciport | 


There are number of instances in life when people hurt us, either with their actions or with their words. There may be times when they did not really mean it, but it just happened that you perceived them in a different way.

However, there are certain people who seem to be out there with a mission to make your life miserable. They will do everything possible to make you feel bad, they will criticize you, humiliate you, abuse you and what not. You are a nice person and you are unable to figure out why these particular people are behaving in this odd fashion.

Ultimately, you start to ignore them, and hate them, and try to escape. But the bad taste in the mouth remains. You do not even want to confront as you are afraid that it will lead the unpleasantness. And many times confrontation may make the situation worse, as your tormentor realizes that he/has succeeded in making you feel bad. So, what will you do? How will you react? Crying in frustration is definitely not going to help.

Lot of people may advice you to "Be positive". But how can you be positive when you actually feeling negative? How can you love, forgive and forget when inside the core of your heart you are feeling loath and revenge?

How? How? How?

Yes, you can, if you know this secret that I am going to share with you. But before that I will like to tell you a story.

In a class a professor, drew a small dot on the white board, and asked his students what they see. Everyone, shouted in unison "A dot".

The professor asked them to look carefully and answer. But their answer was the same. Then he asked his students, that can not they see the white board, the wall on which it is hung, the professor and the table in front of him.

The students were amazed at their own answer, because, they in fact could see much more than the dot. But then previously why they could not see it all?

The reason as the professor explained was "Focus". What we are focusing in life? Because, he drew a dot everyone saw the dot. When he brought their attention to other things they could see it as well, but not before that.

In our lives we focus at the problem, and keep on harping about it. But in fact, the solution is situated not inside but outside the problem. All we need to learn is to look at the white board and not at the dot.

Now, there is this person bothering you, abusing, you, making you feel miserable, though you want to be friends with him or her. And you are feeling bad, exactly as this person wanted. But there is an escape to this. Now next time something like this happens, and you are feeling negative try "praying."

"Praying", you must be saying, "But I do pray"

Let me ask you...." For whom do you pray?"

It's possible that your answer is "I pray to God to give me strength and tolerance"

That is what we should do. Right!

Right, but where is your focus? When you pray to God and ask for strength and tolerance you actually believe that you lack it. Your focus automatically is on your misery and it gets reinforced in your mind and you eventually feel more miserable.

So, next time rather than praying for yourself, pray for your tormentor. Jesus when he was on cross was not praying for himself, but for people who were crucifying him. He said "Father, forgive them, they do not know what they are doing."

Prey, for the person who has done you wrong. He is the person who should be pitied and not you. Think, how much he or she has lost, by behaving the way he/she did. He/she has lost the pleasure of a beautiful relationship with a nice person like you. He/she has become lonelier, more secluded, and all by himself/herself. Don't you think such a person needs your help? You can help by preying for him/her.

And hey presto! What happens? Your negativity melts and you start feeling positive. Your misery will disappear, since, now your anger will turn into pity. Your focus will shift from you to the other person. You will feel that the other person is actually more of a victim of his or her own action than you are. Since you are preying for someone else, you are the giver. You can not feel negative when you are giving. You will do something very positive. You can not do positive and feel negative at the same time. You will feel good; in fact you will start feeling "GREAT".

Please remember

"God grants us our wishes when we are praying for other" and "No one has the right to hurt you against your wish."

Have faith and do well. You are not alone. God is always there with you!

Vivek Ray is a Success trainer, Motivator and Inspirational speaker. In order to take control of your life and step by step guidance for success visit his free self improvement and mentorship portal http://www.success-attitude.com. You can also email him to seek personal guidance, and subscribe to a free inspirational newsletter on this site.

+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 9:2  توسط Sciport | 

In life we all experience our ups and downs. Even if many of us would like life to be pretty much simple or perfect. However, this is far from reality. In life there is a balance between happiness and sadness. The sources that lead to either feeling may vary. Examples of what brings happiness to some people are obtaining a college degree, starting a new career, seeing an old friend etc. There is really not just one action or situation that can bring a smile in to our faces. However, this same principle applies to the feeling of sadness or grief. One reason why a person may feel sad could be cause by the actions of another person. If you ever felt sad because someone you love hurt you by betraying you, being mean to you etc. Then you get my point.

But, what should you do when a significant other hurts you? In my opinion you should not do anything; Except for standing up for yourself, by this I mean that it is okay to communicate your feelings to them and protecting yourself if necessary. Other than that you should let life run its course. I do not know about you but, I am a firm believer of “karma” or on the popular saying “what goes around comes around.” When a person is unfair with me or simply treats me in a wrongful manner, I would usually withdraw or confront them. But, I do not try to take justice in to my own hands (revenge).

I know that some people would disagree with me but, we are not all alike and that is fine. For me personally, whenever someone does not appreciate me as a person, friend, lover, etc. and does me wrong I believe that it is their loss not mines. I believe that whenever someone that you have done nothing wrong to treats you unfairly it is a direct reflection of their personality. Think about it people that can not respect or appreciate you for who you are may not deserve you after all. An example of this would be a cheating partner he or she may have one thousand excuses and they may sound like this: my partner does not take care of me, my partner is mean to me, my partner does not help me, my partner does not appreciate me etc. I will stop listing excuses but I am pretty sure that you can add several more issues to it. When in reality the cheating spouse may be leaving out a few problems related to their own character flaws and they sound like this: I am being un-loyal to the person that shares his or her life with me; I am cheating because I am unable to be committed in a relationship etc. Did you see the connection? Isn’t it evident that the cheating partner has more issues than the other one? Wouldn’t things be different if the person sought to fix the problem with their partner instead running out and taking actions that will further destroy the marriage? Yes, I believe it would make a ton of difference.

So, whenever someone hurts you, do not let their actions change anything about you. Let life take its course and one day karma will catch up with them. Then they will know that treating others poorly is wrong. You on the other hand get to keep your head up!

Kenia Morales is the publisher of online magazine http://kpatra.com "For Every Aspect of Today's Woman. Visit her site to find a variety of women related issues and topics" click here http://kpatra.com/keniascolumn.htm to read more inspirational articles written by her.

+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 9:1  توسط Sciport | 

مراحل رشد روانی اریک اریکسون

-  نظریه رشد اریکسون

رشد روانی-اجتماعی چیست؟نظریه رشد روانی-اجتماعی اریکسون یکی از معروف‌ترین نظریه‌های شخصیت در روان‌شناسی است. اریکسون نیز همانند فروید اعتقاد داشت که شخصیت هر فرد، طی مراحلی رشد می‌یابد. نظریه اریکسون برخلاف نظریه مراحل روانی-جنسی فروید، به تشریح تاثیر تجربه اجتماعی در تمام طول عمر می‌پردازد.

یکی از عناصر اصلی در نظریه مراحل روانی-اجتماعی اریکسون، رشد هوّیت خود ( ego identity ) است. «هویت خود»، حس آگاهانه خود است که ما از طریق تعاملات اجتماعی رشد می‌دهیم. به گفته اریکسون، «هویت خود» ما با هر تجربه و اطلاعات جدیدی که در تعاملات روزانه خود با دیگران به دست می‌آوریم، دائماً تغییر می‌کند. اریکسون همچنین عقیده داشت که علاوه بر «هویت خود»، یک حس صلاحیت نیز انگیزه رفتار و اعمال ما را تشکیل می‌دهد.

هر مرحله در نظریه اریکسون به صلاحیت یافتن و شایسته شدن در یک محدوده از زندگی مربوط است. اگر یک مرحله به خوبی پشت‌سر گذاشته شود، شخص احساس تسلّط خواهد کرد. و اگر یک مرحله به طور ضعیفی مدیریت شود، حس بی‌کفایتی در شخص پدید خواهد آمد.

اریکسون عقیده داشت که افراد در هر مرحله، با یک تضاد روبرو می‌شوند که نقطه عطفی در پروسه رشد خواهد بود. به عقیده اریکسون، این تضادها بر به وجود آوردن یک کیفیت روانی یا ناکامی در به وجود آوردن آن کیفیت متمرکزند. در خلال این دوره، هم زمینه برای رشد شخصی بسیار فراهم است و هم از سوی دیگر، برای شکست و ناکامی.


مرحله 1 رشد روانی- اجتماعی: اعتماد در برابر بی‌اعتمادی

  • نخستین مرحله نظریه رشد روانی-اجتماعی اریکسون بین تولّد تا یک سالگی پدید می‌آید و بنیادی‌ترین مرحله در زندگی است.
  • به دلیل آن که نوزاد به طور کامل وابسته است، رشد اعتماد در او به کیفیت و قابلیت اطمینان کسی که از او پرستاری می‌کند بستگی دارد.
  • اگر اعتماد به نحو موفقیت‌آمیزی در کودک رشد یابد، او در دنیا احساس امنیت خواهد کرد. اگر پرستار ناسازگار، پس زننده یا از نظر عاطفی غیرقابل دسترس باشد، به رشد حس بی‌اعتمادی در کودک کمک می‌کند. عدم توفیق در رشد اعتماد، به ترس و باور این که دنیا ناسازگار و غیرقابل پیش‌بینی است منجر می‌گردد.

مرحله 2 رشد روانی-اجتماعی: خودگردانی و اتکاء به نفس در برابر شرم و شک

  •  دومن مرحله نظریه رشد روانی-اجتماعی اریکسون در دوران اولیه کودکی صورت می‌گیرد و بر شکل‌گیری و رشد حس عمیق‌تری از کنترل شخصی در کودکان تمرکز دارد.
  • اریکسون همانند فروید عقیده داشت که آموزش آداب دستشویی رفتن، بخش حیاتی و ضروری این فرایند است. امّا استدلال اریکسون کاملاً با فروید متفاوت بود. اریکسون عقیده داشت که یادگیری کنترل کارکرد بدن به پیدایش حس کنترل و استقلال می‌انجامد.
  • رویدادهای مهم دیگر در این مرحله شامل به دست آوردن کنترل بیشتر بر انتخاب غذا، اسباب‌بازی و لباس است.
  • کودکانی که این مرحله را با موفقیت پشت سربگذارند، احساس امنیت و اطمینان می‌کنند. در غیر این صورت، حس بی‌کفایتی و شک به خود در آن‌ها باقی می‌ماند.

مرحله 3 رشد روانی-اجتماعی: ابتکار در برابر گناه

  •  در خلال سال‌های قبل از مدرسه، کودکان شروع به قدرت نمایی و اعمال کنترل بر دنیای خود از طریق برخی بازی‌ها و سایر تعاملات اجتماعی می‌کنند.
  • کودکانی که این مرحله را با موفقیت بگذرانند، حس توانایی شخصی و قابلیت رهبری دیگران را پیدا می‌کنند. و آن‌هایی که در به دست آوردن این مهارت‌ها ناکام می‌مانند، حس گناه، شک به خود و کمبود ابتکار در آن‌ها باقی می‌ماند.

مرحله 4 رشد روانی-اجتماعی: کوشایی در برابر حقارت

  • این مرحله، سال‌های اول مدرسه، تقریباً از 5 سالگی تا 11 سالگی را در برمی‌گیرد.
  • کودکان از طریق تعاملات اجتماعی شروع به رشد حس غرور نسبت به دستاوردها و توانائی‌های خود می‌کنند.
  • کودکانی که توسط والدین یا معلمان تشویق و هدایت می‌شوند، حس کفایت، صلاحیت و اعتقاد به توانایی‌های خود در آن‌ها به وجود می‌آید.
  • آن‌هایی که از سوی والدین، معلمان یا هم‌سن و سال‌های خود به قدر کافی مورد تشویق قرار نمی‌گیرند به توانایی خود برای موفقیت، شک خواهند کرد.

  مرحله 5 رشد روانی-اجتماعی: هویت در برابر گم‌گشتگی

  • در دوران نوجوانی، کودکان به کشف استقلال خود می‌پردازند و به عبارت دیگر، خود را حس می‌کنند.
  • آن‌هایی که از طریق کاوش‌های شخصی، تشویق و پشتیبانی مناسبی دریافت کنند، این مرحله را با حس استقلال و کنترل و نیز حسی قوی نسبت به خود پشت‌سر می‌گذارند. و کسانی که نسبت به باورها و تمایلات خود نامطمئن بمانند، درباره خود و آینده نیز نامطمئن و گم‌گشته خواهند بود.

مرحله 6 رشد روانی-اجتماعی: تعلّق در برابر انزوا

  • این مرحله، دوران اولیه بزرگسالی، یعنی زمانی که افراد به کشف روابط شخصی می‌پردازند را در بر می‌گیرد.
  • اریکسون عیقده داشت که برقرار کردن روابط نزدیک و متعهدانه با دیگران ضرورت دارد. کسانی که در این مرحله موفق باشند، روابط مطمئن و متعهدانه‌ای را به وجود خواهند آورد.
  • به یاد داشته باشید که هر مرحله بر پایه مهارت‌های یادگرفته شده در مراحل قبل بنا می‌شود. اریکسون عقیده داشت که حس قوی هویت شخصی برای ایجاد روابط صمیمانه و همراه با تعلّق خاطر اهمیت دارد. مطالعات نشان داده‌اند که کسانی که حس ضعیفی نسبت به خود دارند در روابطشان نیز تمایل به تعهدپذیری کمتری دارند و بیشتر در معرض انزوای عاطفی، تنهایی و افسردگی قرار دارند.

مرحله 7 رشد روانی-اجتماعی: فعالیت در برابر رکود

  • در دوران بزرگسالی، ما به ساختن زندگی خود ادامه می‌دهیم و تمرکزمان بر روی شغل و خانواده قرار دارد.
  • کسانی که در این مرحله موفق باشند، حس خواهند کرد که از طریق فعال بودن در خانه و اجتماع خود، در کار جهان مشارکت دارند. آن‌هایی که در به دست آوردن این مهارت ناموفق باشند، حس غیرفعال بودن، رکود و درگیر نبودن در کار دنیا را پیدا خواهند کرد.

مرحله 8 رشد روانی- اجتماعی: یکپارچگی در برابر ناامیدی

  • این مرحله مربوط به دوران کهنسالی است و بر بازتاب فعالیت‌های گذشته تمرکز دارد.
  • آن‌هایی که در این مرحله ناموفق هستند حس خواهند کرد که زندگیشان تلف شده است و بر گذشته افسوس خواهند خورد. در این حالت است که فرد با حس ناامیدی و ناخشنودی روبرو خواهد شد.
  • کسانی که از دستاوردهای گذشته خود در زندگی احساس غرور داشته باشند، حس یکپارچگی، درستی و تشخّص خواهند کرد. با موفقیت پشت سرگذاشتن این مرحله یعنی نگاه به گذشته با اندکی تأسف و احساس رضایت کلّی. این افراد کسانی هستند که خردمندی به دست می‌آورند، حتی در مواجهه با مرگ.

روان یار

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 18:13  توسط Sciport | 
نظریه فروید بر این اساس بنا شده است که رفتاری که انسان در بزرگسالی بروز می دهد، تحت تاثیر امیال و انگیزه هایی قرار دارد که در کودکی در نهاد شکل گرفته اند. فروید ادعا می کند که بیشتر این انگیزه ها در ارتباط با سکس و فانتزیهای سکسی است که جامعه آنها را ممنوع کرده است و بوسیله مکانیسم دفاعی خود پنهان شده اند. مطابق این نظریه، انگیزه های جنسی که در نهاد برانگیخته می شوند، از هفته های آغازین زندگی وجود دارند و بخشی طبیعی از رشد انسان را تشکیل می دهند.

تئوری تکامل روانی – جنسی فروید، بسیار بحث برانگیز بوده است. البته فروید اعتقاد ندارد که انگیزه جنسی تنها انگیزه و غریزه انسان است بلکه می گوید این انگیزه مهمترین غریزه انسان است و بر این باور است که در رفتار انسانی، این غریزه مرکزیت دارد.
بر اساس نظریه فروید، روان رنجوریهای بزرگسالی نتایج پاسخ های نامناسب به مسائلی هستند که در کودکی، در یکی از مراحل تکامل روانی – جنسی تجربه می شوند. در هر مرحله این تکامل روش مشخصی برای کامیابی وجود دارد و درجه و نوع کامیابی کودک به رفتار والدین با او بستگی دارد. هم کامیابی مفرط و هم ناکامی شدید ، می توانند اثراتی ماندگار در شخص به جا بگذارند.
حالت تعادل هنگامی است که شخص به اندازه کافی کامیاب می شود و از مرحله ای به مرحله ای دیگر قدم می گذارد.

مراحل تکامل جنسی – روانی
فروید تکامل جنسی – روانی را به پنج مرحله تقسیم می کند:

1. دهانی
2. مقعدی
3. نرینگی
4. نهفتگی
5. تناسلی
در هر مرحله، مناطق متفاوتی از بدن کودک، مرکز دریافت لذت و کامیابی جنسی می باشد. همانطور که گفته شد، در هر مرحله تضادهایی بین انگیزه جنسی و قوانین اجتماعی وجود دارد. پاسخ مناسب به این تضادها باعث می شود تا کودک مرحله ای را پشت سر بگذارد و به مرحله ای دیگر برود. پاسخ نامناسب باعث تثبیت کودک در مرحله ای می شود که در آن قرار دارد.


مرحله دهانی (از سن 0 تا 1.5 سالگی(
در این مرحله، مکان کامیابی، دهان می باشد. مرحله دهانی به دو زیر مرحله تقسیم می شود: 1.زیرمرحله پذیرا که در آن کودک می مکد و قورت می دهد. 2. زیرمرحله گازگرفتن که کودک در این مرحله پرخاشگر می شود و احساس دو گانه ای بروز می دهد. طبق گفته فروید، گازگرفتن انگشتان و سینه، نمایانگر احساس دوگانه عشق و تنفر است( واژه دوگانگی احساسات که بوسیله فروید به کار رفته به نظر ژک لکان واژه مناسبی برای نمایش توامان عشق و تنفر نیست. لکان برای بیان این احساس دو گانه از لغت ابداعی مهراکین استفاده کرده است که در این مقاله نیز از این واژه استفاده می شود.).
یکی از شکل های ظهور مهراکین در مرحله دهانی تلفیق پرخاشگری و نوازش در این قسمت عمده بدن طفل است. دهان دارای دو کارکرد متناقض است: بوسه و نوازش از یک سو و گاز و دندان گرفتن از سوی دیگر. بلعیدن نیز می تواند نمایانگر پرخاشگری باشد. خلط و آب دهان ناشی از طرد و انزجار است و استفراغ نشان دهنده نفرت است و امتناع.
مشاهده کودکان و رابطه آنها با مادر از یک سو و با مواد غذایی از سوی دیگر تایید کننده این نکته است. این تبادل کشمکش آمیز به خوبی در رفتار آنها بر سر سفره غذا نمایان است. نمونه بیمارگونه این امر را می توان در نزد کودکان یا نوجوانان مبتلا به انورکسی روانی (امساک از غذا) ، ملاحظه کرد. کودک حتی با وجود خطر مرگ همچنان از خوردن غذا امتناع می کند.
اگر تثبیت در این مرحله رخ دهد، می تواند شامل نشانه های زیر باشد:
• سیگار کشیدن
• عادت به جویدن آدامس، مداد و...
• جویدن ناخن
• پرخوری
• مشروب خوری
• بد زبانی و نیش و کنایه زدن
نوزادانی که در این مرحله می مانند، در بزرگسالی می توانند به شخصیتهای دهانی تبدیل شوند. اکثرا این افراد به شدت به دیگران وابسته اند و نیاز دارند تا تمام کارهایشان را افراد دیگر برایشان انجام دهند. البته نوع دیگر شخصیتهای دهانی افرادی هستند کاملا مستقل. افراد تثبیت شده در مرحله دهانی، زیر استرس می توانند از گونه ای به گونه ای دیگر (به شدت وابسته/کاملا مستقل) تغییر کنند که این نمایشی از دکترین تضادهای فروید است.
تجربه نشان می دهد که گرایش زنان به تثبیت در مرحله دهانی به مراتب بیشتر از مردان است. مثلا تعداد دخترانی که به انورکسی روانی دچار می شوند به سه برابر شمار پسران می رسد. تهوع نیز در زنان بیشتر دیده می شود.


مرحله مقعدی (از سن 1.5 تا 3 سالگی)
در این مرحله، مکان کامیابی رکتوم و مقعد است و کامیابی، احساس داشتن مدفوع در داخل بدن و دفع آن می باشد. در این مرحله کودک به اندازه کافی قادر به کنترل اسفینکتر است و می تواند از نگه داشتن مدفوع یا از بیرون راندن آن، لذت ببرد.
این مساله، از اولین چیزهایی است که کودک را دچار تضاد با جامعه می کند: او دوست دارد هر کجا و هر زمان که لذت می برد، دفع کند اما والدین می کوشند تا او در زمان و مکان خاصی عمل دفع را انجام دهد. در ذهن کودک این ایده شکل می گیرد که عشق والدین بدون شرط نیست و به این وابسته است که او چگونه رفتار می کند.
تفاوت اصلی بین مرحله دهانی و مقعدی این است که در مرحله مقعدی، کودک، مطلوب اصلی را در بدن خود ایجاد می کند و فضولات او فراورده هایی هستند که از وجود خود او صادر می گردند. در خواست والدین این است که کودک آنگونه که آنها تعیین می کنند، دفع را انجام دهد. کودک ارزش دفع فضولات خود را برای والدین درک می کند و واکنش مناسب به درخواست آنها، برای او حالت دادن هدیه را پیدا می کند.
در اینجا نیز شاهد تبادل دیالکتیک میان والدین و کودک هستیم و ایهام موجود در آرزومندی والدین که مبتنی بر مهراکین آنهاست، عنصر اساسی را تشکیل می دهد. آنچه مهم است این است که والدین از طریق این تبادل، مرحله مقعدی خویش را دوباره تجربه می کنند. به عبارت دیگر رابطه آنها نسبت به مرحله مقعدی کودک، بیانگر مرحله مقعدی خودشان می باشد.
کودک پس از دفع فضولات، حالتی غرور آمیز به خود می گیرد و کامیابی او آشکار است. دوره مقعدی برای کودک دارای این معنا است که از این به بعد قدرت و برتری خاصی دارد زیرا در دفع، اختیار مطلق دارد. برتری از نکات اصلی دوره مقعدی است. شاید به همین دلیل است که این مرحله در زندگی مردها اهمیت بیشتری دارد.
مرحله مقعدی نیز شامل ایهام موجود بین پرخاشگری و ملاطفت است. همانطور که خلط و آب دهان و استفراغ نمایانگر طرد و انزجار و پرخاشگری هستند، مدفوع نیز چنین حالتی پیدا می کند. بنابراین، مدفوع، چیزی می شود اساسا کثیف. مشاهده کودکان نشان می دهد که در ابتدا فضولات برایشان اشیایی کثیف به شمار نمی رود.
تضادهای موجود در مرحله مقعدی، گاه به صورت عوارضی چون اسهال و یبوست، بروز می کند. اکثر موارد یبوست، ریشه روانی دارد. توجه به این نکته حائز اهمیت است که افراد بیشتر در هنگام سفر یا دوری از موطن به یبوست یا اسهال دچار می شوند.
وابسته به برخورد والدین نسبت به عمل دفع، تثبیت به دو شکل بروز می کند. اگر والدین کودک را در دفع به حال خود بگذارند و به او اجازه دهند که تا حد زیادی هنجارهای اجتماعی را نادیده بگیرد، تثبیت به صورت شخصیت برون ران انجام می شود. افرادی که دارای این تثبیت هستند به شدت ولنگار و شلخته اند، با سازماندهی مشکل دارند و بی دقت و بی ملاحظه اند. اگر والدین شدت عمل زیادی برای کنترل عمل دفع نشان دهند، کودک هنگام احساس حرکات روده اش، مضطرب می شود و سعی می کند تا چنین حرکاتی را متوقف کند. بدین صورت تثبیت به صورت شخصیت نگهدار انجام می شود. افراد دارای این شخصیت، بیش از حد تمیز و منظم اند و افرادی را که این گونه نیستند تحمل نمی کنند. این افراد همچنین می توانند بسیار بادقت، وسواسی، لجوج و خسیس باشند.


مرحله نرینگی (از سن 3 تا 5 سالگی)
مکان کامیابی در این مرحله دستگاه تناسلی است (آلت تناسلی در پسرها و کلیتوریس در دخترها). از نشانه های این مرحله، چه در دخترها و چه در پسرها، دستمالی و نوازش دستگاه تناسلی است (استمنا). مرحله نرینگی، چالش برانگیزترین مرحله تکامل روانی – جنسی است.
مرحله نرینگی با میل جنسی بدان شکل که در افراد بالغ وجود دارد، کاملا متفاوت است. شاخص اصلی این مرحله را مقوله ای اساسی تشکیل می دهد که ذکر نام دارد. در روان کاوی، ذکر به معنای آلت تناسلی مردانه نمی باشد بلکه دارای معنای ظریف و عمیقی است که با عضو جنسی ارتباط و نسبتی مستقیم ندارد. ذکر مقوله ایست متعلق به زبان تکلم که به انسان حوالت داده شده است و شاید از این روست که با کلمه ذکر به معنای یاد و یادآوری از یک ریشه است.
در این مرحله برای نخستین بار ساختمانی تثلیثی، پدر – مادر – فرزند، در ذهن کودک شکل می گیرد. این امر به صورت پرسشی اساسی که "من از کجا آمده ام؟" در ذهن او نقش می بندد.
تا قبل از مرحله نرینگی، کودک بر این تصور است که تنها خودش، مطلوب تمنای مادر است و مادر جز او به کسی تعلق ندارد. دریافت اینکه تمنای مادر تابع شخص دیگری به نام پدر است، در دنیای به هم آمیخته آنها اخلال ایجاد می کند. ورود پدر حکم ممنوعیت از تمتع از وجود مادر را برای کودک پیدا می کند و اولین پایه های قانون منع زنا با محارم در ذهن کودک شکل می گیرد.
ممنوعیت تمتع از کالبد مادر در رابطه همامیخته مادر و فرزند، نتایج دیگری نیز دارد. کودک تمتع از کالبد خود را نیز ممنوع می کند که این ممنوعیت در تضاد با تمایلات استمناآمیز او قرار می گیرد.
کودک با آگاهی به اینکه قادر به برآوردن تمنای مادر نیست به این پرسش می رسد که چه چیزی در پدر نهفته است که خلا تمنای مادر را پر می کند. این پرسش اساسی او را به تفاوت میان زن و مرد هدایت کرده تمام افکار او را به خود مشغول می کند. این پرسش در واقع آگاهی به این اصل است که مادر، یعنی زن، فاقد آن چیزی است که پدر،یعنی مرد، دارای آن است.
اتفاق کلیدی در این مرحله، تمایل و کشش کودک به والد غیر همجنس است و همزمان احساس ترس و حسادت به والد همجنس. در پسرها این موقعیت عقده اودیپ و در دخترها عقده الکترا (عقده اودیپ زنانه) نامیده می شود و نقشی کلیدی در تکامل روانی – جنسی بازی می کند.

عقده اودیپ
این نام از تراژدی کلاسیک یونانی، اودیپ شاه، گرفته شده است. اودیپ پدرش را می کشد و ندانسته با مادرش ازدواج می کند و همبستر می شود. فروید از این نام برای بیان کشش جنسی پسر نسبت به مادرش همراه با احساس حسادت و ترس نسبت به پدرش استفاده کرده است. پسر به وجود مادرش به عنوان هدفی جنسی آگاه می شود و به خاطر این آگاهی، با پدرش تضاد پیدا می کند و او را به چشم رقیب می بیند. این تضاد از آنجا ناشی می شود که پدر با مادر می خوابد، او را می بوسد، در آغوش می گیرد و به گونه ای با او در ارتباط است که برای پسر ممکن نمی باشد.
پسر بچه از یک طرف به هیچ عنوان حاضر به تقسیم مادرش با کسی نیست و از طرف دیگر از قدرت و اقتدار پدر نیز می ترسد. این ترس مشخصا از این مساله ناشی می شود که پسر هراسان است که پدر قدرتمند او را به خاطر تمایلش نسبت به مادر اخته کند .
از طرف دیگر، پسر ممکن است برای از بین رفتن رقیب، آرزوی مرگ پدر را بکند که این آرزو باعث می شود احساس گناه بکند و خود را مستحق تنبیه بداند که این تنبیه، همان اخته شدن است.
برای برطرف شدن کشمکش بین تمایلات و احساس ترس و گناه، خود، از مکانیسم های دفاعی همانند سازی ، درون فکنی و سرکوب استفاده می کند. او تمایل به مادرش را سرکوب می کند و با درون افکنی خصوصیات اخلاقی پدرش با او همانند می شود (همانند سازی با متجاوز). بدین ترتیب، پسر احتمال خطر را از جانب او کاهش می دهد. اگر این مرحله با موفقیت طی گردد، پسر شبیه پدر می شود. همانندسازی و درون فکنی، نقشی اساسی در تکامل فراخود دارند.


عقده الکترا
آنچه دختر تجربه می کند با تجربه پسر متفاوت است. فروید، بیان می کند که دختر بر این باور است که اخته شده است (مثلا هنگام تولد) و مادر را مقصر این اتفاق می داند. دختر در ابتدا مادرش را هدف عشقی خود قرار می دهد اما بعد پدر جای مادر را می گیرد و هدف گرایش کودک می شود. این جابجایی به این دلیل اتفاق می افتد که دختر به خاطر تفاوتی که با پسر دارد، احساس کمبود می کند (Penis envy) و مادر را مسبب از دست دادن آلتش می داند.
دختر می داند که نمی تواند آلت پسرانه داشته باشد، اما به دنبال جایگزین می گردد. او می خواهد نوزادی داشته باشد تا آن کمبود را برطرف کند و به همین دلیل به سمت پدر می رود به این امید که پدر برایش نوزادی تهیه می کند. در این نقطه، "دختر به زن کوچکی تبدیل می شود." (فروید، 1925).
اینجا مشکلی پیش می آید. این که چگونه دختر با مادر همانند سازی می کند و ارزش ها و توانایی های او را به درون می کشد. در پسر، ترس اختگی است که باعث تکامل بخش اخلاقی شخصیت می شود و همانند سازی و درون فکنی وسیله ایست که پسر با آن از شدت وحشتش می کاهد. اما دختر، اصولا چنین وحشتی ندارد که مادر اخته اش کند. همانند سازی در دختر احتمالا به این دلیل رخ می دهد که دختر می ترسد که عشق مادر را از دست بدهد. این ترس نسبت به ترس اختگی، ضعیف تر است و به همین دلیل فروید ادعا می کند که همانند سازی دختر با مادر از همانند سازی پسر با پدر ضعیف تر است و در دختران، بخش اخلاقی (فراخود) به قدرت پسران نمی باشد.

تثبیت
موفقیت یا شکست در مواجهه با عقده اودیپ (الکترا)، هسته تکامل موفق یا ناموفق روانی است. اگر کودکی بتواند به خوبی این عقده را باز کند، می آموزد چگونه حسادتها و دشمنیهایش را کنترل کند و آماده می شود تا به مرحله دیگر برود.
تثبیت در مردان باعث می شود تا شخص نسبت به سکس احساس گناه یا اضطراب داشته باشد، از اختگی بترسد و دارای شخصیت خودشیفته شود.
در زنان، فروید عقیده دارد که این مرحله به طور کامل طی نمی شود و همیشه ته نشینی از احساس حسادت و پایین تر بودن در شخصیت زن باقی می ماند. البته فروید هنگامی که نظریه اش را در مورد زنان ارايه کرد، بیان کرد که نسبت به این نظریه تردیدهایی دارد.
در هر حال چه در زنان و چه در مردان، برخورد نامناسب با این تضادها باعث بوجود آمدن وضعیتی می شود که بین دو قطب بی بند و باری جنسی و دوری از سکس در حرکت است.

مرحله نهفتگی ( از سن 5 سالگی تا بلوغ)
این مرحله به دنبال دفع امیال و افکار جنسی کودک به ضمیر ناخودآگاه آغاز می شود. با رانده شدن توهمات و هیجانات جنسی به ناخودآگاه به کودک اجازه می دهد تا انرژیش را برای بدست آوردن سایر مهارتهای زندگی صرف کند. اینجا زمانی است که کودک می آموزد، خود را با محیط بیرون تطبیق می دهد، با فرهنگ می شود، عقاید و ارزش هایش را شکل می دهد، روابط دوستانه با هم جنسانش برقرار می کند، ورزش می کند و ....
در مرحله نهفتگی، تعادل بین نهاد، خود و فراخود بهتر از هر زمان دیگری در زندگی برقرار می باشد و به همین دلیل تعارضات خاصی پیش نمی آید که منجر به تثبیت و یا شکل گیری عقده ها شود.مشکلات رفتاری کودک در این مرحله نشان از آن دارد که او نتوانسته است مرحله نرینگی را به خوبی پشت سر بگذارد.
این مرحله، شبیه به آرامش قبل از طوفان است. طوفانی که بلوغ نام دارد که در آن لیبیدو دوباره بیدار می شود.

مرحله تناسلی (بلوغ به بعد)
در این مرحله مکان کامجویی، دستگاه تناسلی است که در جریان بلوغ کامل شده است. تضادها در این مرحله با جامعه بیشتر وابسته به نوع هنجارهای جامعه است. مثلا در جامعه ای خودارضایی گناهی نابخشودنی شمرده می شود و در جامعه ای دیگر، فعالیتی طبیعی و نرمال. در جایی به خاطر رابطه جنسی مجازات های سخت اعمال می شود و در جایی نداشتن این رابطه والدین را نسبت به سلامت فرزندشان نگران می کند. اما در هر حال، هر جامعه ای، به نحوی فعالیت جنسی در این مرحله را پذیرفته است.
در این مرحله هیچگونه تثبیتی رخ نمی دهد. طبق نظر فروید اگر افراد در این مرحله با مشکلاتی روبرو می شوند، به خاطر آسیب هایی است که در سه مرحله اول تکامل روانی- جنسی داشته اند. اشخاص با تثبیت های مراحل قبل پا به این مرحله می گذارند. مثلا کسی که به خاطر تمایلش به جنس مخالف در این مرحله، احساس نگرانی و گناه می کند، به این دلیل است که در باز کردن عقده اودیپ (الکترا) ناموفق بوده است (نکته جالب این است که در جوامعی، داشتن این احساس گناه و اضطراب، ستوده
می شود).

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 18:9  توسط Sciport | 

مقدمه‌ی اول

چرا روانکاوی و فرهنگ؟ - فراروانکاوی و فرهنگ

اولین چیزی که با شنیدن روانکاوی به ذهن افراد می‌آید روان درمانیه است که به درد آدمهای نامتعادل و دیوانه می‌خورد. سعی می‌کنیم اصطلاحاتی به کار ببریم که فرق آنچه که من می‌خوام در موردش صحبت کنم و به فرهنگ هم مربوط می‌شود با آنچه روانکاوی و روان‌درمانی روشن شود. شاید چیزی که می‌خواهم در موردش صحبت کنم اصطلاح درستش فرا روانشناسی باشد. این اصطلاح meta-psychology را خود فروید گذاشته. بیشتر از همه مبانی تئوریکی هستند که در آینده ممکنه ازشون در درمان استفاده بشه. اگر این اصطلاح، اصطلاح جاافتاده‌ای بود بایستی نام این جلسات را «فراروانکاوی و فرهنگ می‌گذاشتم نه روانکاوی و فرهنگ. تمام کسانی که در روانکاوی هستند پایه‌های نظری‌ای دارند برای درمان که بعد بر اساس اون شیوه درمان ارائه می‌دهند. من بر اساس شیوه‌های درمان صحبت نمی کنم. بنابراین موضوع بحث نوعی انسان شناسی است از دیدگاهی خاص با روشهای خاص. بنابراین حتما با فرهنگ ارتباط دارد.

هر نوع دیدگاهی که به انسان داشته باشیم روی دیدگاه‌مان نسبت به خلق هنری تاثیر می‌گذارد. اینکه انسان را چه جور موجودی بدانیم و فعالیت هنری را چه فهمی برایش قائل باشیم و اینکه چه دیدگاهی داشته باشیم که اثر هنری چگونه تراوش می‌کند، اینها در دیدگاه‌مان نسبت به نقد هنری تاثیر می‌گذارد. یکی از مهمترین شاخه‌های نظریه‌ی ادبی و نقد هنری در قرن بیستم اصطلاحا نقد روانکاوانه بوده است.

یه مفهوم اصلی در روانشناسی ناخودآگاه است و شنیدیم که در یک اثر هنری دنبال چیزهایی می‌گردند که از ناخودآگاه هنرمند بیرون آمده و خودش هم ممکن است اطلاع دقیقی نداشته باشد که چنین محتوایی در اثرش هست.

صلاحیت من؟ کاربردهای فرهنگی و تحلیلی نه درمانی

نکته ی بعد : چرا من خودمو کاندید میدونم برای صحبت: غیر از علاقه، اگه از یه روانکاو بخواهیم که بیاد و صحبت کنه بیشتر در مورد جنبه‌های درمانی صحبت میکنه. یک دلیل دیگر اینکه برخلاف خیلی از شاخه‌های علوم این شاخه‌ای نیست که توش توافق باشه و جو صلح جویانه‌ای وجود نداره و هر کس به یه مکتب خاصی معتقد است.

۳ مکتب اصلی: فرویدی، یونگی ، لکان. تقریبا هیچ کدوم دیگری رو قبول نداره. لکان خودشو مستقل از فروید نمی‌دید اما ماجرای جالبی برای به رسمیت شناختنش وجود داره. فرویدی‌ها فقط خودشونو روانکاو میدونن ومیگن که این اصطلاح فرویده و مابه این نوعه روان درمانی میگیم روانکاوی. بنابراین روانکاوی یونگی و لکانی رو قبول ندارن. اینجا جو آرومی وجود نداره . یونگی‌ها و فرویدی‌ها بقیه رو قبول ندارن البته یونگی‌ها واسه فروید احترام قائلند. لکانی ها میگن فروید در مکتبش خوب شناخته نشده و در مکتب ما شناخته شده است. بنابراین هرکسی که صحبت میکنه با گرایش به یکی از این فرقه‌هاست. من سعی می‌کنم حالت فرقه گرایانه نداشته باشم هرچند خودم هم گرایش‌هایی دارم.


نکته اینکه در فضای روان درمانی این توافق وجود داره که نظام های روان درمانی هیچ یک از این سه نفر موفق در نیومده. و در اقلیت هستن کسانی که با این شیوه ها کار کنن. مثلا در تهران معروفترین آقای صنعتی به فروید و گرایشهایی به یونگ داره و گرایش‌هایی هم به نقد فرهنگی هم دارد. امروز مراکز درمانی با شناخت درمانی یا رفتار درمانی و یه سری چیزای ساده‌ی دیگه کار می‌کنن که خیلی ربطی به روانکاوی نداره. کتابی از رایس نر که از روسای رفتارگرایی است به نام سقوط امپراطوری فرویدی‌، هیچی از تئوری‌ها و روش های فروید قبول نداره. دیگه لکان و یونگ رو اصلا قابل صحبت نمیدونن. با وجود اینکه شناخت درمانی و رفتار درمانی و مخصوصا نظامی که از تلفیق ایندوست و متداولترین روشهای درمانه که میشینن و با طرف صحبت میکنن و سعی می‌کنند مشکلات شناختی بیمار را حل کنند و گاهی تمرین‌های رفتاردرمان‌ها را استفاده می‌کنند هیچ وجه عمق سه دیدگاه بالا رو ندارن و ادعاشم ندارن.

این روشها به درد مراجعه کنندگان بیمار میخوره و پایه های محکم و عمیق نداره. در عین حال این حرفی که از شکست روشهای روانکاوانه میزنیم می تونه یه مشکل داشته باشه. مراجعه کنندگانی در زمان این دیدگاهها وجود داشتن با مراجعه کنندگان امروز بی نهایت تفاوت دارند. مثلا تمام کسانی که به فروید مراجعه میکردند کسانی بودند که از مشکلات روانی حاد رنج میبردن.یونگ در بیمارستانی کار میکرد که همه ی آدمها دیوانه زنجیری بودن.اونها برا بیمارهای خودشون و در اون سطح ادعای درمان دارن.فکر نمیکنم بیمارهای اونها با روشهای امروزی قابل درمان باشن چون در سطحی هستند که اصلا باهاشون نمیشه حرف زد.جور دیگری دسترسی بهشون نیست.الان افراد مشکلات زندگی خانوادگیشونو میبرن پیش روانکاو.چیزایی که در یه قرن قبل اصلا مشکل روانی محسوب نمی شد واقعیت امر اینه که روان درمانی تغییریافته و مراجعه کننندگان تغییر کردن..

بنابراین ما به کسانی می پردازیم که خودشونو روانکاو میدونن و تابع این سه دیدگاهن. کس دیگری هم هست به نام آدلر. اما اون سه نفر در قرن بیستم معروفند. کاربردهای فرهنگی خارج از نظام‌های درمانی مطرح می‌شوند و بنابراین شاید کسی که صحبت می کنه هر چی متخصص این زمنیه نباشه شاید از جهاتی بهتر باشد. پنهان نمیکنم که به یونگ گرایش خاصی دارم. به لکان هم علاقه دارم و فروید هم چون منشا این دو هست باید رویش تاکید کنم، کسی فروید را نفهمد، لکان را که قطعا نمی‌فهمد یونگ را هم مقدار زیادی‌اش را نمی‌فهمد.


۱۹:۲۰

مقدمه دوم

یه مشکل که در ورود به روانکاوی وجود داره و من خودم دچارش شدم. وقتی ۱۶ سالم بود یه روز یه کتاب روانکاوی رو خوندم . اسم کتاب «نظریه‌های روانکاوی شخصیت» از بلو. کاملا توش سنت فرویدی نوشته شده و اشاره‌های مختصری به آدم‌های دیگر داره. خاطره‌ای که تو ذهنم مونده اینه که منش‌های انسان رو به سه نوعه دهانی، مقعدی، و جنسی تقسیم می‌کنه. برحسب اینکه انسان‌ها در کدام مرحله‌ی رشد روانی‌شون متوقف شدن یکی از این سه منش رو دارن. رشد روانی در دیدگاه فرویدی: از دهانی به مقعدی و بعد به جنسی می‌رسد و انتهای رشد روانی در تئوری فروید است. من آن موقع به دیدگاه‌های اگزستانسیالیسم که انسان‌ها می‌توانند زندگی‌شان را با اراده‌ی خود بسازند علاقه داشتم و اینکه آدما این سه نوعن و تمام زندگی انسانها برمیگرده به سه سال اول زندگیشون که بازتاب یک سری اتفاقاتی است که در آن سال‌ها افتاده. و هر جای کتابو ببینین پر از الفاظ جنسیِ و آمار بالای خودارضایی در مورد کودکان پایین ۵-۴ ساله! و بعد شاهکارهای فروید در مورد عقده‌ی اودیپ، که همه‌ی پسرها نسبت به مادرشون تمایل دارن و پدر رو رقیب می دونن و یه دشمنی ذاتی بین پسر و پدر وجود داره! این مبنای عقده‌ی اودیپ. بقیه‌ی عقده‌ها هم همینطوره و حتی عجیب و غریبه. و کلا سراسر متن فروید سرشار از میل به زنا با محارمه و این جزو ضمیر ناخودآگاهه بشره. خلاصه من تا سال‌ها بعد خوندن این کتاب عقیده داشتم تمام کسانی که این حرفارو زدن از خود فروید گرفته تا بقیه یه مشت دیوانه زنجیرین که زندگیاشون ربطی به ماها نداره. یه ایل و طایفه‌ی دیگه هستن. و شوکی که به من وارد شد، باعث شد ۱۰ سال سراغ روانکاوی نرفتم. اما بعد ۱۵ سال کلی دنبال این کتاب گشتم و حالا فکر میکنم که چقدر جالبه! اگه آدم از جای درستی شروع نکنه و ندونه این تئوری‌ها پاسخ به چه صورت مساله‌هایی هستن، براش خیلی عجیب غریبه. حالا نه اینکه بگم همه حرفارو قبول دارم اما اینکه این حرفا پرت نیستن و آدمای دیوانه‌ای نیستن. بنابراین این جلسه رو به فروید می گذرونم. نکته‌ای در مورد روانکاوی فروید انبوه اشارات روی مسائل جنسیه و شهرتش هم به همینه. اگه از خود فروید بپرسی چرا خیلی از آدم‌ها این حرف‌هارو غیر انسانی و عجیب غریب میدونن، می‌گه (از قبل پیش بینی کرده بود) مردم مقاومت میکنن. چرا که اصلا معتقده که بیمار مقاومت نسبت به اینکه قسمتهای ناخودآگاهشو به خودآگاه بیاره مقاوت می‌کند. دیدگاه فرویدی نسبت به ناخودآگاه مثل جایی است که خیلی از چیزهایی که نمی‌خواهیم با آنها مواجه بشویم را از خاطرات گرفته تا امیال درونی در یک پستویی به نام ناخودآگاه پرت می‌کنیم و بنابراین نسبت به دوباره به خودآگاه آوردن‌شان مقاومت می‌کنیم. بنابراین اکثر فرهنگ‌ها مخصوصا فرهنگ غرب که تاکید زیادی روی خودآگاهی دارند طبیعی است که علاقه‌ای به ناخودآگاهی نداشته باشند بنابراین فروید پیشبینی کرده بود که تک تک آدم‌ها و اکثر نظام‌های فرهنگی علاقه‌ای به اینکه این حرف‌ها را بشنوند پیدا نمی‌کنند. بنابراین این افراد از خیلی الفاظ و اصطلاحات جنسی راحت استفاده میکنن و این مسائل براشون عادی میشه و این در هر جمعی با یک مقاومتی مواجه می‌شود.

پی بردن به مکانیسم‌های روان از روی بررسی اختلال‌های حاصل

چرا فروید اینقدر به مسائل جنسی می‌پردازه؟ در روانکاوی فروید و لکان بی‌نهایت به مسایل جنسی اهمیت داده می‌شود. چرا روانکاوی در برخورد اول عجیب به نظر میرسه؟

درسی داشتیم به نام سیستم تلوزیون. تجربه‌ی من این بود که: بعد از اینکه با مقدمات سیستم تلوزیون آشنا میشید آخرش به اختلالات و عیبهای تلوزیون میرسید که عجیب غریب هم هستن. مثلا اگه تلوزیونی ببینید که فقط یه خط سفید نشون میده چه باید کرد؟ عادی ترین چیز اینه که سیم پیچش که عمل جاروب کردن را انجام می‌دهد و باعث انحراف می‌شود خراب شده. حالا فرض کنین که هیچ اطلاعی از سیستم تلوزیون ندارید اما در تعمیرگاهی هستید که دائم این عیب‌ها را میبینید. به هر حال این آدمی که این عیب ها رو دیده حدودی میفهمه چه خبره اون تو. اگر یک آدمی فقط تلویزیون سالم ببیند شاید اصلا حدسی نزند که درون تلوزیون چطور کار می‌کند ولی اگر صدها نوع عیبی که تلویزیون پیدا می‌کند را ببیند به‌هرحال یک زمینه‌ی ذهنی پیدا می‌کند که مثلا انگار اینجا یک خطوطی جاروب می‌شوند چون یک عیب این است که تصویر تبدیل به یک خط می‌شود. از روی عیب‌هایی که تلوزیون پیدا می‌کند حدودا می‌توان حدس زد که آن درون چه خبر است. اگر مثلا کسی عیب‌های رنگ تلویزیون را ببیند شاید بینشی پیدا کند که تلویزیون رنگ‌ها را چطور می‌فرستد، گاهی بخشی از آن سیستم رنگ آسیب می‌بیند و اثرش روی تصویر قابل مشاهده است. روانکاوی اینجوری شکل گرفته. کسانی که روانکاوی رو ساختن دیوانه نبودن اما با کسایی سرو کار داشتن که سیستم روانیشون به شدت مختل بود و یک نشانه‌های عجیبی ظاهر می‌کردند. بنابراین این‌ها با این اختلال‌هایی که دیدند که به یک چیزهای واقعی در روان پی برده‌اند. ماها تمام عمرمونو با آدمای سالم میگذرونیم حدسم نمی زنیم چه مکانیسم‌های خاصی در روان کار می‌کند که آدم‌ها اینطور طبیعی رفتار می‌کنند ولی وقتی بعضی از این مکانیسم‌ها خراب می‌شوند و اختلال‌هایی ظاهر می‌شوند می‌توان حدس زد که چه مکانیسمی بوده که وقتی خراب شده چنین نشانه‌ای ظاهر شده. ما در دنیایی زندگی می‌کنیم که با دنیای فروید و یونگ و لکان تفاوت دارد آنها مرتب با این اختلال‌ها مواجه شدند و مکانیسم‌هایی را سعی کردند کشف کنند که توضیح دهد چرا این اختلال‌ها بوجود می‌آیند ممکن است این توضیح‌ها عجیب به نظر بیاید ولی قابل انکار نیست چون آدم‌هایی که چنین اختلال‌هایی دارند وجود دارند. . برا همینه که واسمون عجیبه اما قابل انکار نیست. به خاطر اینکه این آدمهای بیمار واقعا وجود داره.

فروید مثالی از مراجعه‌کنندگان خودش ذکر می‌کند: دختری که تحت شرایط روانی خاصی شبی خوابیده و به دو زبان مسلط بوده. از یه روز که از خواب پا میشه زبان انگلیسی (زبان مادری) رو فراموش کرده. حتی زبان دوم رو حتی بهتر از سابق صحبت کند. در کتاب چهار صورت مثالی یونگ جریان زنی را نقل می‌کند که بارها براش اتفاق میفتاده که عاشق مردهای متاهل میشده خود آن زن می‌گوید که واقعا عاشق آن مرد می‌شدم و حس می‌کردم که بدون او نمی‌توانم زندگی کنم. و در این رابطه اونقدر پیش میرفته تا اون مردو عاشق خودش میکرده و مرد قانع میشد که همسر خودشو طلاق بده و با این زن زندگی کنه. به محض اینکه مرد همسرشو طلاق میداد علاقه ی زن به مرد از بین میرفت و حاضر نمیشد با این مرد زندگی کنه. و این اتفاق بیش از یکی دوبار اتفاق افتاده. یونگ اشاره میکنه که این زن گویا خانه خراب کنه، انگار که همه‌ی احساساتش برای این است که یک خانواده را از هم بپاشاند. ناخودآگاه این کار را می‌کند.

فروید: اکثر بیمارها جزو اشراف بودند و اسم مستعار داشتند. یکی از معروف‌ترین بیمارها مردی با نام مستعار موش مرده. دچاره وسواس شدید فکریه. از وقتی شنیده که مجازاتی توسط عثمانی‌ها انجام میشده که شخصی را روی ظرف پر از موش گرسنه می‌نشاندند تا این موش‌ها بدنش را بخورند و وارد روده‌هایش شوند. از وقتی اینو شنیده نمی تونه این فکرو از خودش دور کنه که این بلا سر خودش و کسایی که دوستشون داره ممکنه بیاد. همه ی زندگیش در اثر این تفکر مختل شده و نمی تونه این فکرو از خودش دور کنه.نمی تونه به طور منطقی این احتمال کمو نادیده بگیره.کلا آدمای وسواسی اینجورین و یه سری افکارو نمی تونن از خودشون دور کنن. حالا این یه مورد حاده. یونگ : در کتاب روانشناسی و دین : مردی که فکر میکنه سرطان روده داره. پیش دکترها رفته و میگن نداری اما او نمیتونه این فکرو از خودش دور کنه که داره!!

یونگ : در مورد رویاها : مردی که خواب کسی را دیده که با وضع خاصی به چرخی بسته شده و چرخ در حال حرکته.آدم خیلی عامی بوده اما رویاش یکی از اسطوره های یونانه که دقیقا باهمین وضع مجازات شده. هزاران مورد از رویاهای آدمهای معمولی از اسطوره ها را گزارش کرده. یا حتی مفاهیمی از کیمیاگری حتی متوجه نیستن که اینها اسطورست.

عقده ی اودیپ از دید فروید در واقع تجلی این عقده در شخصی به نام اودیپه. چجوری میشه اسطوره های کشورهای مختلف با فرهنگای مختلف اینقدر بعضی ها شبیهه.

ناخودآگاه

اینها منجر شدن به تئوری ها یی که مفهوم مرکزیشون چیزیه به نام ناخودآگاه. بهش دسترسی مستقیم نداریم ، مکانیزم هایی داره . مسئول تولید رویاها و اسطوره ها .روی آثار هنری موثره . به غیر از ناخودآگاه فردی از دیدگاه یونگ ناخودآگاه جمعی هم وجود داره و اینجوری میشه توجیه کرد که چرا ممکنه اسطوره ها در رویاهای افراد تکرار بشن. انگار چیزی مشترک در همه آدمها هست. مفهوم اصلی روانکاوی شده همین ناخودآگاه. فروید رو ناخودآگاه فردی تاکید داره و یونگ رو جمعی. اگه بپذیرید که این ناخودآگاه وجود داره نمیتونید انکار کنید که در طول روز هم فعاله (البته در رویا فعالتر).مثلا آدم وسواسی فکرهایی به ذهنش میاد که نمیتونه جلوشو بگیره. خیلی از فکرهای ما تحت اختیار مانیستند حتی فکرهای علمی. نیچه : ما افکارمونو خلق نمیکنیم. افکارمون به وجود میان (در زبان فارسی می‌گوییم افکاری به ذهن ما می‌رسد). یه روز حالت خوب نیست و نمیدونی چرا؟

۴۸

فروید

دوره‌های نظریه‌ی فروید

فروید و فضایی که او در آنجا زندگی کرده . فروید تئوری ها یش را برای توجیه رفتارهای خودآگاه مردم نساخته، اون جاهایی تحلیل‌هایش جالب است که زندگی و افکار و عواطف‌شان از کنترل عادی‌شان خارج می‌شود، روانکاوی روی بخش ناخودآگاه است که خیلی تاکید دارد. فروید در طول زندگیش چندین بار در عقایدش تغییراتی داده بنابراین قرائت های مختلف ازش هست. ۳ دوره . لکان دلبستگی زیاد به دوره اول داره . اکثریت به دوره ها ی اول و دومش علاقه دارن. دوره‌ی سوم را دوره‌ی مشکوکی می‌دانند که به چیزی به نام غریزه‌ی مرگ در انسان قائل شد که به نظر می‌آید که یک سری از مبانی فکری‌اش را در دوره‌ی اول و دوم را زیر سوال می‌برد در حالیکه خود فروید آن را تکامل نظریه‌اش می‌دانسته. کتاب «فروید» مال آنتونی آستور، انتشارات طرح نو که کتاب خوبی هم هست حتی این موضوع را به نوعی تحریف کرده. ادعا می‌کند که اواخر عمر فروید هست که به این نتیجه رسیده بود که همه چیز را به لذت و زندگی می‌توان تقلیل داد در روان. اگر به تاریخ نوشته‌های فروید نگاه کنید تا جایی اینطوری است و از جایی به بعد است که غریزه‌ی مرگ را هم وارد می‌کند. فروید جمله‌ی معروفی دارد که هدف زندگی مرگه. من اینجا قصدم این است که قرائت کلاسیک از فروید را بگویم نه آن چیزی که لکان می‌گوید. لکان شهرت داره به اینکه پیچیدست. هم خودش هم گفتارش.

شرح فضای فروید

چرا تولید مثل اصل گرفته شده؟

اواخر قرن ۱۹ . اوج شهرت نظریه ی تکامل داروین در محافل علمی است. خیلی ها معتقدند در زمینه زیست شناسی نظریه ی داروین یه اتفاق خیلی مهم بود. باور عمومی این بود که همانطور که فیزیک نیوتونی همه چیز را در عالم اجسام توضیح می‌داد، نظریه‌ی تکامل داروین نیز امور را در زیست‌شناسی توضیح می‌داد. الان خیلی ها معتقدند نظریه ای که داروین داد شواهد کافی نداشت و مثل یه حس فلسفی بود. خیلی از کسانی که الان طرفدار نظریه تکامل هستند معتقدند که فرم اولیه که داروین بیان کرده بیشتر sciece fiction است، برای اینکه نه شواهد کافی است و نه مکانیسم‌ها را شرح می‌دهد. یکی از مخالفین نظریه تکامل دو صفحه از صفحات کتاب داروینو برداشته بود و نشون داده بود که تعداد عباراتی که از نوع "اگر فرض کنید" و از این نوع ، حدود ۴۰-۳۰ مورد است. داروین می‌گفت اگر فرض کنیم که از یک موجود زنده بشود موجوداتی بوجود بیاید که با آن تفاوت داشته باشند اونوقت می‌توانیم نتیجه بگیریم که فلان اتفاق می‌افتد بدون اینکه کوچک‌ترین ایده‌ای داشته باشد که مکانیسم چیست. الان در نظریه تکامل جدید ژنتیک کمک میکنه که مکانیسم شناخته بشه. خلاصه در زمان فروید به نظریه تکامل شور و شوق خاصی بود . این نظریه دو چیزو داره مطرح میکنه : به وجود آمدن انواع از جمله حیوانات در جهت اینه که بیش از والدینشون بتونن خودشونو با محیط تطابق بدن. اساس اینه که یه تئوری میده که یک دیدگاه کاملا طبیعی و ماتریالیستی از تحول حیات ارائه می‌دهد با این دیدگاه که هدف اصلی رسیدن به شرایط بقاء بهتر است. انواعی که شرط بقاء‌ بهتری دارند پایدارترند و باقی می‌مانند. معتقده هدف طبیعت خلق موجوداتیه که بقای بیشتر داشته باشن. و شرط بقا خلاصه میشه در اینکه کدام موجودات میتونن تولد و تکاثر بیشتر داشته باشن به اضافه اینکه حدی از تطابق با محیط . دو چیز مهم در تئوری داروین روی فروید تاثیر زیادی داشته :که بوجود آمدن انواع و انسان را به عنوان یک موجود زنده با دو غریزه می‌توان خلاصه کرد صیانت نفس یا حفظ بقا و تولید مثل. که چه به نفع انسان باشن یا نه باید انجام بشن. مخصوصا تولید مثل . چرا که آگاهی ممکنه منو به اون سمت نبره. چرا که حفظ نفس خودآگاهانه هم انجام میشه اما تولید مثل ممکنه حتی با حفظ نفس مغایرت داشته باشه.بنابراین اگر ضرورتی نباشه که مارو به سمتش ببره ممکنه انجام ندم. تولید مثل دورتر از آگاهی ما قرار دارد نسبت به صیانت ذات، تولید مثل به نفع نسل من است نه شخص من بنابراین ممکن است با حساب‌گری شخصی ممکن است خیلی جور در نیاید. پس طبیعت در وجود ما یه غریزه جنسی قوی گذاشته تا نسل حفظ بشه. فروید آن تصوات دینی را که به ما به ارث رسیده را می‌خواهد کنار بگذارد که یک تئوری ماتریالیستی داشته باشد طوری که محیط علمی آن موقع اقتضا کرده بود.

در محیط علمی ای که نظریه تکامل خیلی پررنگه طبیعیه که کل جسم و روان ما به طبیعت و نظام تکامل ربط داده بشه. علاقه های ما به هنر و ... اصل نیستند و فرعی اند آن چیزهایی اصل هستند که مستقیما با حیات ارتباط داشته باشند مثل تولید مثل. اگر ما قبول کنیم که مکانیسم های روانیمون رو هم در طول تکاملی که طبیعت ایجاد کرده به دست آوردیم، بنابراین همه‌ی این مکانیسم‌ها باید معطوف باشند به ادامه‌ی حیات و تولید نسل، بنابراین اگر می‌بینید که فریود دین و هنر را به عنوان چیزهای فرعی‌ای که در بشر خیلی اصالت ندارد نگاه می‌کند چرا که دیدگاهش مادی است و تحت تاثیر نظریه‌ی تکامل. و شاید فروید تولید مثل رو اصل گرفته در برابر صیانت ذات چون با ناخودآگاه ما بیشتر رابطه داره، چرا که انسان‌ها به کارهایی متمایل می‌شوند که به نفع شخصی آنها نیست و با حساب‌گری معمول جور در نمی‌آید بلکه به نفع حفظ نسل است نه شخص.

صیانت ذات با آگاهی بیشتر تطابق داره..

حاکم بودن دیدگاه‌های نیوتنی

تمثیلی که اون موقع وجود داره هنوز مکانیکیه. دیدگاههای نیوتونی. و فروید دایم از مفهوم انرژی روانی . صحبت میکنه،‌ که چطوری بوجود می‌آید، هدایت می‌شود و چه مکانیسم‌هایی دارد. خیلی‌ها معتقدند که مفهوم اصلی روانکاوی فروید مفهوم انرژی روانی یا «لیبیدو» است.

تقلیل‌گرا (reductionist) بودن علم - تقلیل به لذت جنسی

دانش همیشه اینجوری بوده و هست که همه‌ی دانشمندان redcutionist یا تقلیل‌گرا بودند بعنی سعی میکردند با حداقل فرض های ممکن پدیده ها را توضیح بدن. یعنی فروید از نظریه های فیزیک و زیست شناسی استفاده کرده و کلا سعی بر اینه که باید نظریه های روانی را به زیست و فیزیک تقلیل بده. وقتی فروید نظریه‌اش را شروع کرد نه نظریه‌ی نسبیت انشتین وجود داشته نه نظریه مکانیک کوانتم و باور این بوده که همه چیز را فیزیک نیوتنی توضیح می‌دهد و فقط ما داریم آن را بسط می‌دهیم. انگار که یک دانش قوی‌ای به نام فیزیک وجود دارد و باید همه چیز را به آن تقلیل داد. برا همینه که بعضیا متعجبن که چرا فروید اینقدر روی جسم تاکید داره و سعی داره با جسم توضیح بده. فروید استقلالی برای پدیده‌های روانی قائل نیست که این تصور با این دیدگاه فروید که اصولا چیزی جز فیزیولوژی و آناتومی وجود ندارد. بنابراین از این لحاظ نظریه هاش ماتریالیستیه و خیلی اوقات با آناتومی و زیست توجیه میکنه..اون موقع فیزیولوژی هنوز پیشرفته نیست و طرز کار هورمون ها و ژنتیک و ... بسیار کم . دانش مغز و سیستم اعصاب هنوز هم ضعیفه.

بنابراین در دیدگاه فروید معقوله که همه جا یه انرژی (تقلیل گرایی – ریداکشن ) به نام "لیبیدو" وجود داره که کانالهای مختلفی که خوداگاه یکیشونه اونو به اعضای ما هدایت میکنند. یه نوع انرژی روانی فرض میکنه. مثلا اینکه چه فکری به خودآگاهی بیاید انگار به این بستگی دارد که کانال‌هایی هستند که به آن فکر انرژی می‌دهند و آن فکر در ذهن ما ظاهر می‌شود حتی اگر ما نخواهیم که آن فکر به خودآگاه‌مان بیاید. و این انرژی ایه که طبیعت در وجود ما تعبیه کرده، چون reductionist است فروید یک نوع انرژی را فرض می‌کند نه چند نوع. فروید غریزه جنسی رو عامل تولید انرژی میدونه. در توجیه اینکه چرا اینقدر غریزه جنسی برا ی فروید مهمه

غریزه‌ی جنسی از خودآگاهی دورتر است

بجز اینکه چون خودآگاه همیشه کشش به سمتش نداره طبیعت باید در این مورد اولویت قرار داده باشه، و اینکه چون غریزه جنسی نزدیکتره به ضمیر ناخودآگاهه پس اولویت داره، عامل دیگری هم هست

تمام فعالیت‌ها در جهت بدست آوردن لذت

اون اینه که فروید میبینه تمام فعالیتهای انسان برای بدست آوردن لذته. هر جا که لذت بیشتری میبرید به نظر میاد شورو شوق بیشتر دارید ،گویا انرژی روانی بیشتر تولید میشه. تا قبل مقاله ی معروفی به نام "ورای اصل لذت "(در دوره ی سوم) به شدت معتقده که اصل و انگیزه ی اصلی در فعالیت روانی انسان اصل لذته ..در جهت این لذت بردن ما انرژی آزاد میکنیم. حالا این اعتقاد فروید وقتی که با اون جسم گرایی و روحیه ی توجیه همه چیز با زیست و جسم ،که جمع بشه میشه : لذت جنسی که بیشترین لذت را به عموم انسان‌ها دست می‌دهد را فروید اصل می‌گیرد. بنابراین معلوم میشه چرا در تصوری که فروید از مراکز لذت بردن در جسم داره آدما سه دستن : دهانی، کودک در اوایل در گذر از دوره ی روانیه و همه چیزو میکنه تودهنش و از غذا خوردن لذت بسیاری میبره. دوم مرحله ی مقعدی ودفع کردن. و اگه کسی درست گذر بکنه و لیتیود درست منتقل بشه و رشد روانی کامل داشته باشه ، به مرحله جنسی میرسه. اگر کسی در یه مرحله خیلی لذت ببره ممکنه وارد مرحله بعد نشه. مثلا آدمهای خسیس کسایی اند که منش آنها در مرحله ی مقعدی موندن و در عبور از آن مشکلاتی داشتند. بنابراین وقتی اینجوری نیگا میکنیم، خیلی هم پرت نیست و عجیب نیست که کلی آدم طرفدار او بودند. به نظر من سه‌گانه‌ی رشد فروید از ضعیف ترین نقاط نظریه ی فرویده. تاکید بی نهایت زیاد او روی لذت مشکلاتی را ایجاد کرده و یونگ اینو اصلاح میکنه مسیر رشد وحشتناکی که فروید برای بشر تنظیم می‌کند که فقط از سه مرحله‌ی دهانی و مقعدی و جنسی می‌گذرد یونگ به یک چیزی که در شان انسان است تبدیل می‌کند چیزی که تحت عنوان فرآیند فردانیت مطرح است. فروید در اینجا اشتباه نمی‌کند که یک مراحلی در رشد کودکی بشر هست ولی چیزی که جای شک است درست بودن کل این پیش‌فرض‌هاست که همه چیز را بتوان به جسم و لذت reduce کرد.


در اینکه همه چیز با جسم قابل توجیه باشه و در اینکه همه انگیزه ها لذت باشه. ولی اون موقع دید حاکم بر جامعه علمی اون زمان بوده و دلیل پذیرش از دانشگاهها حتی تا امروز همینه. ارجاع به جسم و لذت..اتفاقا دور شدن فروید از اصل لذته که طرفداران مخالفن باهاش(نظریه مرگ). و فروید معتقده که این نظریه حاصل تجربشه . بنابراین برخی عوامل موثر در نظریه های فروید :گرایش به تقلیل . انرژی و تمثیل مکانیکی. نظریه تکامل داروین.از اینها میخوام نتیجه بگیرم که حرفای فروید چندان پرت نیست و اینقدر که ما فکر میکنیم بیان ایی حرفها عجیب نیست.


در فضای فکری و با پیش‌فرض‌های فروید همه‌ی این چیزها معقول جلوه می‌کند و اتفاقا ایده‌ی وجود غریزه‌ی مرگ او است که نامعقول جلوه می‌کند. وقتی نظریه‌ی تکامل ما را به این سمت می‌برد که در جهت حفظ حیات و حفظ نسل است سوال این است که این غریزه‌ی مرگ از کجا می‌آید. فروید معتقد است که تجربه‌اش به او این را نشان داده. فروید آدم‌هایی را دیده که یک حس ویرانگری در وجودشان هست.

نشانه‌های وجود ناخودآگاه

از اولین محرکهای فروید برای تحقیق در مورد ناخودآگاه . بیماری به نام آنا .فروید با بروئر همکاری میکرده و اون موقع از هیپنوتیزم در روان درمانی استفاده میکردند. مجموعه همه ی گزارشهای فروید و بروئر در کتاب «آغاز روانکاوی» مال انتشارات امیرکبیر .بیماری آنا به اصطلاح روانکاوی هیستریه. یه فلج که منشا جسمی نداره و روانیه. او یه سری فلجیات پیدا کرد و بعضی مشکلات بلعی و بعضی عجیب غریب دیگه. ناگهانی پیدا میشه. فروید و بروئر با هیپنوتیزم خاطراتی رو از ذهن دختر بیرون میکشن که مربوط به قبل بیماریه. رویای عجیبی که اون موقع دیده. و وقتی این ها رو از ناخودآگاه به خودآگاه آوردند بیمار کامل خوب شد. گویا مکانیزمهایی وجود داره که بعضی اتفاقاتو از ذهن دور میریزه اما اون خاطرات وجود دارن. تا وقتی این خاطرات نامطلوب وجود دارن و قایمشون کردیم اثر بدشو رو زندگی میذارن و حتی میتونن ذهنو فلج کنن. وقتی تخلیه شدن، اصطلاحی که فروید و بروئر بکار می‌برند،‌ یعنی آوردن این خاطرات به خودآگاه و روبرویی باهاشون به راحتی بیمار می‌انجامد.

۱:۲۴

این انگیزه‌ای شد در فروید تا مکانیزم های ناخودآگاه را کشف کنه و روابط خودآگاه و ناخودآگاه مطالعه کند. این دوره‌ی اول کارش است که چیزی به نام هشیار ،ناهشیار و نیمه هشیارو بررسی میکنه. بعدها نیمه هشیار محو میشه. انگار خاطرات به طور طبیعی در نیمه هشیارند که وقتی سعی کنی و فکر کنی به یاد میاری. اما خاطرات تلخی هستند که عمدا فراموش شدن و سعی کنی به یاد نمیاری. یه خاطره در ناخودآگاه به جای فراموش شدن ممکن است تغییر شکل بدهد . و بعد وقتی به خودآگاه میاد سانسور میشه یه چیزهاییش کم و زیاد می‌شود. همه ی رویاها سانسور شده‌اند . چون خودآگاه در خواب هم اجازه نمیده خاطرات و افکار تلخ و بد مستقیم بیان. گاهی برعکس میشن گاهی نمادین .یه بار هم موقعی که رویا رو دارم تعریف میکنم ممکنه بازم سانسور پیدا کنه و بعضی جاهاشو عوض کنم یا یادم بره .یه بار دیگه هم سانسور موقعی که از رویابین پرسیده میشه فکر میکنی این یادآور چیه ،صورت میگیره. مثلا شخصی میگفت فلان کس در خواب هر چی هست یادآور مادرم نیست! .بنابراین فروید به مکانیزم ها و روابط خودآگاه و ناخودآگاه علاقمند میشه. دوره اول کار فروید به شدت تحت تاثیر کشف و بیان این مکانیزم‌هاست. چه راه‌هایی داریم که محتویات ناخودآگاه را بشناسیم. غیر از هیپنوتیزم چیزی که مورد علاقه ی فروید بود و ابزار مهمی براش محسوب میشد ، «تداعی آزاده» . بیمار در شرایطی که فکر نمی کنه و در اثر تداعی آزاد محتویات ناخودآگاه به ذهنش میاد. روانگر در جایی است که توسط بیمار دیده نشه تا راحت اولین چیزایی که به ذهنش میادو بگه . در تعبیر رویاها هم استفاده میشه. فروید شاهراه ورود به ناخودآگاه بررسی رویا میدونه و الان هم در هر سه سنت این را قبول دارند. چون ناخودآگاهه که رویا رو میسازه. ناخودآگاه از تعطیلی خودآگاه استفاده میکنه و هرچی دوست داره به ذهن میاره. پس امیال و خاطرات سرکوب شده ، خاطرات کودکی که روی شخصیت آدمها اثر گذاشته.


فروید یه خط سیر کاملا مشخص از پزشک بودن به روان پزشکی و روان‌درمانی، روانکاوی، و هرچی پبش میره به جنبه‌های نظری بیشتر میپردازه و از درمانی دور میشه. فروید از یک جای به بعد در مورد آثار هنری مثلا داوینچی نظریه‌پردازی می‌کند. شاید برای همین در سنت روان درمانی فروید،آخرهای کارشو خیلی نمی پسندند. فروید در اواسط کارش، تاکید روی لغزش های کلامی و رفتاری آدمها در زندگی. نشانه ای از امیال ناخودآگاه در اون هست. مثلا اگر گلدانی که عمه‌تان به‌تان داده و خیلی به نظر شما زشت است و یک روزی به‌طور اتفاقی دست‌تان می‌افتد و می‌شکند حتی اگر شما ندانید که احساس بدتان نسبت به این گلدان یا خودش یا شخصی که به‌تان داده یا فضایی این شی‌ء به شما هدیه شده چیز بدی درش بوده که باعث لغزش دست‌تان شده و از دست‌تان افتاده، چیزهایی که خیلی دوست دارید از دست‌تان نمی‌افتد.

مثالی از نقد فیلم (روانکاوی در نقد فیلم بسیار استفاده میشه) .فیلم «هامون»، وقتی تصمیم میگیره زنشو بکشه و میره تفنگ برداره، میبینید اول پیدا نمیکنه، بعد هم دوبار جا میذاره. لغزش در تهیه ی مقدمات و حتی لغزش در انجام خود کار نشون از اینه که چیزی در ناخودآگاهت نمیخواد کاری انجام شود. فروید مخصوصا روی لغزش کلامی تاکید داره. در کتابی به نام «ناخودآگاه» آقای استوپ، اشاره به فروید و لکان، کتاب خیلی خوب است ولی زبان کتاب بی‌ادبانه است ،مثال‌هایی جالبی از لغزش کلامی دارد و برای شروع خوب است. کتاب «فروید به عنوان فیلسوف» آقای بوتزبین ،انتشارات ققنوس، ترکیب فروید و لکان، کسایی که دیدگاه لکانی دارن خودبه خود به فروید هم علاقه دارن و نظریاتشو بیان میکنن، ولی شاید برای شروع خوب نباشد.



راه دیگه برای فهم محتویات ناخودآگاه ،آثار هنری،که همیشه بیش از حد متعارف دارای نشانه‌ها ی ناخودآگاهه. وقتی ایده‌ها به ذهن هنرمند می‌رسد که چطور به اثرش سروشکل دهد از غریزه های هنری استفاده میکنن و کم از خودآگاه استفاده میکنند. داستان‌ها و شعرها هم همین‌طور هستند نهضتهای هنری ای وجود داشته مثل سورآلیسم که اساس نهضت تلاش برای کار با ناخودآگاهه. همیطور خیلات روزانه که خیلی فروید روی آن تاکید دارد.تخیلاتی که در طول روز بهش فکر مکنین و نه دوست دارین نه برای کسی بگین و نه بعدا به خودتا بگویید که به چه خیالاتی دچار شدید. فروید معتقد است که در لطیفه ها هم یک بازتابی از ناخودآگاه درش است. اینکه به چه چیزهایی میخندی، هرچند به نظر من خیلی عامل مهمی نیست. احساسات شدید در مورد چیزی. بیش از اندازه ای که فکر میکردی احساساتت در مورد چیزی برانگیخته میشه. فروید می‌گوید که از مرگ پدرش بیش‌ازاندازه متاثر شد ولی قبلش به نظر نمی‌آمد که چنین آدمی باشد که متاثر شود. همینطور در زندگی روزمره شما احساس خشم بیش‌ازاندازه یا احساس محبت بیش‌ازاندازه می‌بینید که می‌تواند نشانه‌هایی از تمایلات ناخودآگاه باشد.


۱:۴۲

سوالات

شاید روش‌های درمانی خیلی به نظریات یونگ و فروید کاری نداشته باشد و روانکاوی از لحاظ نظری همچنان مهم است. روانکاوی نظریه ی خوبیه و از مهمترین شاخه های علم بشر در قرن بیسته. از جنبه نظری. اینکه چقدر فروید زیر سوال رفته مهم نیست چون برا فهم لکان و یونگ لازمه بدونی. روانکاوی قدرت تحلیل خوبی به آدما در زمینه ی هنر ،سیاست ،فردی و اجتماعی به افراد میده.

بزرگترین ایراد به نظریه ی فروید اینه که شخصیت غیر بیمار و کامل در نظریش وجود نداره.انسان کامل وجود نداره.اما یونگ تاکید داره رو این.انگار رشد روانی بشر همین ۳ مرحله ی دهانی و ... است..اما واققیت اینه که اکثر مردم معمولا همین سه مرحله را طی میکنند.برا همین شاید بهتر جواب بده در مورد توده ی مردم. در قدیم بدیهی بود که باید ریداکشن انجام داد اما امروزه ریداکشن راحت پذیرفته نمیشه.علم هیچ جا شکست نخورده بود که بخواد به مبانی خودش شک کنه. امروزه شک و شبهه های تکامل خیلی بیشتر بود.بنابراین ریداکشن کردن ایرادی به فروید نیست. اگر منشا چیزی جنسی شد به این معنا نیست که از دید فروید بی ارزشه.فروید آثار هنری را ارزشمند میدونست اما اصالت قائل نیست.تصور فروید وقتی میگه غریزه جنسی منظور کلیتری داره تا اون چیزی که ما میگیم .این جنسیت ملاک ارزش گذاری نیست. جنسی بودن چیز بدی نیست.مثلا موسیقی ایرانی نشان عقب ماندگی جنسی ایرانی هاست،این همه آه و ناله نشان اینه که به یه چیزایی نرسیدن و دارن اینجوری خالی میکنن ،این یه دیدگاه فرویدیه که یکی از شعرای معروف ایران گفته بود.این به خاطر همون دیدگاه غلطه که جنسی بودن به معنی بی ارزش بودن نیست و همه انرژیهای روانی از لیبیدوئه. فروید به وضوح به خدا اعتقاد نداره. یه کتاب داره که به دین به عنوان پندار اشاره میکنه.آدم بی نهایت پنهان کاری بوده.بسیاری از آثارشو گفته بسوزونین.خودش میگه من یادداشت های اولیه ای که باعث گفتن این نظریه ها شده رو سوزوندم و لذت میبرم از سردرگمی آیندگان.ویژگی های زندگی خصوصی اش رو کم می گفته. به نظر نمی آد زندگی شادی داشته.جدیدا میگن به کوکائین معتاد بوده.به هر حال زندگی خصوصیش به کار ما ربطی نداره.

نظریات فروید چه تاثیری روی فرهنگ داشته؟ میگن که آزادی و بی بند و باری به وجود اومده در غرب تحت تاثیر نظریات فروید بوده.اما اخلاقیات به بحث ما بی ربطه.من معتقدم اینجوری نیست.بلکه بیشتر نظریه ی فرویده که همراه یه جریان به وجود اومده.ممکنه حالا از نظریاتش هم دست آویز درست کرده بودن.باید سعی کنیم که نظریه رو خوب بفهمیم حتی اگه فروید از شیاطین پول گرفته. شناخت درمانی : اساس مشکلات رو شناختی میدونی.میگه باید دیدت به جهان درست بشه.رفتار درمانی سعی میکنه با رفتارهای عملی مشکل رو حل کنن.الان مکتبی به نام رفتار درمانی شناختی وجود داره که خیلی متداوله.

مراجع

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 17:26  توسط Sciport | 

زنان و شناسایی رویاهای جنسی آنها

یکبار فروید عنوان کرد که فقط افرادی که از نظر جنسی تخلیه نمی شوند و رضایت جنسی از سکس نمی برند دارای فانتزی جنسی هستند.

خب امروزه پژوهش بروی رفتارهای جنسی آدمها درست بر خلاف این نظریه را ثابت کرده است. فانتزی جنسی مرتبط می باشد با تحریکات بالای جنسی که با ارگاسمهای متناوب و خواست های جنسی تعریف می گردد. در مورد زنان این مسئله کاملا دقیق می باشد.زنانی که دارای فانتزی های جنسی زیادی هستند دارای خواسته های جنسی بیشتر و رضایت جنسی بیشتری نیز هستند. رضایت و لذت جنسی و در نتیجه خواستن برای لذت بردن بیشتر باعث می شود که مرزهای  فردی شکسته شوند و ریسک دستیابی به  تجربه های جدیدتر بالا رود. همانطور که یک نظریه ثابت نشده وجود دارد که مردان هر هفت دقیقه به چیزی در مورد سکس فکر می کنند در مورد زنان هم  می توان مشاهده کرد که بطور مرتب به فانتزیهای خود وسکس فکر می کنند با این تفاوت که میزان آن در صورتی که تحریک شده باشند بشدت بالا میرود. وحقیقتا زنانی که در طول رابطه و تحریک به فانتزی خود نیز فکر می کنند و یا عمل می کنند براحتی و بسیار راحتتر و لذت بخش تر از سایرین ارگاسم می شوند.

بسیاری از مردان در طول سکس و رابطه جنسی در حال تجسم کردن فرد دیگری هستند.باید گفت که بخاطر توضیح بالا بسیاری از زنان نیز در حال انجام همین کار هستند! ولی این نکته بدی نمی باشد.اینکه زنان در طول رابطه در حال فکر کردن به کس دیگری باشند اصلا این معنی را نمی دهد که آنها با شریک خود راضی و راحت نیستند.اینجا نقطه ای از درون ذهن افراد است که کسی در آن شریک نیست و مربوط به کسی هم نیست.در مورد مردان نیز همین مورد صادق است. یکی از نکات با مزه فانتزی دقیقا همین است که می تواند براحتی شما را رو بیاورد! اما زنان عموما چه فانتزی هایی دارند.نمی توان گفت! چون نمی توان در مورد مردان هم گفت! کلا فانتزی همه آدمها با هم فرق می کند.اما یه چیزهایی بیشتر وجود دارد که سعی کرده ام آنها برایتان فهرست کنم که عموما هست!

یک مرد در سکس!

بله.آنها مثل مردان نیستند! مردان عموما فکر می کنند بهتر است در هنگام سکس در دریایی از زنان شنا کنند! گروهی از مردان ترجیح می دهند که در هنگام سکس شریک جنسی فرد دیگری را نیز با خود همراه کنند و یا جابجا کنند.اما در مورد زنان اولین نکته این است که آنها با مردان فرق دارند و در طول سکس به  یک نفر بیشتر احتیاج ندارند و ترجیح نمی دهند که افراد متعددی دورشان باشند! آنها یک مرد را در طول رابطه تجسم می کنند و می خواهند.

اجزا در فانتزی

مردان در طول فانتزی بیشتر به رفتارها و کارها و اشکال و اعضای بدن و شکل آنها توجه می کنند.در مورد زنان هم همینطور است.زنان قادر هستند که بصورت بسیار دقیقی اشکال و اعضا و قسمتهای بدن را برای خود بازسازی کنند و در طول رابطه با سرعت زیادی آنها را در هنگام لذت در جلوی چشمان خود بیاورند .

تصاویر

مردان و زنان هر دو در طول فانتزی به تصاویر ذهنی که می سازند توجه دارند.اما این تصاویر با هم یک فرق کلی دارد.اینکه در مردان عموما تصاویر پورنو و یا هر چیزی که مربوط به ارگانها و جهازهای جنسی زن باشد حضور دارد! بطور مثال بسیار ساده است که مردان در حالی که مشغول انجام سکس دهانی بروی واژن هستند ، چشمان خود را ببندند و به فلان فیلم جنسی که فلان فرد در حال انجام همین کار عمل بروی فلان زن بود توجه ورزند.براحتی تصویر آن را جلوی چشم خود بیاورند و خود را در جای آن ببینند. یا در حال انجام اینتر کورس فلان  کارهای فلانی را در همین موقعیت پیش چشم خود بیاورند و سعی کنند همان حسی را که برای وی ساخته شده بوده برای خود نیز بسازند. اما در مورد زنان ماجرا به این صورت نیست زنان بیشتر از چیزی که فکر کنید درگیر مثال احساسی خود با فلان فردی هستند که در ذهن خود تصور می کنند.شکل وی و کاری که می کند چندان برایشان اهمیتی ندارد.آنها بدین گونه فکر می کنند که مثلا " من الان آنچنان بدنم داغ و لذت بخش شده که وی نمی تواند خود را از من جدا کند " " من الان آنچنان خواستنی هستم که وی نمی تواند از من چشم بردارد" براحتی صحنه هایی از خواستنها و چشم دوختنها و بغل کردنها و بوسیدنها در ذهنش تداعی گردد. برای زنان  بسیار معمولی است که وقتی حرف بزنند از حسی حرف بزنند که در فانتزی خود میبینند.مثلا از شما بخواهند که همینطور ادامه بدهید و بگویند که حس می کنند که در حال ازاد شدن هستند و یا سبک شدن و یا چنین چیزهایی! شما نیز فکر کنید که کارتان را دارید به نحو احسنت انجام می دهید! اما ناراحت نشوید چون شما واقعا چیزی را که وی لازم دارد دارد به وی می دهید.مهم نیست که چه می کند.مثل خود شما که وی با رفتارش فلان رفتار را در ذهن شما زنده میکند .

رهایی

این نیز یکی از خاصیتهای زنان است.آنها ممکن است رویای خود را در مکانهای آزادی تجسم سازند.بدور از هرگونه وابستگی.جزیره ای دور افتاده ، ابشار ، در میان رودخانه ای کم عمق ، در هتلی دور افتاده و با فردی که وی را از مراسم عروسییش دزدیده! جنگل یا فضایی که بدانند دست هیچکس به آنها نمیرسد و هیچ خطر یا استرسی آنها را تهدید نمی کند.حتی بچه ای هم وجود ندارد که بخواهد آنها را اذیت یا نگران کند.اما در مردان چنین چیزهای مطرح نیست.آنها خود فرد را ترجیح می دهند! که چه می کند و با وی چه می کنند!

نوع

در مردان بیشتر رفتارهای جنسی یه فرد خلاصه می گردد و به نحوه و کاری که انجام می شود.در زنان اینگونه نیست و بیشتر به جریان توجه می گردد. بسیاری از زنان و مردان دارای نوع خاصی از روابط هستند و خواستار آن . بعضی ها افرادی هستند ذهن مشغولی دارند و مسئولیت بالایی اما شخصیت راضی ندارند.این افراد ترجیح می دهند که هر از گاهی تخلیه گردند.به شیوه ای که تمامی داشته های آنها ازشان گرفته شود.معمولا این افراد رویای این را دارند که بر زمین می افتند و چند زن  وی را می زنند ، توهین می کنند ، به وی می خندند و هتک حرمتش می کنند و حتی به وی تجاوز می کنند!  در زنان نیز همه جور خیالاتی وجود دارد.بعضی ها احساس می کنند دلشان می خواهد که کتک بخورند.بعضی ها ترجیح می دهند که کلمات نا مربوط بزنند یا بشنوند. این تماما به نحوه شخصیت و ذهن و زندگی افراد بر می گردد. این فانتزی ها می تواند همانطور که در بالا گفته شد باشد یا بسیار ملایمتر و یا ساده تر . همه جوره می تواند باشد ولی در نوع آن تفاوت بسیاری است.می توان گفت تقریبا همه مردان فانتزی تجاوز به یک زن یا دختر را داشته اند.می توان گفت که اغلب زنان هم فانتزی اینکه مورد تجاوز قرار گرفته اند را داشته اند اما این نوع زنانه با مردانه کاملا متفاوت است. مردان عموما شدت تجاوز و فشاری را که وارد می کنند را در رویای خود می پرورانند . اگر می توانستند حتما چنین کاری را هم می کردند! اما در زنان اینگونه نیست که بخواهند فی الواقع مورد تجاوز قرار بگیرند!  بلکه تماما  این شکلی  است که مثلا نتوانسته اند خود را کنترل کنند و خواسته جنسی آنها بالا رفته و باعث می شود که علارقم میلشان یک مرد بسیار زیبا و خوش هیکل آنها را مجبور به انجام سکس نماید! نه اینکه بر خلاف فانتزی مردان قرار باشد طرف را به چهار میخ بکشند و وادارش کنند ضجه بزند! کل فشاری که وی تصورش را می نماید این است که در ابتدا نتوانسته در مقابل آن فرد مقاومت کند ولی بعد از مدتی آن مرد تبدیل به یک عاشق کارکشته می گردد که مواظب وی است و در سکس تمامی چیزهایی را که می خواهد به وی می دهد . سرعت و فشاری را که می خواهد در میابد و اینقدر به وی نزدیک می گردد تا نفسش با وی یکی شود و زن را ارگاسم نماید و بعد هم تصویر این شوالیه غیب خواهد شد تا ارگاسم بعدی! در حالیکه در مردان ممکن است تصویر تا مدتی بعد از سکس هم بماند و مرد با خود فکر کند که فلان کار را نیز، اگرچه بصورت مجازی ولی تجربه کرده و لذتش را برده!!

فرد

در مردان هر لحظه هر کسی می تواند سازنده یک رویا باشد. از یک فرد معروف گرفته تا یک هنر پیشه تا اصلا یک فردی که ماهیتی ندارد و سریعا در ذهن مرد ساخته شده.مرد یک تصویر می خواهد با یک رفتار. وی می خواهد حاکم مطلق این ساخته باشد و هر چه می خواهد بکند.اما در زنان اینگونه نیست.آنها روابط ارتباطی دارند.با هر چیزی حتی با خیالاتشان. آنها براحتی مردان تصویر سازی نمی کنند و آن تصویر را نمی کشند.تصویر با آنها ممکن است برای مدتها بماند.ممکن است اصلا تصویر جنسی آنها فرد واقعی باشد.ممکن است در مردان تصویر فردی باشد که از وی تنفر دارند اما در زنان این نمی تواند باشد.زنان بسیار حساس و رمانتیک هستند.آنها می توانند مثلا به معشوقه سابق خود فکر کنند و یا به همسر قبلی و یا به فردی که بیشتر برایشان نقش آقا را دارد. زنان اینگونه هستند.برای تصویری که می سازند ارزش قائل هستند .برخلاف مردان که ...!

همجنس گرایی

عموما در مردان همجنسگرایی و روابط اینگونه بیشتر بر مبنای رفتارهای جنسی صورت می گیرد.مردان حاضرند که سکس داشته باشند به شرطی که فرد همجنس آنها شرایطشان را بر آورده کند. زنان اما اینگونه نیستند.زنان برای همجنس بازی بیشتر احتیاج به درک مستقیم و علاقه به فرد دارند. رفتار و خواسته جنسی کمتر عاملی می شود که  آنها را به انجام آن بکشاند بلکه غلاقه به شخص مورد نظر کلید آن است.از طرفی در زنان بیشتر همجنس بازی بروی ذهنیت می گذرد و نه بروی عمل.مثلا زنی ترجیح میدهد که فردی همجنس را که می شناسد در آغوش بگیرد و با وی سکس داشته باشد اما ترجیح نمی دهد که این کار را با افراد دیگر انجام دهد و یا دیگران چنین تاثیری بروی وی ندارند. در حالیکه برای مردان همانطور که گفتم خواسته جنسی همه چیز را و همه کار را توجیه می کند! برای زنان همجنس بازی گونه ای امنیت را نیز به همراه دارد. در حالت دیگر و در زمان انجام سکس ،  فانتزی همجنسبازی  نیز باز می تواند باشد ولی  رویایی در زنان وجود نخواهد داشت که بخواهند  مرد آنها تبدیل به فلان زن گردد بلکه آنها می خواهند که فلان زن هم همانند روحی در انجا حضور داشته باشد و قابل لمس باشد. در حالیکه در مردان گاهی اصلا زن آنها تصویرش را از دست خواهد داد و تبدیل به زن دیگری می گردد و شخصیت زن غیب می شود! دیگر اینکه مردان نیز گاها در بعضی از آنها عنوان شده که ترجیح می دهند که مرد دیگری نیز با آنها باشد و با وی و یا همسر وی نیز سکس داشته باشد.

فتیش

در زنان عموما فتیش نقش چندانی ندارد! در فانتزیهای زنان فتیش کمتر وجود دارد. در حقیقت باید بگویم بندرت! اما در فانتزیهای مردان فتیش بازی محکمی می کند.فتیش برای مردان به عنوان یک جز وابسته در فانتزی آنهاست.

 

در پایان باید به نکته ای اشاره کرد.بخاطر بسپارید که اگر یک لحظه در هنگام سکس  وی زیر گوش شما نجوا کرد که مثلا حالا اسم یه بابایی را آورد و گفت همینطور ادامه بده شما بجای اینکه حسودی کنید یا شاخ در بیاورید و یا قاطی کنید به آرامی گوشش را گاز بگیرید و لبخندی بزنید و در چشمانش نگاه  کنید و بگویید حتما! 

 بسیاری از فانتزیهای مردان و درصد بالایی از آنها برای مردان حکم کارهایی است که دلشان می خواهد انجام بدهند و نمی توانند! برخلاف آن در زنان فانتزیها فقط عموما یک رویاست و زیبایی آن تنها در قالب رویاست. این نکته ایست که اگرچه ربطی ندارد ولی باید اشاره کرد زنان واقعا وفادارتر از مردان هستند!  با وجود اینکه بیشتر رویاهای زنان جذابیت خود را در قالب رویا می یابند باید دانست که بسیار دیگری از زوایای آن نیز هست که زنان می خواهند واقعا عملی شود! ممکن است زنان احساس کنند دوست دارند در سکس فرمان بدهند یا فرمان ببرند یا هر چیز و یا کار دیگری..سعی کنید که با همسر و یا شریک جنسی خود نزدیکتر گردید و تمام این فانتزی ها را بیرون بریزید تا بتوانید

منبع : پایگاه Iranlord   تاریخ قرارگیری مطلب بعدی : 22/1/1386

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 17:25  توسط Sciport | 
فاهيم روانشناسي - آشنايي با تاريخچه و مكاتب روانشناسي/‌١
نظريه روانكاوي/ ديدگاه فرويد

سرويس: مسائل راهبردي ايران
1387/12/25
03-15-2009
10:57:14
8707-17490: كد خبر

خبرگزاري دانشجويان ايران - تهران
سرويس: مسائل راهبردي ايران

اشاره:آن چه كه در پي مي‌آيد، ويرايش نخست مقاله‌ي «آشنايي با تاريخچه و مكاتب روانشناسي» از مجموعه‌ي متون آموزشي آشنايي با «مفاهيم روانشناسي»، ويژه‌ي خبرنگاران سياستي و سياست‌پژوهان بخش سلامت روان است كه در سرويس مسائل راهبردي دفتر مطالعات خبرگزاري دانشجويان ايران، تدوين شده است.
مقالات «مفاهيم روانشناسي» با ادبياتي ساده مفاهيمي تخصصي را براي خواننده توضيح مي‌دهند كه با استفاده از آن‌ها تا حدودي مي‌توان به ارزيابي سياست‌گذاري سلامت روان پرداخت. سرويس مسائل راهبردي ايران، آشنايي با مفاهيم تخصصي و فني در هر حوزه را مقدمه‌ي ايجاد يك عرصه‌ عمومي براي گفت وگوي دانشگاهيان و حرفه‌مندان با مديران و سياست‌گذاران درباره‌ي سياست‌ها و استراتژي‌ها و برنامه‌ها در آن حوزه مي‌داند و اظهار اميدواري مي‌كند تحقق اين هدف، ضمن مستند سازي تاريخ فرآيند سياست‌گذاري عمومي و افزايش نظارت عمومي بر اين فرآيند، موجب طرح ديد‌گاه‌هاي جديد و ارتقاي كيفيت آن در حوزه‌هاي مختلف شود.
سرويس مسائل راهبردي ايران ضمن اعلام آمادگي براي بررسي دقيق‌تر نياز‌هاي خبرنگاران و سياست‌پژوهان محترم، علاقه‌مندي خود را براي دريافت (rahbord.isna@gmail.com) مقالات دانشجويان، پژوهشگران، حرفه‌مندان، مديران و سياست‌گذاران محترم در ارائه‌ي عناوين جديد مقالات و يا تكميل يا ويرايش آن‌ها اعلام مي‌كند. 

اين مقاله به توضيح درباره‌ي نظريه روانكاوي فرويد مي‌پردازد. در نظريه روانكاوي فرويد با مفاهيمي از جمله مكانيزم‌هاي دفاعي و مراحل رواني - جنسي كه شامل مراحل دهاني، مقعدي، آلتي و تناسلي است؛ آشنا خواهيم شد. در شماره‌هاي بعدي اين مقاله ساير نظريه‌هاي روانكاوي معرفي خواهند شد.

مقدمه: نظريه‌ها اين امكان را براي ما مهيا مي‌سازند تا چارچوبي براي درك، تبيين و پيش‌بيني پديده‌هايي كه اطراف ما مي‌گذرند، در اختيار داشته باشيم. آن‌ها حاصل يافته‌هاي نظام‌مند وعلمي دانشمنداني هستند كه حاصل يك عمر تجربيات و آزمايشات خود را براي ما مهيا ساخته‌اند. بدون نظريه‌ها، جهان اجزاي تكه تكه و جدايي است كه انسجامي در ذهن ما ندارد.در روانشناسي نظريه‌ها در طول تاريخ تغييرات زيادي كردند. آن‌ها ابتدا بسيار وسيع و بالطبع پيچيده بودند. آن‌ها حوزه‌هاي زيادي را مي‌پوشانند. از اين نظريه‌ها به عنوان كلان‌نظريه‌ها ياد مي‌شود. نظام روانكاوي فرويد و يونگ، مكاتب گشتالت و پياژه و ... از اين دست نظريه‌ها هستند. اما امروزه نظريه‌ها بسيار خردتر شده‌اند. آن‌ها تخصصي‌ و حيطه معين و محدودي را در برمي‌گيرند. همچنين امروزه نظريه‌ها علمي‌تر هستند. يعني بر پايه‌ي استنادهاي آماري و پژوهش‌هاي منظم به دست آمده‌اند. انتقادي كه به نظريه‌هاي اوايل و يا برخي نظريه‌هاي اواسط قرن بيستم گرفته مي‌شود، اين است كه بر اساس استناد‌هاي علمي و تكرارپذير ارائه نشده‌اند. نظريه‌ها بر اساس برخي ويژگي‌ها مثلا ايجاز، اعتبار، ارزش اكتشافي، كاربرد گسترده و مانند آن با يكديگر تفاوت دارند. 
در اين نوشتار مكاتبي كه براي ورود به پهنه‌ي روانشناسي و درك پديده‌ها و مفاهيم اساسي آن ضروري است، مطرح شده‌اند. خوانندگان بايد توجه داشته باشند كه براي فهم عميق‌تر اين مكاتب بايد به منابع تكميلي مراجعه و يا از افرادي كه تخصص روانشناسي دارند، گفتمان كنند.

زيگموند فرويد ( 1939 ـ 1856 )چك، زندگي نامه

فرويد در ششم ماه مه 1956 در شهر فريبرگ، متولد شد (اكنون پريبور، جمهوري چك). در سال 1990 اين شهر نام ميدان استالين خود را به ميدان فرويد تغيير داد. پدر فرويد تاجر نسبتا ناموفق پشم بود. هنگامي كه كاسبي او در موراوي با شكست روبه‌رو شد، با خانواده‌ي خود به شهر لايپزيگ، كشور آلمان و بعدا كه فرويد 4 ساله بود به شهر وين، كشور اتريش نقل مكان كرد. فرويد حدود 80 سال در وين ماند. هنگامي كه فرويد به دنيا آمد، پدرش 40 سال و مادرش (همسر سوم پدر او) فقط 20 سال داشت. پدر او فردي جدي و خودكامه بود. فرويد  فرزند اول مادرش بود، مادرش او را بسيار دوست داشت و از وي حمايت مي‌كرد. فرويد از همان سال‌هاي نخستين نشان داد كه بسيار باهوش است و والدينش به پرورش آن كمك كردند. براي مثال خواهران او اجازه نداشتند پيانو تمرين كنند، مبادا كه سر و صدا مزاحم مطالعه‌ي فرويد شود. فرويد يك سال زودتر از آن‌چه معمول بود، وارد دبيرستان شد و اغلب شاگرد اول بود. او كه در زبان آلماني و عبري روان بود، در مدرسه به زبان لاتين، يوناني، فرانسوي و انگليسي تسلط يافت و خودش زبان‌هاي ايتاليايي و اسپانيايي را ياد گرفت. او در 8 سالگي از خواندن آثار شكسپير به زبان انگليسي لذت مي‌برد. فرويد رشته‌ي پزشكي را برگزيد و در حالي كه در دانشگاه وين مشغول تحصيل براي مدرك پزشكي خود بود، پژوهشي فيزيولوژيكي را درباره‌ي نخاع شوكي ماهي و بيضه‌هاي مارماهي انجام داد و با اين كار به اين رشته خدمات شايسته‌اي كرد. فرويد در سال 1881 به عنوان عصب شناس باليني، مطبي داير كرد و بررسي شخصيت كساني را كه به آشفتگي‌هاي هيجاني مبتلا بودند، آغاز نمود.
او چند ماه در پاريس با ژان مارتين شاركو، روان‌پزشك پيشگام استفاده از هيپنوتيزم كار كرد. فرويد در سال 1896، بعد از چند سال كار باليني متقاعد شده بود كه علت اصلي تمام روان‌رنجوري‌ها، تعارض‌هاي جنسي است. فرويد معتقد بود كه همين آسيب‌هاي جنسي، رفتار روان رنجور را در بزرگسالي به وجود مي‌آورند. در حالي كه فرويد به اهميت مسائل جنسي در زندگي هيجاني تاكيد كرده است، ‌خود دچار تعارض‌هاي جنسي متعددي بود. نگرش او نسبت به مسائل جنسي منفي بود. او درباره‌ي مخاطرات ميل جنسي نوشت. حتي در مورد كساني كه روان رنجور نبودند، ترغيب مي‌كرد از آن‌چه كه وي نياز حيواني به امور جنسي ناميد، فراتر روند. او ظاهرا در 41 سالگي زندگي جنسي خود را ترك كرد و به يكي از دوستان خود نوشت: برانگيختگي جنسي براي فردي چون من ديگر مفيد نيست. درسال 1938 نازي‌ها وين را اشغال كردند و فرويد به لندن مهاجرت كرد. سلامتي فرويد به نحو چشمگيري تحليل رفت، ولي از لحاظ عقلاني هوشيار ماند و تقريبا تا آخرين روز زندگي خود به كار ادامه داد. فرويد در اواخر سپتامبر 1939 به دكتر خود گفت: "اكنون زندگي چيزي جز شكنجه نيست و ديگر معنايي ندارد." دكتر به او قول داده بود اجازه نخواهد داد بي جهت درد بكشد. او ظرف 24 ساعت بعد، سه تزريق مورفين تجويز كرد كه هر مقدار آن بيشتر از اندازه لازم براي تسكين بود و بدين ترتيب به سال‌هاي طولاني رنج و عذاب او خاتمه داد.

شرح نظريه روانكاوي فرويد

براي ورود به پهنه‌ي گسترده روانشناسي، مطالعه مكتب بزرگ "روان‌كاوي" يا "روان تحليل‌گري" ( Psychoanalisis) اجتناب‌ناپذير است. به گفته شولتز «بدون اين‌كه از تصميم فرويد آگاه شويم، به سختي مي‌توان تحول حوزه شخصيت را درك و آن را ارزيابي كنيم.» هر چند برخي از صاحب نظران ممكن است نظريه او را فرسوده، جزمي، غيرعلمي و گمراه كننده بدانند. نوع نگاه ويژه‌ي فرويد به پديده‌هاي روانشناختي باعث تحولي شگرف در اين پهنه شد كه از آن به عنوان يك انقلاب علمي ياد مي‌كنند. نظريه‌ي روانكاوي فرويد نظريه جامع و فراگيري است كه تاثير خود را نه تنها به روانشناسي، بلكه بر بسياري ازعلوم بشري گذاشته است.
نظريه‌ي روانشناسي فرويد بسياري از پهنه‌هاي روانشناسي را دربرمي‌گيرد. حيطه‌هاي روانشناسي تحولي (رشد)، انگيزش و شخصيت، مهم‌ترين شاخه‌هاي روانشناسي هستند كه از نظريه فرويد تاثير پذيرفته‌اند. ما بنا به اهميت نظريه او به عنوان يكي از پيشگامان ايجاد روانشناسي نوين، به طور مفصل به شرح آن مي‌پردازيم. هر چند بنا به گفته‌ي دكتر منصور، در بوته يك موقعيت درماني مبتني بر روان تحليل‌گري است كه مي‌توان مفاهيم اين نظريه را خوب درك كرد و خواندن منابع علمي هر اندازه وسيع كفايت نخواهد كرد.
اساس نظريه فرويد اين است كه انسان منبع بالقوه‌اي از انرژي است. وي با تاثير از تحول علوم فيزيكي زمانه خود، انسان را همانند ماشين داراي ذخيره معيني از انرژي مي‌داند. انرژي هيچ‌گاه از بين نمي‌رود، بلكه ممكن است تغيير يابد. وي اين انرژي انساني را "ليبيدو" يا "انرژي‌ غرايز زندگي" مي‌نامد كه در هر مرحله از تحول در جاي خاصي از بدن مستقر مي‌شود.
فرويد انسان را به كوه يخ تشبيه مي‌كند. همان‌طوري كه سه چهارم حجم كوه يخ در زير آب است، قسمت اعظم شخصيت ما نيز از آگاهي‌ها پنهان است. فرويد اين بخش شخصيت را ناهشيار (Unconsciousness) ناميد. آن قسمت از شخصيت كه در حيطه آگاهي انسان قرار دارد، هشيار ناميده مي‌شود، بقيه شخصيت نيمه هشيار است كه بلافاصله در حيطه آگاهي جاي نمي‌گيرد و با تامل مي‌توان به آن پي برد.
فرويد سپس پايگاه رواني را به سه قسمت تقسيم مي‌كند. اين بخش‌ها شامل "من يا خود" ( ego)، "بن يا نهاد" ( id) و "فرامن يا فراخود" ( Super ego) مي‌باشند. "نهاد" قسمت ناهشيار انسان است و مركز غرايز و كشاننده‌ها ( drive) يا سائق‌ها است. "نهاد" نماينده كليه حالات غيرارادي، طبيعي، ناخودآگاه و غريزي است. به گفته فرويد هر كسي به هنگام تولد، "نهاد" را با خود به دنيا مي‌آورد و در تمام عمر با آن به سر مي‌برد. "نهاد" مايه اصلي زندگي و اساسي شخصيت را پي‌ريزي مي‌كند. اين نيرو از دنياي خارج اطلاعي ندارد و از درد و رنج گريزان است. هيچ حد ومرزي را نمي‌شناسد و فقط در كمال آزادي و در صورت لزوم با شدت و قدرت در جست‌وجوي برآوردن خواهش‌هاي خود و در پي كسب لذت است. "من" قسمتي از "نهاد" يا "بن" است كه در اثر مقتضيات دنياي خارج تغيير شكل يافته است. "من" بخش هشيار شخصيت است. "من" وظيفه هماهنگي ميان "بن" و "فرامن" را برعهده دارد. به اين ترتيب حفظ صيانت و تعامل شخصيت به عهده "من" مي‌باشد. "من" براي اين كار مكانيزم‌هايي را در اختيار دارد كه مكانيزم‌هاي دفاعي (مانند سركوبي، دليل تراشي و ...) نام دارند. فرايند مكانيزم‌هاي دفاعي ناهشيارانه است. يعني فردي كه در برابر شكست شروع به دليل‌تراشي مي‌كند،‌از اين امر آگاه نيست. "فرامن" كه در جريان اجتماعي شدن كودك و همانندسازي با والدين شكل مي‌گيرد، مركز فرامين و دستورات اخلاقي است. با يك مثال مي‌توان كاركرد اين سه بخش را روشن كرد: فردي در روزه به سر مي‌برد و بعد از ساعت‌ها عدم مصرف غذا، تكانه‌هايي از "بن" به "من" او فشار مي‌آورد كه گرسنگي و لذت غذا خوردن در آن لحظه را به خاطر فرد مي‌آورد. اما از "فرامن" نيز به "من" دستوراتي مي‌رسد كه عبادت، پرهيز و خويشتن‌داري را يادآور مي‌شود. "من" در اين ميان وظيفه تعادل بين اين دو فرايند را بر عهده دارد. اگر "بن" پيروز شود، فرد روزه  را خواهد شكست و نيز ممكن است از اين‌كه دستورات "فرامن" را اجرا نكرده، احساس گناه كند. اگر هم "فرامن" غالب باشد، "من" ارضاي نيازهاي "بن" را به تعويق انداخته و به سوي ارزش‌هاي فرامن حركت مي‌كند.

مكانيزم‌هاي دفاعي (defense mechanism)

مكانيزم‌هاي دفاعي روش‌هايي هستند كه ذهن به وسيله آن‌ها رويدادهاي رواني دردناك را تغيير مي‌دهد، تا به اين‌ وسيله تعارض و رنج رواني را به حداقل برساند. اساسي‌ترين و متداول‌ترين روش‌ها براي تغييردادن واقعيت‌هاي رواني، سركوبي است. سركوبي، دفاعي است كه فرد به وسيله آن، افكار ناخواسته‌ يا اميال منع شده را به صورت ناهشيار از ذهن مي‌راند. فرافكني ( projection) عبارت است از نسبت دادن برداشت‌ها و معني‌ها به ديگران و جايگزين كردن «شما» به جاي «من». درمكانيزم دفاعي واكنش وارونه ( reaction formation) فرد بر خلاف تكانه‌هاي خود رفتار مي‌كند. مثلا فردي كه عليه آزادي‌هاي جنسي خطابه مي‌كند، ممكن است خود داراي سائق‌هاي جنسي آزاردهنده باشد. در مكانيزم جابه‌جايي، فرد موضوع واقعي را با موضوعي كه بي ضررتر و كمترتهديد كننده است، عوض مي‌كند. مثلا فردي كه در محل كار خود دچار خشم و ناكامي مي‌شود، چون نمي‌تواند در آنجا اين تكانه خشم خود را تخليه كند، هنگام برگشت به خانه اين تكانه خشم خود را بر سر همسر و فرزندان بي تقصير خود تخليه مي‌كند. در مكانيزم والايش فرد انرژي‌هاي رواني را از اهداف جامعه ناپسند به هدف‌هاي سازنده هدايت مي‌كند. مثلا فرويد با تحليل زندگي "لئوناردو داوينچي" دريافت كه تابلوي ژكوند او برخواسته از عشق دوران اديپي داوينچي به مادرش است كه او با آن نيرو توانست اين تابلو را خلق كند. در حالي كه سركوبي واقعيتهاي دروني را از ميان مي‌برد، انكار واقعيتهاي بيروني ناراحت كننده را برطرف مي‌كند. والديني كه كودك آنها به طور خطرناكي بيمار است، حتي با آنكه تشخيص بيمار بودن كودك آنها وجود دارد، انكار مي‌كنند كه اشكالي وجود دارد.
درحالي‌كه در سركوبي و انكار، مولفه‌هاي عاطفي و اطلاعاتي هر دو حذف مي‌شوند؛ در جداسازي فقط مولفه‌هاي عاطفي ( كه منبع استرس هستند ) سركوب مي‌شوند، حال آنكه اطلاعات حفظ مي‌شود. افرادي كه تحقير و قساوت زيادي را تحمل كرده‌اند، مانند كساني كه در طول جنگ جهاني دوم در اردوگاه‌هاي مرگ آلمان بودند يا افرادي كه مورد تجاوز جنسي قرار گرفته‌اند، ممكن است از جداسازي استفاده كنند. آن‌ها ممكن است بتوانند تجربه خود را دقيقا و به طور مبسوط شرح دهند، اما نتوانند احساسات شديد همراه با آن را به ياد بياورند.
بنا به عقيده فرويد سه نوع اضطراب وجود دارد: اضطراب واقعي: ناشي از تهديدها و خطرات واقعي از جانب محيط است.
اضطراب عصبي: اضطرابي كه از جانب "بن" ( نهاد ) برانگيخته مي‌شود و ترس از افسارگسيختگي تكانه‌ها و آمال جنسي و يا عدم ارضاي آن‌ها مي‌باشند.
اضطراب اخلاقي: همان ترس از وجدان است. يعني عدم اجراي فرامين اخلاقي پايگاه "فرامن".
معمولا اشخاصي كه داراي پايگاه رواني "فرامن" قوي مي‌باشند، بيشتر دچار اين اضطراب مي‌شوند.
پيشتر گفته شد كه" ليبيدو" در هر مرحله از زندگي فرد در جاي خاصي از بدن متمركز مي‌شود و نقش خاصي را ايفا مي‌كند. فرويد به اين ترتيب به ايجاد اين نظام تحولي دست زد كه به مراحل رشد رواني - جنسي معروف است. مفهوم جنسيت در نظر فرويد داراي معنا و مفهوم خاص خود بوده و به معناي لذت جنسي بزرگسالي محدود نمي‌شود.

مراحل رواني ـ جنسي فرويد

الف) مرحله دهاني ( oral stage):
اولين مرحله رشد رواني ـ جنسي يعني مرحله دهاني از تولد تا حدود دو سالگي ادامه دارد. در طول اين دوره منبع اصلي لذت كودكان دهان است. كودك از مكيدن، گاز گرفتن و بلعيدن لذت مي‌برد. البته دهان براي بقا مورد استفاده قرار مي‌گيرد (براي فرو دادن غذا و آب)، اما فرويد به ارضاي شهواني ناشي از فعاليت‌هاي دهان بيشتر تاكيد دارد. كودك در حالت وابستگي به مادر يا مراقبت كننده قرار دارد. او شيء اصلي ليبيدوي كودك مي‌شود. مي‌توان گفت كودك به صورت ابتدايي آن، در حال يادگيري عشق‌ورزيدن به مادر است. اين‌كه مادر چگونه به خواسته‌هاي كودك پاسخ دهد، كه در اين زمان صرفا خواسته‌هاي بن ( نهاد ) است، ماهيت دنياي كوچك كودك را تعيين مي‌كند. كودك از مادر ياد مي‌گيرد دنيا را به صورت خوب يا بد، ارضا كننده يا ناكام كننده، امن يا ناامن برداشت كند.
در اين مرحله دو شيوه رفتاركردن وجود دارد:
رفتار جذب دهاني (فرو دادن) و رفتار پرخاشگر دهاني يا آزارگر دهاني (گاز گرفتن يا تف كردن).
شيوه‌ي جذب دهاني ابتدا روي مي‌دهد و تخريب لذت بخش دهان توسط ديگران و غذا را شامل مي‌شود.
لازم است در اين‌جا امكان تثبيت توضيح داده شود. در حال تثبيت شخص مايل نيست يا نمي‌تواند از يك مرحله به مرحله بعدي پيش برود. زيرا يا تعارض حل نشده است و يا اين‌كه نيازها توسط والد آسان‌گير آن قدر زياد ارضا شده‌اند كه كودك نمي‌خواهد پيش برود. در حالت تثبيت بخشي از ليبيدو در آن مرحله صرف مي‌شود و انرژي كمتري براي مراحل بعد باقي مي‌ماند. بزرگسالان تثبيت شده در مرحله جذب دهاني بيش از حد به فعاليت‌هاي دهاني، مانند خوردن، نوشيدن، سيگاركشيدن و بوسيدن مي‌پردازند. اگر آن‌ها در كودكي بيش از حد ارضا شده باشند، شخصيت دهاني بزرگسالي آن‌ها براي خوش‌بيني و وابستگي غيرمعمول آمادگي خواهد داشت. زيرا آن‌ها در كودكي بيش از حد نازپرورده بودند، ‌براي ارضا كردن نيازهايشان، وابستگي به ديگران را ادامه مي‌دهند. در نتيجه آن‌ها بيش از اندازه ساده لوح و سطحي هستند يا هر چيزي كه به آن‌ها گفته شود، باورمي‌كنند. 
رفتار پرخاشگر يا آزارگر دهاني، هنگام بيرون زدن دردناك و ناكام كننده دندان‌ها روي مي‌دهد. كودكان در نتيجه اين تجربه، مادر را با نفرت و عشق برداشت مي‌كنند. افراد تثبيت شده در اين سطح براي بدبيني شديد، ‌خصومت و پرخاشگري آمادگي دارند. آن‌ها اهل جروبحث و طعنه زدن هستند، اظهارات گزنده مي‌كنند و با ديگران رفتار ظالمانه‌اي دارند. آن‌ها نسبت به ديگران حسادت مي‌كنند و مي‌كوشند از ديگران بهره‌كشي كنند. مرحله دهاني هنگام از شيرگرفتن پايان مي‌يابد، هر چند كه اگر تثبيت روي داده باشد، مقداري ليبيدو باقي مي‌ماند. بعد از اين مرحله تمركز كودك روي هدفي ديگر جابه‌جا مي‌شود.

ب) مرحله مقعدي (anal stage):
فرويد معتقد بود كه تجربه آموزش استفاده از توالت در طول مرحله مقعدي تاثير بسزايي در رشد شخصيت دارد. عمل دفع براي كودك لذت شهواني توليد مي‌كند، ولي با شروع استفاده از توالت، كودك بايد ياد بگيرد اين لذت را به تاخير اندازد. براي اولين بار ارضاي تكانه‌اي غريزي، با تلاش والدين براي تنظيم كردن زمان و مكان عمل دفع، دچار اختلال مي‌شود. وقتي كودك ياد مي‌گيرد كه به چيزي كنترل دارد، حس تملك به او براي اولين بار دست مي‌دهد. اگر آموزش استفاده از توالت خوب پيش نرود امكان دارد كودك به دو روش واكنش نشان دهد. روش اول دفع كردن در زمان و مكاني كه والدين تاييد نمي‌كنند. در اين صورت كودك شخصيت پرخاشگر مقعدي را پرورش مي‌دهد. چنين كودكي در آينده دچار رفتارهاي خصومت آميز و ديگر آزارخواه ( ساديسمي) خواهد بود. روش دوم نگه داشتن مدفوع است. اين كار احساس لذت شهواني به وجود مي‌آورد و روش تازه‌اي براي جلب محبت و توجه والدين است. اين رفتار مبناي رشد شخصيت نگه دارنده مقعدي است. چنين فردي لجوج و خسيس است و احتمالا مقرراتي و وسواسي، تميز، و بيش از حد داراي فرامن قوي خواهد شد.

ج) مرحله آلتي (Phallic stage):
در حدود چهار تا پنج سالگي، زماني كه تمركز لذت از مقعد به اندام‌هاي تناسلي جا به جا مي‌شود، مجموعه مشكلات تازه‌اي پديدار مي‌شود. بار ديگر كودك با مبارزه‌اي ميان تكانه "بن" (نهاد) و درخواست‌هاي جامعه كه در انتظارات والدين انعكاس يافته است، روبه رو مي‌شود.
- عقده اديپ در پسرها: تعارض اساسي مرحله آلتي بر ميل ناهشيار كودك به والد جنس مخالف متمركز است. همراه با آن، ميل ناهشيار به جايگزين يا نابود كردن والد هم‌جنس است. از تشخيص اين تعارض مفهوم عقيده اديپ حاصل مي‌شود. عقده اديپ در پسرها و دخترها به صورت متفاوتي عمل مي‌كند. فرويد قسمت مردانه اين عقده را كامل‌تر توضيح داده است. در عقده اديپ، ‌مادر موضوع عشق پسر بچه مي‌شود؛ او از طريق خيال پردازي‌ و رفتار آشكار، تمايلات جنسي خود را به مادر نشان نمي‌دهد. با اين حال، پسر پدر را مانعي بر سر راه خود مي‌بيند و او را به صورت رقيب و تهديد مي‌انگارد. در نتيجه حسادت مي‌ورزد و نسبت به پدر خصومت مي‌ورزد (خوانندگان توجه داشته باشند كه تمام فرايندهاي بالا به صورت ناهشيار است و تعجب نكنيد كه نمي‌توانيد آن را در زندگي خصوصي خود جست‌وجو كنيد). همراه با اين ميل پسر، اين ترس با او است كه مبادا پدر تلافي كرده و به او آسيب برساند. پسر ترس از پدر را در قالب تناسلي تعبير مي‌كند و مي‌ترسد كه پدر اندام مزاحم وي (آلت تناسلي پسر) را كه منبع لذت و تمايلات جنسي اوست، قطع كند. به اين ترتيب اضطراب اختگي به گونه‌اي كه فرويد آن را مي‌نامد، ايفاي نقش مي‌كند كه شايد در كودكي فرويد هم نقش داشته است. ترس از اختگي به قدري نيرومند است كه پسر مجبور مي‌شود با پدرش همانندسازي كند؛ يعني شبيه او شود.

- عقده اديپ در دخترها: فرويد درباره تعارض آلتي دخترانه كه طرفداران او آن را عقده الكترا ناميدند، چندان صريح و روشن صحبت نكرد. مانند پسر، اولين موضوع عشق دختر مادراست، زيرا او منبع اصلي غذا، محبت و امنيت در دوران كودكي است. با اين حال در طول مرحله آلتي، پدر موضوع عشق تازه دختر مي‌شود. چرا اين جابه‌جايي از مادر به پدر روي مي‌دهد؟ دختر مادرش را به خاطر وضعيت ظاهرا پست‌تر خود سرزنش مي‌كند و در نتيجه عشق او به مادر كمتر مي‌شود. شايد او حتي از مادرش به خاطر آن‌چه كه تصور مي‌كند به وي روا داشته است، متنفر شود. بنابراين عشق خود را به پدر منتقل مي‌كند. دختر نيز در نهايت با مادر همانندسازي كرده و عشق خود را به پدر سركوب مي‌كند.

- شخصيت آلتي: تعارض‌هاي آلتي و ميزان حل شدن آن‌ها براي مشخص كردن واكنش‌هاي افراد بزرگسال به جنس مخالف و نگرش‌هاي آن‌ها نسبت به آن اهميت زيادي دارند. تعارض‌هايي كه به شكل نامناسب حل مي‌شوند مي‌توانند حالت‌هاي طولاني اضطراب اختگي مداوم را به وجود آورند. تيپ شخصيتي به اصطلاح آلتي، خودشيفتگي نيرومندي را نشان مي‌دهد. فرويد شخصيت آلتي مردانه را به صورت مغرور، صبور، و از خود مطمئن توصيف كرد.
شخصيت آلتي زنانه باعث مي‌شود، اين شخصيت در زنانگي خود اغراق كرده و از استعدادها و جذابيت‌ خود براي درهم كوبيدن مردان و چيره شدن بر آن‌ها استفاده ‌كند. نمايش پرتنش مرحله آلتي در همه ما سركوب شده است. تاثيرات آن ما را هنگام بزرگسالي در سطح ناهشيار برانگيخته مي‌كند و ما اين تعارض را چندان (يا اصلا) به ياد نمي‌آوريم.

- دوره نهفتگي (Lateney period):آشوب‌ها و استرس‌هاي مراحل دهاني، مقعدي و آلتي رشد رواني ـ جنسي معجوني هستند كه بخش عمده‌اي از شخصيت بزرگسالي از آن‌ها شكل مي‌گيرد. سه ساختار اصل شخصيت "بن"،‌ "من" و "فرامن" تقريبا در 5 سالگي،‌ شكل گرفته‌اند و رابطه‌ي ميان آن‌ها مستحكم شده است. دوره‌ي نهفتگي، مرحله رشد رواني ـ جنسي نيست، بلكه غريزه جنسي خفته است و موقتا به فعاليت‌هاي تحصيلي، سرگرمي‌ها، ورزش‌ها و برقراري روابط با اعضاي هم‌جنس والايش (تصعيد) مي‌يابد.

د) مرحله تناسلي (genital stoge): مرحله‌ تناسلي آخرين مرحله رشد ـ رواني جنسي است كه با بلوغ آغاز مي‌شود. بدن از لحاظ فيزيولوژيكي رسيده مي‌شود و اگر در مراحل قبلي رشد، تثبيت‌هايي روي نداده باشد، فرد مي‌تواند زندگي عادي را هدايت كند. فرويد معتقد بود كه در اين مرحله شدت تعارض از مراحل قبلي كمتر است. نوجوان بايد از تحريم‌ها و موارد نهي شده جامعه كه در رابطه با ابزار جنسي وجود دارند، پيروي كند. اما تعارض از طريق والايش به حداقل مي‌رسد. انرژي جنسي، كه در سال‌هاي نوجواني براي ابراز فشار مي‌آورد، مي‌تواند حداقل تا اندازه‌اي از طريق دنبال كردن جايگزين‌هاي جامعه پسند و سپس از طريق رابطه بزرگسال با فردي از جنس مخالف ارضا شود. تيپ شخصيتي تناسلي قادر است در عشق و كار، رضايت خاطر كسب كند كه دومي راه خروج قابل قبولي براي والايش تكانه‌هاي بن (نهاد) است. فرويد مرحله تناسلي را روشن شدن عشق اديپي مي‌داند. يعني عشق اديپي كه چون آتشي زير خاكستر پنهان بوده است، با شروع بلوغ دوباره شعله‌ور مي‌شود. به همين علت است كه فرويد بيان مي‌كند كه افراد سراغ معشوقه‌اي مي‌روند كه بسيار به مادر يا پدرشان (به شكل ناهشيارانه) شباهت دارد. فرويد به سال‌هاي بعد نوجواني كمتر پرداخت، به نظر او اين‌كه ما در بزرگسالي چگونه باشيم، چگونه رفتار و احساس كنيم، به وسيله‌ي تعارض‌هايي كه با آن مواجه شديم، تعيين مي‌شود.
به نظر فرويد،
خشت اول را نهد معمار كج    تا ثريا مي‌رود ديوار كج

تدوين:
سيدعلي اصغرحسيني
دانشجوي کارشناسي ارشد روان‌شناسي، دانشگاه تربيت معلم
خبرنگار روانشناسي سرويس مسائل راهبردي خبرگزاري دانشجويان ايران

منابع: 1ـ جونز، ارنست، اصول روانكاوي، ترجمه حسن رضي  2ـ سروري، محمد حسين، قلمرو روانشناسي.1371 3ـ سليگمن، مارتين اي پي و روزنهان ، ديويد ال. آسيب‌شناسي رواني. ترجمه سيد محمدي.1381 4ـ شولتز و شولتز . نظريه‌هاي شخصيت. ترجمه سيد محمدي. ويرايش 13865ـ گنجي، حمزه. روانشناسي عمومي (قسمت دوم) پيام نور.13816 ـ منصور، محمود و دادستان، پريرخ، روانشناسي ژنتيك 2. رشد.1381

 .Hand book of psychology. Eysenek. 2000

انتهاي پيام

كد خبر: 8707-17490
خبرهاي مرتبط:
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 17:22  توسط Sciport | 

آيا ميدانيد اختلال تجزيه ي هويت چيست؟

اختلال تجزيه هويت(هويت پريشي)، كه اختلال شخصيت چندگانه نيز ناميده مي شود ، عبارت است از وجود دو يا چند هويت يا شخصيت متمايز كه به تناوب رفتار را كنترل مي كنند.معمولا هر شخصيت نام و سن و مجموعه خاصي از خاطرات و رفتارهاي ويژه ي خود دارد.در اغلب موارد يك هويت اصلي با نام واقعي شخص وجود دارد كه منفعل ، وابسته و افسرده است.هويتهاي جانشين نوعا داراي ويژگيهايي هستند كه با هويت اصلي تعارض دارند: مثلا خصمانه ، كنترل كننده ،  و خود ويرانگرند.در بعضي موارد ، اين شخصيتها ممكن است حتي در ويژگيهايي مثل دستخط ، استعدادهاي هنري و ورزشي ، و آشنايي به زبان خارجي با هم تفاوت داشته باشند.هويت اصلي معمولا از تجربه هاي هويتهاي ديگر آگاهي ندارد.دوره هايي از يادزدودگي بدون علت ، از قبيل زوال حافظه براي چند ساعت يا چند روز در هفته ، مي تواند نشانه ي وجود اختلال تجزيه ي هويت باشد.

 يكي از مشهورترين موارد شخصيت چند گانه ، كريس سايزمور (chris sizemore) است كه شخصيتهاي  مختلف وي _ايو وايت ، ايو بلك،و جين _ در فيلم سه چره ي ايو به تصوير كشيده شده است و بعدها به تفصيل در  زندگي نامه ي وي تحت عنوان "من ايو هستم" توصيف شده است.

 نمونه ي ديگري از شخصيت چند گانه كه به تفصيل بررسي شده ، مورد پسر17 ساله اس به نام يونا((jonah است كه به خاطر سر دردهاي شديد ، كه غالبا فراموشي در پي داشت ، در بيمارستان بستري شده بود.كاركنان بيمارستان متوجه شدند كه در روزهاي مختلف تغييرات چشمگيري در شخصيت وي پديد مي آيد ، و روانپزشك مسئول نيز سه هويت فرعي مجزا در وي تشخيص داد.ساختارهاي شخصيتي نسبتا پايداري كه در وي ظاهر مي شد به شرح زير است:

يونا:شخصيت اصلي . خجالتي ، گوشه گير ، مودب ، و بسيار سنتي.او "مبادي آداب" معرفي شده است.گاهي در جريان مصاحبه هراسان و دستپاچه مي شود.يونا از وجود شخصيتهاي ديگر اطلاعي ندارد.

سامي:خاطراتش بسيار كامل و دست نخورده است.مي تواند با يونا همزيستي داشته باشد ، يا يونا را كنار بگذارد و جانشين او شود.مدعي است كه هر زمان يونا به مشاوره ي حقوقي نيازمند باشد يا دچار دردسر شود براي كمك به او آماده است.او "ميانجي" معرفي شده است.سامي پديدار شدنش را در سن 6 سالگي به ياد مي آورد .در آن زمان مادر يونا ناپدري او را با چاقو زخمي كرد و سامي از والدين خود خواست كه ديگر در مقابل كودكان با هم دعوا نكنند.

كينگ يانگ:او هنگامي كه يونا شش يا هفت ساله بود ظاهر شد تا هويت جنسي يونا را تثبيت كند، چون مادر يونا گاهي در خانه لباس دخترانه به او مي پوشانيد و خودش در مدرسه اسم دخترها و پسرها را با هم اشتباه مي كرد.از آن به بعد كينگ يانگ مواظب علايق جنسي يونا بوده ، و به همين دليل نيز "عاشق پيشه" معرفي شده است.او به طور مبهمي از وجود ساير شخصيتها آگاه است.

يوسف عبدالله:شخصي بي عاطفه،پرخاشگر و تندخوست.در برابر درد، بسيار مقاوم است.وظيفه دارد از يونا مواظبت و مراقبت كند و به همين سبب وي "جنگجو" معرفي شده است.يوسف در سن 9 يا 10 سالگي ظاهر شد ، همان زمان كهگروهي پسربچه ي سفيدپوست يونا را بدون هيچ دليلي كتك زدند.يونا درمانده شده بود ، كه يوسف فرا رسيد و كينه توزانه با مهاجمان جنگيد.او نيز آگاهي مبهمي از ساير شخصيتها دارد.

اين چهار شخصيت در تمام شاخصهايي كه با موضوعهاي هيجاني سر و كار داشت، كاملا با هم متفاوت بودند، اما در آزمونهايي كه چندان ارتباطي با هيجان يا تعارضهاي شخصي نداشت ، مثل آزمون هوش يا آزمون واژگان ، نمره هاي كم و بيش يكساني داشتند.

اختلال تجزيه هويت حاكي از ناتواني در يكپارچه سازي جنبه هاي گوناگون هويت ، حافظه و هشياري است.تجزيه ي هشياري چنان كامل است كه گويي چند شخصيت مختلف در يك بدن زندگي مي كنند.ناظران گزارش كرده اند كه تغيير از شخصيتي به شخصيت ديگر غالبا با تغييرات ظريفي در وضع اندامي و لحن صدا همراه است.شخصيت جديد به طرز متفاوتي حرف مي زند ، راه مي رود و سر و دست تكان مي دهد.حتي ممكن است تغييراتي در فرايندهاي فيزيولوژيايي را از قبيل فشار خون و فعاليت مغزي صورت پذيرد.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 20:8  توسط Sciport | 
خود بيمارانگارى

شايد براى همگى ما اتفاق افتاده باشد كه با ايجاد كوچك ترين دردى در يكى از اعضاى بدنمان به اين فكر كنيم كه دچار يك بيمارى خطرناك شده ايم؛ نوعى بيمارى كه شايد هيچ راه علاجى نداشته باشد.

«خود بيمارانگارى» اختلالى است كه خيلى از افراد را در دوره اى از زندگى درگير خود مى كند و شروع آن به اين صورت است كه علائم بسيار جزيي درد از قبيل تپش قلب، گرفتگى عضلات، رگ هاى دردناك، سرفه هاى گهگاهى، يك زخم كوچك و... باعث مى شوند كه فرد فكر كند دچار يك اختلال شديد قلبى، سرطان و... شده است. اين تفاسير نادرست باعث مى شوند كه افراد مبتلا به اين اختلال مدام انواع هراس ها و اضطراب ها را تجربه كنند. هزينه كردن مقدار زيادى پول براى انواع آزمايش ها و معاينات پزشكى براى اطمينان بيمار و همچنين تصديق پزشكان مبنى بر اين كه هيچ خطرى فرد را تهديد نمى كند و او كاملاً سالم است نيز او را از شر اضطراب ها و وسواس هاى فكرى راحت نمى كند.

خود بيمارانگارى اختلالى است كه خيلى از افراد را در دوره اى از زندگى درگير خود مى كند و شروع آن به اين صورت است كه علائم بسيار جزئى درد از قبيل تپش قلب، گرفتگى عضلات، رگ هاى دردناك، سرفه هاى گهگاهى، يك زخم كوچك و... باعث مى شوند كه فرد فكر كند دچار يك اختلال شديد قلبى، سرطان و... شده است.

اين اشتغال ذهنى بيمارگونه باعث مى شود كه اين افراد در روابطشان با خانواده دچار مشكلات فراوانى شوند، زيرا آنها مُصر هستند كه خانواده به دنبال پيگيرى هاى پزشكى اين افراد باشند و آنها را تنها نگذارند، براى همين خانواده اين بيماران بعد از مدتى با اين افراد مشكلات جدى پيدا مى كنند. سواي مشكلات خانوادگى، اين افراد در محيط شغلى نيز دچار مسائل زيادى مي شوند و كاركردهاى شغلى آنها كاهش مى يابد. «خود بيمارانگارى» در هر سنى ممكن است بروز كند ولى بيشتر كسانى كه با آن درگير مى شوند، بزرگسالان هستند. اگرچه ممكن است بعضى از آنها بهبود يابند ولى ادامه روند آن تا دوران ميانسالى و پيرى، باعث بروز انواع اختلالات خلقى مثل افسردگى در اين بيماران مى شود. البته نگرانى در مورد بيمارى در دو جنس زن و مرد متفاوت است. امروزه اكثر زنان نسبت به بيمارى سرطان سينه استرس شديدى دارند، در حالى كه بيشتر مردان ترس از ابتلا به سكته قلبى و سرطان پروستات دارند. ترس از مرگ و پيرى زودرس نيز ممكن است تمامى افراد (چه زن و چه مرد) را تهديد كند.

اين بيمارى حداقل به مدت شش ماه طول مى كشد و ميزان شيوع آن در كل جمعيت، يك تا پنج درصد است. طبق گزارش هاى كلينيك هاى درمانى ? تا ? درصد بيماران سرپايى مراجعه كننده به بخش هاى مراقبت هاى اوليه، مبتلا به خودبيمارانگارى هستند. البته بيمارى هاى ديگرى در نتيجه اين بيمارى ممكن است فرد را تهديد كند. از قبيل وسواس، اضطراب، اختلال وحشت زدگى و افسردگى. انواع توهم ها و حملات توأم با وحشت زدگى اين افراد را تهديد مى كنند. راه كمك به اين افراد بايد در قدم اول اقدامات پيشگيرى كننده براى آنها باشد. اولين قدم اين است كه نبايد در كنار آنها راجع به بيمارى هاى جدى و تهديد كننده صحبت كرد، زيرا اگر سابقه از دست دادن يكى از والدين يا يكى از اطرافيان را داشته باشند يا در كودكى دچار يك بيمارى سخت شده باشند، صحبت در مورد اين بيمارى ها بر نگرانى و اضطراب آنها مى افزايد.

يكى ديگر از اقدامات حمايت كننده در مورد درمان اين افراد، روانكاوى است. دكتر منصور بهرامى روان شناس و عضو هيئت تحليل رفتار متقابل در اين رابطه مى گويد: «به وسيله روش روانكاوى، مشخص مى شود كه سرچشمه اين بيمارى از كجا ناشى مى شود. ممكن است اين بيماران در كودكى مورد نوازش هاى مكرر والدين قرار گرفته باشند و با احساس كوچك ترين دردى توجه همه را به سوى خود جلب كرده باشند. اصولاً تمارض و جلب كردن توجه ديگران باعث مى شود كه اين بيماران رفته رفته خود به اين باور برسند كه دچار يك بيمارى وخيم شده اند. از طريق روانكاوى و پيدا كردن منبع اين اختلال مى توان به اين بيماران كمك كرد تا از طريق بينش منطقى به اين نتيجه برسند كه افكار آنها در مورد يك بيمارى بيشتر به توهم نزديك است تا واقعيت.»

 

منبع:سایت تبیان

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 19:57  توسط Sciport | 
شخصیت دوری گزین

این اختلال عبارت است از حساسیت زیاد به طرد،تحقیر یا شرمنده شدن.احساس خود کم بینی شدید ،ترس از برقراری ارتباط عاطفی و اجتماعی با دیگران در این دسته از افراد دیده می شود.
این افراد با کوچکترین انتقاد از طرف دیگران به شدت متزلزل می شوند.آنها ممکن است با یک یا دو دوست رابطه ی نزدیک برقرار کنند همین.غالبا افسرده و مضطرب هستندو از عدم کفایت خود در برقراری ارتباط اجتماعی خشمگین می شوند.علت اصلی بوجود آمدن این مشکل اختلالاتی است که در دوران کودکی و نوجوانی در خانواده شکل می گیرد که ناشی از بی ارتباطی است.

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 19:7  توسط Sciport | 
پنج بعد مهم شخصیت

پژوهشگران پنج بعد اساسی برای شخصیت هر انسان در نظر می‌گیرند. مدارک و شواهد بسیاری برای درستی این نظریه ظرف 50 سال گذشته ارائه شده است. پژوهش در این زمینه ابتدا توسط فیسک (1949) آغاز شد و سپس از طریق پژوهشگران دیگری چون نورمن (1967)، اسمیت (1967)، گلدبرگ (1981) و مک‌کرا و کاستا (1987) توسعه یافت.

این پنج بعد، رده‌های گسترده خصیصه‌های شخصیت را تشکیل می‌دهند. با وجودی که مقالات بسیار زیادی در تأیید و پشتیبانی از این مدل پنج عامله برای شخصیت وجود دارد، امّا پژوهشگران بر سر نام دقیقی برای این ابعاد، اتفاق نظر ندارند. این پنج رده معمولاً با اسامی ز بعد، رده‌های گسترده خصیصه‌های شخصیت را تشکیل می‌دهند. با وجودی که مقالات بسیار یر عنوان می‌شوند:


1- برون گرایی

این خصیصه شامل ویژگی‌هایی از قبیل تحریک‌پذیری، مردم آمیزی (میل به برقراری روابط بین فردی)، پرحرفی، اعتماد به نفس و ابراز هیجانات و احساسات به مقدار زیاد، می‌باشد.

2- خوشایندی (مقبولیت)
این بعد شخصیت شامل ویژگی‌هایی از قبیل اعتماد، نوع دوستی، احترام به خواست‌ها و نیازهای دیگران، مهربانی، محبت و سایر رفتارهای پسندیده اجتماعی می‌باشد.

3- وظیفه‌شناسی (وجدان)

ویژگی‌های متداول این بعد شخصیت شامل سطح بالای تفکر، به همراه کنترل مناسب واکنش‌ها و نیز رفتارهای هدفمند می‌باشد. کسانی که این بعد از شخصیت‌شان برجسته باشد، اهل سازماندهی و پرداختن به جزئیات کارها هستند.

4- تهییج‌پذیری
کسانی که این ویژگی در آن‌ها برجسته باشد، از نظر هیجانی بی‌ثبات، مضطرب، دمدمی‌مزاج، خجالتی و افسرده هستند.

5- آزاداندیشی

این خصیصه شامل ویژگی‌هایی از قبیل تخیل و بینش است و کسانی که این بعد شخصیت در آن‌ها قوی باشد معمولاً دارای علائق متنوعی می‌باشند.

این ابعاد نشانگر زمینه‌های گسترده شخصیت انسان هستند. پژوهش‌ها نشان داده‌اند که خصیصه‌هایی که در یک گروه قرار دارند معمولاً در بسیاری از افراد با همدیگر و به صورت توأم وجود دارند. برای مثال، افرادی که مردم آمیز هستند و میل زیادی به برقراری روابط بین فردی دارند، معمولاً پرحرف هم هستند. با وجود این، گاهی اوقات هم این ویژگی‌ها با هم وجود ندارند. شخصیت انسان بسیار پیچیده و متنوع است و هر فرد ممکن است رفتارهایی متناسب با چند بعد از ابعاد فوق از خود نشان دهد.
__________________
+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 19:2  توسط Sciport | 
خصیت هیستریک
                              تعداد بازدید: 968
 شخصیت هیستریک
خصوصیات عمده‌ی این تیپ شخصیتی، توجه‌طلبی افراطی و آرایش ظاهری